پس از پیام صوتی منوچهر بختیاری، پدر زنده یاد پویا بختیاری، گویا آب در لانه مورچه گان ریخته شد. صدای همه ی عاشقان شاه زاده درآمد و هر کسی بر اساس بضاعت فکری، فرهنگی و رفتاری خویش او را آماج حملات خود قرار داد. این واکنش های خشمگینانه تنها به هواداران بی شمار شاه زاده که قابل مهار نیستند – آتش به اختیارها – ختم نشد و بسیاری از نزدیکان وی و مدعیان سیاست و تحلیل جهان سیاست را هم در بر گرفت. با این که آقای منوچهر بختیاری پیامش را با دو هزار و پانصد و هشتاد و چند شاهنشاهی تمام کرده بود و از محتوای سخنانش همچنان بر می آمد که به سیستم سلطنتی وفادار مانده است، و گفته هایش گلایه ای دوستانه به نظر می آمد، با این حال شیفته گان شاه زاده را خوش نیامد و هر کدام به فراخور حال خویش او را مورد نوازش قرار دادند.
یکی از سینه چاکان آقای رضا پهلوی در یکی از برنامه های روزانه یوتیوبی خود، بر این موضوع تاکید کرد که نباید از شاه زاده انتقاد کرد. با این استدلال که اگر می خواهی از شاه زاده انتقاد کنی، از این جریان – یعنی سلطنت طلبی – برو بیرون، بعد انتقاد کن. اما دلیل خود را نگفت که چرا اول برو بیرون و بعد انتقاد کن؟ من اما سعی می کنم دلیل این امر را توضیح دهم. و این که چرا نباید انتقاد کرد وقتی که بیرون نرفته ای!
انتقاد معنا و مفهوم خاصی دارد. انتقاد یعنی این که خود را در معرض نقد دیگران قرار دادن و یا مورد نقد دیگران قرار گرفتن. هنگامی که چنین پروسه ای روی می دهد، فرد مورد نقد، در نظر همه گان عریان می شود، خصوصیات و توانایی های مصنوعی و دیگران ساز و یا طبیعی وی به پرسش گرفته می شود و سره و ناسره شخصیت او در معرض دید توده مردم قرار می گیرد. در میدان سیاست، نقد به معنای تجزیه و تحلیل موضع گیری ها و جهت گیری های سیاسی یک فرد، یک رهبر، یک حزب و یا یک سازمان سیاسی تلقی می شود.
با توجه به اهمیت این موضوع، – که در برخوردهای سیاسی معنای افشاگری هم می یابند – عده ای بر این باورند که نباید هر فردی را مورد نقد قرار داد. به ویژه اگر فرد مورد نظر شخصی باشد که برایش “قداست” خاصی قائل باشند؛ که از نظر این افراد، این پیله قداست نباید خدشه دار شود.
انتقادهای بیرونی را می توان با ده ها حیله لاپوشانی کرد. منتقد را می توان “دشمن” نامید و از توطئه دشمنان – حال چه پوزیسیون و چه اپوزیسیون – سخن گفت و حتا همه آنها را خائن هم نامید. اما منتقد اگر فردی خودی باشد، کار برچسب زنی را دشوار می سازد. زیرا انتقاد درونی در این میانه بسیار ویران گر تر می باشد. چرا؟ چون فردی که از بیرون در معرض نقد مداوم قرار دارد، نقدهای درونی بدون تردید تبدیل به مهر تایید ضعف ها، ایرادات و درستی انتقادات می شود. و فرد، مشروعیت درونی خود را نیز می تواند از دست بدهد و موقعیتش در معرض تزلزل قرار گیرد. در چنین مواردی، حتا می توان با ریزش نیروهای خودی نیز مواجه شد. به بیانی دیگر انتقادهای درونی، یعنی تایید آنچه در بیرون بیان می شود. یعنی آنچه، مخالف و منتقد بیرونی مطرح می کرد، درست بوده است. و این به منزله فروپاشی “اقتدار” و کاریسمای ساخته گی و یا طبیعی می شود. و این بدین معناست که آنچه رسانه های خودی طی سال ها در فضای سیاسی – فرهنگی تبیین و تبلیغ کرده اند، می تواند در معرض خنثا سازی قرار گیرد.
و این برای شخصی که خود را آماده تصرف جای گاه ویژه ای ساخته است و با خود قرار گذاشته است تبدیل به رهبری بی بدیل شود، و نیاز به تقدس، برتری و خاص بودن دارد، دردسر ساز شود. برای چنین نقش و جای گاهی لازم است که فاصله جای گاهی ایجاد شود. شخص در چنین جای گاهی باید کاملا از دیگران برتر و بالاتر دیده شود. برای رسیدن به چنین جای گاهی می بایست در او تفاوت هایی مشاهد شود که او را از دیگران متمایز سازد. می بایست در او خصوصیاتی یافت و یا ساخت که فاصله اش از دیگران روز به روز بیشتر شود. می بایست کاریسمایی مصنوعی و دروغین – و یا شاید هم راستین – در این فرد ساخته شود تا دیگران او را گونه ای متفاوت ببینند. نزدیک شدن به چنین شخصی، و در معرض دید و نقد دیگران قرار گرفتن او، و با وی نیز مثل دیگر شهروندان رفتار کردن، این کاریسما و خصوصیات دروغین – و حتا راستین – را خرد می کند و مچاله می سازد. معمولا چنین فردی باید اوج بگیرد و از جنس دیگری تلقی شود که توده طرفدار او باور کند که او از ژن و جنم دیگری است و با آن “دیگری” تفاوت ماهوی دارد. در چنین فضایی است که می توان این شخص را به مثابه ابر انسان، بالاتر از خود دید و برای خواست ها، تمایلات و فرمان های وی خود را مطیع ساخت. پردازش چنین فضا و ساختار شخصیتی که چندان هم آسان به دست نمی آید، در حالی که همواره در معرض نقد و ناباوری دیگران قرار دارد – و البته می توان نقد “دیگران” را با چاشنی اتهامات و دشمن تراشی و توطئه تا حدودی خنثا ساخت – انتقادهای درونی، بسیار فراگیرتر می باشند و می توانند تاییدی بر هر آنچه از بیرون می آیند، تلقی شوند. و زمینه ساز تنش های درونی شوند. چرا که برای پاسخ دهی به خودی ها، به ابزارها و اتهامات دیگری نیاز می باشد که معمولا به ساده گی نمی توان آنها را از پیش مهیا ساخت. معمولا در نظام های بسته، با رهبری هایی که حتا با خدا مقایسه می شوند، و ژن آنها را استثنایی، ویژه و فراتر از انسان های معمولی می پندارند، و ده ها خصوصیت برتر برای آنها قائل می شوند، تا آنها غیر قابل نقد به شمار روند، انتقاد به آنها، و آنها را در سطح انسان های دیگر و شهروندان معمولی دیدن، موقعیت و جای گاه آنها را به شدت متزلزل می سازد و “ویژه گی” های آنها را در معرض تردید مردم قرار می دهد. و تمامی اینها عبور از خط قرمزهایی است که “اطرافیان” برای وی تعیین کرده اند! و البته تمامی این ویژه گی ها و خصوصیات، در قرن بیست و یک، ویژه جوامعی است که در آنها هنوز حقوق شهروندی و برابری انسان ها به رسمیت شناخته نمی شود و مناسبات ارباب – رعیتی بر حقوق شهروندی ارجحیت دارند. و بر عکس، در کشورهایی که حقوق شهروندی بر اساس منشور جهانی حقوق بشر رعایت می شود، هر شهروندی که دارای لیاقت و شایسته گی طبیعی و خودساخته است، با تکیه بر معیارهای انسانی و حقوق شهروندی، می تواند مورد نقد قرار گیرد، و هیچ نقدی – که می تواند سازنده هم باشد – او را از جای گاه طبیعی اش متزلزل نمی سازد و موقعیت او را در معرض خطر قرار نمی دهد.
علی فیاض
