۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را نمی‌توان صرفاً یک جابه‌جایی سیاسی یا یک درگیری خیابانی دانست. آنچه در آن روز رخ داد، سرنگونی حکومت قانونی دکتر محمد مصدق بود؛ حکومتی که در چارچوب قانون اساسی مشروطه شکل گرفته بود و در مرکز یکی از بزرگ‌ترین کشمکش‌های تاریخ معاصر ایران بر سر حاکمیت ملی، استقلال و محدود کردن قدرت دربار قرار داشت.

در این واقعه، دربار پهلوی، شبکه‌هایی از نیروهای نظامی و سیاسی مخالف مصدق، و دولت‌های انگلستان و آمریکا هر یک در سطوح مختلف نقش داشتند. بخشی از نیروهای مذهبی و اجتماعی، از جمله شبکه‌های وابسته به آیت‌الله کاشانی و آیت‌الله بهبهانی نیز در صف مخالفان حکومت مصدق قرار گرفتند.

اما در کنار همه این عوامل، یک پرسش بنیادی باقی می‌ماند:

چرا مردمی که فقط یک سال پیش، در ۳۰ تیر ۱۳۳۱، توانسته بودند با حضور گسترده خود در برابر قدرت بایستند و از بازگشت دکتر مصدق به نخست‌وزیری دفاع کنند، در ۲۸ مرداد نتوانستند از حکومت قانونی و حق حاکمیت خود به همان شکل دفاع کنند؟

پاسخ این پرسش فقط در تانک‌ها، فرماندهان، دربار، سفارتخانه‌ها و سازمان‌های اطلاعاتی نیست.

بخشی از پاسخ را باید در ذهن جامعه جست‌وجو کرد؛ در ترس، تردید، پراکندگی، بی‌اعتمادی و یأسی که در فضای سیاسی آن روز گسترش یافته بود.

مصدق؛ حکومت قانونی در برابر دربار

دکتر محمد مصدق در دوره‌ای نخست‌وزیر شد که مسئله اصلی سیاست ایران، بیش از هر چیز، به حاکمیت ملی و حدود قدرت دربار مربوط می‌شد.

نهضت ملی شدن صنعت نفت، مبارزه با سلطه شرکت نفت ایران و انگلیس و تلاش برای اعمال حاکمیت ایران بر منابع خود، فقط یک اختلاف اقتصادی نبود؛ مسئله‌ای درباره استقلال و حق ملت ایران برای تصمیم‌گیری درباره منابع و سرنوشت خویش بود.

در داخل کشور نیز اختلاف میان حکومت مصدق و دربار پهلوی بر سر حدود اختیارات شاه، کنترل نیروهای نظامی و جایگاه واقعی حکومت در ساختار مشروطه، به تدریج شدیدتر شد.

۳۰ تیر ۱۳۳۱ نقطه مهمی در این کشمکش بود.

هنگامی که دکتر مصدق در پی اختلاف بر سر وزارت جنگ از نخست‌وزیری کناره‌گیری کرد و احمد قوام مأمور تشکیل حکومت شد، اعتراض گسترده مردم و نیروهای سیاسی به بازگشت مصدق انجامید.

۳۰ تیر نشان داد که مردم می‌توانند هنگامی که حق خود را بشناسند و اراده کنند، در برابر قدرت سیاسی بایستند.

اما یک سال بعد، شرایط متفاوت بود.

انگلستان و آمریکا؛ مداخله خارجی در سرنگونی حکومت مصدق

دولت انگلستان پس از ملی شدن صنعت نفت، منافع اقتصادی و سیاسی خود را در ایران در معرض خطر می‌دید و برای کنار زدن حکومت مصدق تلاش کرد.

دولت آمریکا نیز در چارچوب فضای جنگ سرد و نگرانی فزاینده از نفوذ شوروی و حزب توده، به همکاری با انگلستان برای سرنگونی حکومت مصدق روی آورد.

عملیات مشترک اطلاعاتی آمریکا و انگلستان که با نام آژاکس شناخته می‌شود، از عوامل مهم در سازمان‌دهی و پیشبرد کودتا بود.

بنابراین، سخن گفتن از ۲۸ مرداد بدون توجه به نقش مستقیم و تعیین‌کننده دولت‌های انگلستان و آمریکا، تصویری ناقص از تاریخ ارائه می‌دهد.

اما در عین حال، برای فهم کامل واقعه نباید از یک واقعیت دیگر غافل شد:

مداخله خارجی زمانی اثرگذارتر می‌شود که در داخل کشور شکاف، اختلاف، ترس و آمادگی برای پذیرش تغییر سیاسی وجود داشته باشد.

قدرت خارجی می‌تواند پول، سازمان، تبلیغات، ارتباطات و برنامه فراهم کند؛ اما برای موفقیت، به زمینه داخلی نیز نیاز دارد.

دربار پهلوی و نیروهای داخلی مخالف مصدق

دربار پهلوی در قلب کشمکش با حکومت مصدق قرار داشت.

محمدرضا پهلوی در نهایت فرمان عزل مصدق و انتصاب فضل‌الله زاهدی را امضا کرد و پس از شکست نخستین تلاش برای اجرای فرمان، کشور را ترک کرد و سپس به ایران بازگشت.

در کنار دربار، بخشی از نیروهای نظامی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مخالف مصدق نیز در روند کودتا فعال شدند.

اما اینجا نیز باید از ساده‌سازی تاریخ پرهیز کرد.

جامعه ایران در آن روز یکپارچه نبود.

اختلافات سیاسی عمیق شده بود.

ائتلاف‌های پیشین از هم گسسته بودند.

بخشی از نیروهای مذهبی که در مقطعی از نهضت ملی شدن نفت و مبارزه با نفوذ انگلستان در کنار مصدق قرار داشتند، در سال‌های پایانی حکومت او به مخالفانش پیوستند.

کاشانی، بهبهانی و بخشی از نیروهای مذهبی

در این میان، نقش آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی اهمیت ویژه‌ای دارد.

کاشانی در دوره‌ای از نهضت ملی شدن نفت، از متحدان مهم مصدق بود و در بسیج سیاسی جامعه علیه نفوذ انگلستان نقش داشت. اما رابطه میان مصدق و کاشانی به تدریج به اختلاف شدید انجامید و کاشانی در دوره منتهی به ۲۸ مرداد در صف مخالفان حکومت مصدق قرار گرفت.

آیت‌الله سید محمد بهبهانی نیز از چهره‌های مذهبی مؤثر در شبکه مخالفان مصدق بود و ارتباط او با بخشی از نیروهای بازار و نیروهای مذهبی در تحولات منتهی به کودتا اهمیت داشت.

با این حال، نباید نقش این افراد را به تمام روحانیت تعمیم داد.

سخن از «بخشی از روحانیت» است، نه همه روحانیت.

همچنین نباید همه مخالفان مصدق را در یک گروه واحد قرار داد. انگیزه‌ها و نگرانی‌های آنان متفاوت بود: برخی با سیاست‌های اقتصادی و سیاسی مصدق مخالف بودند، برخی نگران نفوذ کمونیسم بودند، برخی با سیاست خارجی او مشکل داشتند و برخی نیز از گسترش قدرت سیاسی او بیم داشتند.

همین پراکندگی و شکاف، یکی از عوامل تضعیف جبهه اجتماعی حامی حکومت مصدق بود.

ترس از کمونیسم؛ چگونه ترس می‌تواند یک ملت را از حق خود دور کند؟

یکی از مهم‌ترین عناصر فضای سیاسی آن روز، ترس از کمونیسم و نفوذ شوروی و حزب توده بود.

این ترس را نمی‌توان صرفاً ساخته و پرداخته تبلیغات دانست. جنگ سرد واقعیتی جهانی بود و فعالیت حزب توده و نفوذ شوروی در معادلات سیاسی ایران واقعاً وجود داشت.

اما یک خطر واقعی می‌تواند به ابزار ایجاد ترس سیاسی نیز تبدیل شود.

وقتی به مردم گفته می‌شود:

اگر مقاومت کنید، کمونیست‌ها کشور را می‌گیرند.

اگر از حکومت مصدق دفاع کنید، ایران به شوروی نزدیک خواهد شد.

اگر وارد میدان شوید، کشور گرفتار آشوب و تجزیه می‌شود.

اگر در برابر کودتا بایستید، امنیت و زندگی خود را از دست خواهید داد.

در اینجا، ترس دیگر فقط یک احساس شخصی نیست؛ به یک نیروی سیاسی تبدیل شده است.

انسان ممکن است بداند که حق دارد.

اما اگر از هزینه دفاع از حق بترسد، ممکن است از آن حق صرف‌نظر کند.

و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که باید درباره ۲۸ مرداد تأمل کرد.

ترس، پیش از آنکه مردم را شکست دهد، آنان را از حرکت بازمی‌دارد

قدرت برای سرکوب مردم فقط به اسلحه نیاز ندارد.

گاهی کافی است مردم را بترساند.

ترس می‌گوید:

«حرکت نکن؛ خطرناک است.»

یأس می‌گوید:

«حرکت نکن؛ فایده‌ای ندارد.»

و ترکیب این دو می‌تواند جامعه‌ای را از درون فلج کند.

وقتی مردم باور کنند که مقاومت بی‌فایده است، دیگر نیازی نیست همه آنان سرکوب شوند.

وقتی مردم باور کنند که هر تغییری ممکن است کشور را نابود کند، ممکن است خودشان از دفاع از حقوقشان عقب بنشینند.

وقتی انسان از آینده‌ای که هنوز نیامده می‌ترسد، ممکن است حق امروز خود را قربانی ترس از فردا کند.

این یکی از تلخ‌ترین درس‌های ۲۸ مرداد است.

 

کودتا فقط با نیروی کودتاچیان پیروز نمی‌شود

کودتاچیان ممکن است سازمان، پول، اسلحه و حمایت خارجی داشته باشند.

اما قدرت آنان زمانی به نتیجه نهایی می‌رسد که قدرت اجتماعی مردم نتواند در برابر آنان متراکم شود.

یک سال پیش، در ۳۰ تیر، مردم نشان داده بودند که چنین قدرتی دارند.

پس پرسش بزرگ تاریخ باقی است:

چه شد که آن قدرت اجتماعی در ۲۸ مرداد فعال نشد یا نتوانست به شکلی مؤثر عمل کند؟

پاسخ را باید در مجموعه‌ای از عوامل دید:

  • مداخله سازمان‌یافته دولت‌های انگلستان و آمریکا؛
  • نقش دربار پهلوی و شبکه‌های نظامی و سیاسی وابسته به آن؛
  • شکاف عمیق میان نیروهای سیاسی؛
  • اختلاف میان مصدق و بخشی از نیروهای مذهبی؛
  • بحران اقتصادی و اجتماعی؛
  • تبلیغات و عملیات روانی؛
  • ترس از کمونیسم و حزب توده؛
  • و در نهایت، ترس و یأسی که توان کنش بخشی از جامعه را کاهش داد.

هیچ‌یک از این عوامل به تنهایی توضیح کامل ۲۸ مرداد نیست.

اما کنار هم قرار گرفتن آنها، شرایطی را ساخت که کودتا توانست موفق شود.

شجاعت یعنی غلبه بر ترس و یأس

شجاعت به معنای نترسیدن نیست.

انسان شجاع نیز خطر را می‌بیند و می‌ترسد.

اما اجازه نمی‌دهد ترس برای او تصمیم بگیرد.

و شجاعت فقط غلبه بر ترس نیست.

شجاعت یعنی غلبه بر ترس و یأس.

ترس می‌گوید:

«تو نمی‌توانی.»

یأس می‌گوید:

«حتی اگر بتوانی، فایده‌ای ندارد.»

شجاعت پاسخ می‌دهد:

«ممکن است دشوار باشد، ممکن است هزینه داشته باشد، اما حق من با ترس و یأس از بین نمی‌رود.»

جامعه‌ای که شجاعت خود را از دست بدهد، پیش از شکست سیاسی، شکست روانی خورده است.

و جامعه‌ای که امید و اعتماد به توان خود را حفظ کند، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز امکان مقاومت دارد.

بزرگ‌ترین دشمن همیشه مستبد یا قدرت خارجی نیست

مستبدان خطرناک‌اند.

قدرت‌های خارجی می‌توانند استقلال یک کشور را تهدید کنند.

کودتاچیان می‌توانند حکومت قانونی را سرنگون کنند.

اما یک حقیقت دیگر نیز وجود دارد:

ترس و یأسی که در دل مردم ایجاد می‌شود، می‌تواند به اندازه زور دشمن مؤثر باشد.

قدرت‌های سرکوبگر از همین می‌ترسند که مردم بفهمند قدرت واقعی فقط در اختیار حاکمان نیست.

آنان نمی‌خواهند مردم بدانند که:

حق حاکمیت بر سرنوشت خویش، حق خود مردم است.

زیرا انسانی که حق خود را بشناسد، دیگر به آسانی حاضر نمی‌شود آن را واگذار کند.

استقلال و آزادی؛ دو حق بنیادین مردم

آیا مردم آن روز به‌روشنی می‌دانستند که حق تصمیم‌گیری درباره سرنوشت خود، استقلال است؟

آیا می‌دانستند که حق انتخاب نوع حکومت و شیوه اداره جامعه، آزادی است؟

آیا می‌دانستند که این حقوق، لطف هیچ شاه، نخست‌وزیر، روحانی، ارتش، قدرت خارجی یا حکومت دیگری نیست؟

این حقوق متعلق به مردم است.

استقلال یعنی هیچ قدرت خارجی حق ندارد سرنوشت یک ملت را به جای آن ملت تعیین کند.

اما استقلال فقط در برابر خارجی معنا ندارد؛ قدرت داخلی نیز نباید خود را مالک مردم بداند.

آزادی یعنی مردم حق انتخاب داشته باشند.

حق انتخاب حکومت.

حق انتخاب نمایندگان.

حق تغییر تصمیم‌های نادرست.

حق اعتراض.

حق مشارکت.

و حق تعیین آینده خویش.

۲۸ مرداد؛ پرسشی برای امروز

اگر ۲۸ مرداد را فقط یک واقعه متعلق به سال ۱۳۳۲ بدانیم، شاید مهم‌ترین درس آن را از دست بدهیم.

مسئله امروز نیز همان است:

آیا مردم حق حاکمیت بر سرنوشت خویش را شناخته‌اند؟

آیا می‌دانند که هیچ قدرت داخلی و هیچ قدرت خارجی حق ندارد به جای آنان تصمیم بگیرد؟

آیا می‌دانند که آزادی بدون مسئولیت و استقلال بدون اراده ملی پایدار نمی‌ماند؟

آیا می‌دانند که ترس، اگر به تصمیم سیاسی تبدیل شود، می‌تواند انسان را از حق خودش دور کند؟

و آیا می‌دانند که یأس، یکی از خطرناک‌ترین ابزارهای قدرت است؛ زیرا انسان را پیش از آنکه شکست بخورد، از مبارزه منصرف می‌کند؟

۲۸ مرداد به ما می‌آموزد که برای حفظ آزادی و استقلال، فقط شناخت دشمن کافی نیست.

باید حق خود را نیز شناخت.

باید فهمید که چه چیزی را نباید واگذار کرد.

و باید شجاعت داشت؛ نه شجاعتی بدون ترس، بلکه شجاعتی که بر ترس و یأس غلبه کند.

زیرا:

ترس می‌تواند مردم را از حق خود دور کند.

یأس می‌تواند آنان را از دفاع از حق منصرف کند.
اما شجاعت می‌تواند حق را دوباره به مرکز زندگی اجتماعی بازگرداند.

پس شاید بزرگ‌ترین درس ۲۸ مرداد این باشد:

کودتا فقط با تانک و اسلحه پیروز نمی‌شود؛ با ترس از آینده، با یأس از توان خویش، با تفرقه و با بیگانه شدن مردم از حقوق خود نیز پیروز می‌شود.

و پرسش امروز، همان پرسش دیروز است:

آیا خودمان صاحب سرنوشت خویش هستیم، یا هنوز چشم به قدرتی دوخته‌ایم تا به جای ما تصمیم بگیرد؟

استقلال یعنی خود تصمیم بگیریم.
آزادی یعنی خود انتخاب کنیم.
حاکمیت ملی یعنی سرنوشت کشور را مردم تعیین کنند.
حق یعنی چیزی که باید آن را شناخت و از آن دفاع کرد.
و شجاعت یعنی نگذاریم ترس و یأس به جای ما تصمیم بگیرند.

۲۸ مرداد را به یاد بیاوریم؛ نه فقط برای آنکه بدانیم چه کسانی در آن روز دخالت داشتند، بلکه برای آنکه بفهمیم چگونه یک ملت می‌تواند با از دست دادن اعتماد به توان خود، حتی پیش از شکست در میدان، در ذهن و روان شکست بخورد.

و مهم‌تر از همه، برای آنکه بدانیم:

آزادی و استقلال را هیچ قدرتی به مردم هدیه نمی‌کند؛ این حقوق را باید شناخت، پاس داشت و مسئولانه از آن دفاع کرد.

شاد باشید.