به بهانه سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران

تاریخ بشر روایت زنجیرهایی است که همواره بر دست و پای انسان نهاده شده و فریاد دادخواهی که خاموش نشده است. در آغاز، این فریادها پراکنده، فردی و بی‌سامان بود و شورش‌ها با وجود عدالت‌خواهی درونی، به دلیل نبود اندیشه و جمعی منسجم، همچون شراره‌ای زود خاموش می‌شد. شکست‌های پیاپی نشان داد که اراده‌ی فردی کافی نیست و باید راه جمعی جست. پیش از عصر روشنگری، مبارزه آگاهی و معنای علمی نداشت و بیشتر به جنگ برای بقا، نان و گسترش سرزمین محدود می‌شد. به تدریج، قیام‌های ابتدایی جای خود را به کنش‌های سازمان‌یافته دادند: قبایل به اتحادیه بدل شدند، جنبش‌های ناپایدار در قالب نهاد و سازمان شکل گرفتند، و مبارزه از بی‌هدفی به سوی برنامه‌ریزی و تقسیم کار رفت.

با عصر روشنگری، انسان خود را صاحب حق و آزادی یافت. فلسفه جای اسطوره را گرفت و اندیشه‌ی قرارداد اجتماعی و حق تعیین سرنوشت، افق تازه‌ای در تاریخ گشود. کم کم مبارزه‌ی دارای ویژگی‌هایی مشخص شد: آگاهانه، صاحب اندیشه و تئوری راهگشای عمل، سازمان‌دهی، چشم انداز و هدف. از این پس، مبارزه دیگر جنگ برای غنیمت یا قدرت نبود، بلکه نبردی برای آزادی، برابری و عدالت شد. در این روند، متفکران نقش اساسی داشتند؛ اندیشه‌ی آزادی در دست نسل‌های مبارز، از دل انقلاب‌ها و شکست‌ها پرورش یافت و به‌تدریج به «علم مبارزه» تبدیل شد. علمی که از کمون پاریس تا جنبش‌های استقلال‌طلبی و مقاومت ضد استعمار، تکامل یافت و مبارزه را به فرآیندی علمی و قانونمند بدل کرد. باور به اینکه تعادل قوا نه فقط با سلاح، بلکه در قلب‌ها و اندیشه‌های بیدار و اقبال توده ها شکل می‌گیرد، دستاوردی گران قیمت بود. بدین‌سان، مبارزه دیگر صرفاً جنگ نیست، بلکه هنر رهایی و علم آزادی است. تفاوت بنیادین میان «جنگ‌های پیشامدرن» و «جنبش‌های آزادی‌بخش مدرن» هم در همین علم مبارزه و مبارزه علمی است. آنجا جنگ برای بقا، نان و گسترش سرزمینی بود، اینجا برای آزادی و نفی ستم.

در بطن همه‌ی این جدال‌ها، واقعیتی بنیادی نهفته است: استثمار انسان از انسان. از زمانی که جوامع از برابری ابتدایی فاصله گرفتند و طبقات پدید آمدند، تاریخ به میدان ستیز ستمگران و ستمدیدگان بدل شد. مبارزه برای آزادی در این بستر نه فقط آرمانی اخلاقی، بلکه ضرورتی عینی در برابر نظام‌های استثمارگر بود. متفکرانی چون روسو و مارکس نشان دادند که ریشه‌ی بی‌عدالتی در ساختارهای اجتماعی و اقتصادی است، نه در تقدیر. از این‌رو، مبارزه‌ی آزادی‌بخش ناگزیر با مبارزه‌ی طبقاتی پیوند خورد؛ چرا که بدون درک این شکاف، هر تلاش رهایی‌بخش بازتولید همان سلطه‌ی پیشین خواهد بود. بنابراین، علم مبارزه چیزی جز شناخت قوانین روابط اجتماعی و سازمان‌دهی آگاهانه‌ی نیروهای مردمی برای درهم شکستن چرخه‌ی استثمار نیست. این اصل، نقطه‌ی آغاز همه‌ی جنبش‌های عدالت‌خواه و آزادی‌طلب مدرن و پایه‌ی هر مقاومت حقیقی است.

 

مبارزه سازمان یافته در ایران

ایران سرزمینی‌ست که حافظه‌اش از نبردهای بسیاری انباشته است؛ سرزمینی که در آن بارها میان سلطه‌گران و مردمانش آتش بر پا شده است. از قیام‌های محلی تا شورش‌های ملی، هر واقعه همچون گرهی دیگر بر تار و پود تاریخی بسته شد که بی‌مبارزه معنا نمی‌یافت. اما این مبارزه در آغاز، بی‌افق و پراکنده بود؛ واکنشی در برابر اشغال و استبداد، نه حرکتی آگاهانه در مسیر رهایی. تنها با ورود اندیشه‌های نو در سده‌های نوزدهم و بیستم بود که معنا و صورت مدرن مبارزه در ایران سر برآورد.

مشروطه نخستین نشانه‌ی این دگرگونی بود؛ جایی که واژگانی چون قانون، عدالت و آزادی برای نخستین بار به زبان یک جنبش جمعی بدل شد. هرچند شکست‌ها و انحراف‌ها بر آن سایه انداختند، اما همان تجربه، آگاهی سیاسی را به رگ‌های جامعه تزریق کرد و زمین تاریخ را برای رویش‌های بعدی آماده ساخت.

پس از آن، نهضت ملی شدن نفت و جنبش‌های دانشجویی و روشنفکری بر صحنه آمدند. هر یک شعله‌ای در برابر تاریکی بودند، اما شعله‌ای که زود خاموش شد، زیرا رشته‌ای که مبارزه را به افق می‌بست، هنوز گسسته بود: سازمان‌یافتگی بر پایه‌ی اندیشه‌ای روشن و علمی. این غیبت، مبارزه را در مدار پایین تر نگاه داشت و مانع از آن شد که به راهی پایدار بدل گردد.

دهه‌ی ۱۳۴۰ نقطه‌ی چرخش بود. نسلی برخاست که دریافت بدون ساختاری انقلابی، مبارزه تکرار شکست است. آنان به‌جای واکنش‌های پراکنده، به جست‌وجوی سازمانی برآمدند که ترکیب ایمان و آگاهی باشد؛ جایی که ایدئولوژی به تشکیلات گره بخورد و نبرد در قالب علم مبارزه مجسم شود.

در این بستر بود که سازمان‌های انقلابی شکل گرفتند و مجاهدین خلق ایران پا به میدان گذاشتند؛ نه صرفاً به‌عنوان پاسخی به استبداد آن روز، بلکه به‌مثابه تلاشی برای گشودن افقی دیگر، افقی که مبارزه را از مدار واکنش به مسیر آفرینش و رهایی منتقل سازد..

میان سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۴۰، ایران میدان کشاکش جریان‌های گوناگون بود: ملی‌گرایان، مذهبیون سنتی و نیروهای چپ. هرکدام پرچمی علیه استبداد و استعمار برافراشتند، اما هیچ‌یک نتوانست مسیر را تا افق رهایی ادامه دهد. شکست نهضت ملی شدن نفت در کودتای ۲۸ مرداد، غیر ملی بودن جریان چپ بخاطر وابستگی، و ناتوانی جنبش‌های مذهبی سنتی در عبور از حصار اندیشه‌ی کهنه، و شریک دزد بودن مراجع مذهبی، همه نشان داد که این تلاش‌ها، هرچند پرشور، هنوز در مدار بن‌بست می‌چرخند.

در سال ۱۳۴۴ سازمان مجاهدین خلق زاده شد. بنیان‌گذارانش، محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و اصغر بدیع‌زادگان ـ به‌روشنی دریافتند، هر حرکت بی‌تکیه بر آگاهی و ایدئولوژی، دیر یا زود یا به سازش تن می‌دهد یا در شکست فرو می‌پاشد.

از نخستین دمِ پیدایش، وقتی حنیف‌نژاد، سعید محسن و بدیع‌زادگان سنگ بنای سازمان را نهادند، مجاهدین نه صرفاً جمعی از انسان‌های معترض، بلکه طلایه‌داران آرمانی شدند که در متن تاریخ ایران، ارتفاعی دیگر گشود. آنان مبارزه با ستم و استثمار را نه تقدیری گذرا، که انتخابی تاریخی ساختند؛ و با صداقت و فدا، حیاتی در کالبد این جنبش دمیدند که همواره آن را زنده و سرشار نگاه داشته است. آنچنان که در توفان‌ها و پاییزهای بی‌پایان تاریخ ایران، آن نهال به درختی تنومند بدل شد.

مجاهدین نه زاییده‌ی تصادف، که پاسخ به ضرورتی تاریخی بودند: گذار از شورش‌های ناپایدار به مبارزه‌ای علمی، مسلحانه و آگاهانه علیه سلطنت و حامیان جهانی‌اش. آنان با انضباط تشکیلاتی و تدوین متون نظری، برای نخستین بار در ایران، مبارزه را به ساحت علمی و انقلابی کشاندند. از دل این تجربه، اندیشه ایی نو در سپهر سیاسی گشوده شد: مرزی که اسلام انقلابی را با علم مبارزه درهم آمیخت و افقی تازه پیش چشم نسل جوان گشود. از این پس، مبارزه در ایران دیگر واکنش نبود؛ راهی بود با مقصد، قانونی بود با قاعده، و امکانی بود برای آفرینش نظمی دیگر.

 

از تولد تا انقلاب

مجاهدین خلق ایران در نیمه‌ی دهه‌ی ۱۳۴۰ در لحظه‌ای زاده شدند، که استبداد سلطنتی نه در پرده، که عریان، جامعه را در مشت داشت. ساواک به‌مثابه‌ی چشم و گوش و دندان حاکمیت، با تکیه بر حمایت آمریکا و سرمایه‌داری وابسته، هر صاحب اعتراضی را می دید و یا می شنید پاره پاره می کرد. تصویر مدرنیزاسیون در خیابان‌ها به نمایش گذاشته می‌شد، اما پشت این نقاب، فقر توده‌ها، وابستگی اقتصاد و سرکوب خونین فریاد می‌زد. مدار قدیم مبارزه، از نهضت ملی نفت تا جنبش‌های سنتی، از کار بازمانده بود؛ راهی نبود جز گشودن راه و مسیری دیگر.

مجاهدین این مسیر را  با ایده ایی نو گشودند: «مرز میان حق و باطل نه با خدا و بی خدا که استثمار شونده و استثمار کننده است». و «میان ملت تشنه‌ی آزادی و سلطه‌ی شاه وابسته، پاسخی جز سازمان‌یافتگی و قهر نیست». ضربات ساواک در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ بسیاری از کادرها و بنیانگذاران را به شهادت رساند، اما همین خون، خطی بر زمین کشید که نسل جوان از آن عبور کرد: الگویی تازه از بودن-در-راه . گاهی باید معماران، خودشان قیمت راه شوند تا گشوده شود. این تصمیم و عمل بنیانگذاران بود. دهه‌ی ۱۳۵۰، نام «مجاهدین» را به نشانه‌ی مقاومت بدل کرد. و هنگامی که ۱۳۵۷ فرا رسید، این نام یکی از ستون‌های اصلی خیزش بود؛ حضوری که هزاران جوان و دانشجو را به خود گره زد. اما پیروزی قیام 57، پایان راه نبود؛ آغاز راهی سخت تر و پیچیده تر بود. آن‌چه در خیال مردم افق آزادی می‌نمود، به‌سرعت در تصرف نیروهایی افتاد که دین را به ابزار سلطه بدل کردند. تضاد این‌بار نه با سلطنت، که با فاشیسم دینی بود؛ نظمی که برای سرکوب، جامه‌ی شریعت به تن کرد.

از ۱۳۶۰ به بعد، سرکوبی خونین آغاز شد: هزاران مجاهد و مبارز دستگیر و اعدام شدند، زبان‌ها بسته شد، و هر اعتراض، به نام «ضد انقلاب و ستون پنجم »خاموش گردید. اما درست در همین لحظه‌ی انسداد، مسیر دیگری گشوده شد: تأسیس شورای ملی مقاومت ایران، کوششی برای آفرینش آلترناتیوی دموکراتیک و سازمان‌یافته. این گام نه عقب‌نشینی، که وفاداری به بودن-در-راه بود؛ پاسخی به استبدادی که می‌خواست همه‌چیز را در مدار تسلیم یا مرگ نگه دارد.

دیکتاتوری‌ای که از زبان دین مشروعیت می‌گرفت، هل من مبارز می طلبید. مجاهدین، ابتدا در شهرها و در کوی و جنگل بدون درنگ با آتش پاسخ دادند، اما این آتش کافی نبود و باید آن را به بلوغ می رساندند. لازمه آن عبور از پروسه خلاق نبرد ایدئولوژیک درونی و کوره گدازان انقلاب ایدئوژیک بود. انقلابی که تک به تک اعضای سازمان بطور فردی تصمیم می گرفتند و دوباره انتخاب می کردند. و این چنین بود که آتش، در هیبت ارتش آزادی‌بخش ملی در کنار مرزهای میهن به بلوغ رسید. چه در میدان نبرد و چه در سیاست و عرصه‌ی بین‌المللی، این بازوی پراقتدار بود که خلقی در زنجیر را نمایندگی کرد. این حضور مقتدرانه بود که حتی در تبعید، افق را زنده نگاه داشت. زیرا در مدار قدرت و تعادل قوا، فقط بودن یک نام، هرچند پرهیاهو، با پشتوانه خانوادگی و یا دینی، خطری برای نظم مسلط نیست؛ خطر واقعی آن‌جاست که ساختار در میدان باشد. چه با آتش و چه بی آتش. و بودنش به راه تا پایان پیوند خورده است. تاریخ شصت‌ساله‌ی مجاهدین را نمی‌توان قطعاتی جدا از هم دید؛ این تاریخ زنجیره‌ای‌ست که دو مدار استبداد را در یک خط مشترک شکسته است: نخست سلطنت، سپس ولایت فقیه. و در هر دو، افق واحدی برجا مانده است: آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی برای مردم ایران. بازگشودن همه فصل‌های این شصت سال، مجالی فراتر از این نوشته می‌طلبد؛ اما آنچه بی‌گمان ضرورت دارد، درنگ بر اصلی ترین دستاوردهایی است که جوهر این تاریخ را معنا می‌بخشند.

 

دستاوردهای نوین مجاهدین

همه جنبش های انقلابی بر شانه جنبش قبلی ایستاده و تجارب و دستاوردهای قبل از خود را بکار بسته است و ارتقا بخشیده است، از این رو دانستن اینکه هر جنبش انقلابی در جهان، در پروسه خود، جدای از سرنوشت بعد از پیروزی یا شکست، تجاربی خاص دارد و دستاوردهای نوینی برای بشریت داشته است.، درک بهتری از پروسه خلاق جنبش های انقلابی بشر دریافت می کنیم.

  • آمریکا : جمهوری و قانون اساسی، و دموکراسی را به بشر هدیه کرد.
  • فرانسه: حقوق شهروندی، و برابری انسانها، آزادی
  • روسیه : حزب و رهبری تشکیلاتی، ایده سوسیالیسم.
  • چین: جنبش پارتیزانی دهقانی – منطقه آزاد شده.- ارتش آزادیبخش
  • کوبا: نبردهای چریکی و کانون های شورش کوه و جنگل
  • ویتنام: نبرد توده ایی و جنگ جبهه ایی ضد استعماری – پیوند سوسیالیزم و ناسیونالیزم مترقی و رهایبخش.
  • الجزایر: مبارزه قهر آمیز ضداستعماری، جبهه آزادیبخش. پیوند مذهب و ناسیونالیزم مترقی و رهایبخش.

اکنون به عمقی دیگر گام گذاشته ایم؛ به گوهر وجودی مجاهدین، همان نقطه‌ای که آنان تنها بازیگران و روایت گران تاریخی آن بوده و هستند. خالقان دستاوردهای بدیع. نوآوری‌هایی که نه فقط به جنبش آزادی در ایران، بلکه به تجربه‌ی جهانی مبارزه افزوده‌اند. در این‌جا تاریخ از مرز روایت گذشته فراتر می‌رود و در قالب دستاوردهایی زنده می‌شود که چشم انداز آینده را پیشِ روی ما روشن تر می کند. در پروسه‌ی شصت‌ساله‌ی مبارزه، مجاهدین خلق ایران نه‌تنها در برابر دو استبداد سلطنتی و مذهبی ایستادند، بلکه در متن مبارزه،علاوه بر بکارگیری تجارب گذشته خود نیز بر ان بسیار افزوده اند. آنها اگر چه بقول نویسنده برجسته فقید مقاومت دکتر هزار خانی، ذهن جامعه‌ی ایران را از قرون وسطی کندند و به امروز منتقل کردند، بر دستاوردهای جهانی مبارزه انقلابی نیز بسیار افزودند. دستاوردهای نوی که می تواند الهام بخش دیگر جنبش ها در آینده قرار بگیرد، در کلی ترین مفهوم شاید بتوان در محورهای زیر آن را نشان داد:

  • انقلاب ایدئولوژیک و طاق جدیدی از فداکاری. – مبارزه حرفه ایی، مدار عوض می کند.
  • گشودن راه برای رهبری و هژمونی زنان، و شکستن سنت مردسالارانه با تربیت نسلی از زنان رهبر.
  • حفظ استقلال جنبش مقاومت از هر قدرت خارجی.
  • آفرینش دیپلماسی انقلابی بی‌سابقه در سطح جهانی از پایین به بالا.
  • بلوغ مبارزه‌ی قهرآمیز به سطح ارتش آزادی‌بخش با روشنفکر انقلابی، در تبعید.
  • خرق عادت حقوقی و در هم شکستن زنجیرهای لیست تروریستی.
  • افشای برنامه اتمی و تروریزم و جنگ افروزی رژیم ( تبدیل تضمین بقا به طناب دار آن)

موارد بالا ، مبارزه‌ی مجاهدین را از یک تجربه‌ی تاریخی محلی فراتر می‌برد و به پدیده‌ای جهانی بدل می‌سازد؛ نمونه‌ای که نشان می‌دهد انسان، وقتی آزادی را به آرمان مطلق خود بدل کند، می‌تواند از مرزهای عادی زندگی فراتر رود و تاریخ را دگرگون سازد.

بشریت همواره با کشف ایده‌های نو بن‌بست‌ها را گشوده است، اما کشف ایده به‌تنهایی کافی نبوده است. پیشبرد این ایده‌ها از لحظه خلق تا شکل‌دهی جدید به جهان، نیازمند حاملانی فداکار است . فدا، پلی است که ایده‌های بزرگ را از رویای ذهن به واقعیت جهان منتقل می کند. هانا آرنت گفت: (نقل به مضمون) »فداکاری در راه آزادی، نیرویی است که ایده‌های بزرگ را از خیال به واقعیت بدل می‌کند و جامعه را به سوی کمال رهنمون می‌سازد.» شصت سال نبرد بی وقفه و یکصد و بیست هزار فروغ جاودانه در امتداد سه نام: حنیف، مسعود، مریم، هزینه به گٌل نشستن آن ایده نو، بوده است. و  آنچه را اکنون در چشم‌انداز ایران آینده نمایان کرده است، چیزی جز همان لحظه باشکوه حقیقت “رهایی” دنیای انسانی نیست. حقیقتی نیرومند که زمانش فرا رسیده است.

نعمت فیروزی 6 شهریور404 برابر با 27 آگوست2025