در تماسی تلفنی با دوستی قدیمی، گفته شد که «مردم گیج هستند». «نمی دانند چه کنند.» «از یکسو به کشور تهاجم شده، و از سویی دیگر نمی خواهند با ج.ا. همسویی کنند»، «در نبود رهبری در میدان، مردم نمی دانند چه باید کرد؟» ایمیلی هم دریافت کردم که نمی دانم از کیست. به من تهمت زده شده که «زیادی چپ روی می کنم». از من پرسیده شده که تا کجا و تا به چه حد می توان به «اصول» پایبند بود؟ چرا نباید به رضا پهلوی یاری رساند؟
کسی نیستم، به اصولی که باور دارم، ساخته و پرداخته و تراشی از زندگی روزانه است. اما پاسخم ساده است، «تا به آخرین لحظه».
اگر دل برای مام وطن تپیدن، چپ رویست، چه زیباست چپ بودن. اگر تحمل کشتار وحشیانه کودکان غزه را نداشتن، پوست نازکیست، چه زیباست ظرافت.
کسی که خیانت می کند، خائن است. خیانت به آنچه به آن متعهد شده است. خیانت به آنچه از آن روی برگردانده است. خیانت به باورهایی که تا به آنروز به آن پایبند بوده است.
به راستی، و خارج از اینکه جایگاه سیاسی یک فرد چیست، آیا برای رسیدن به هدف، می شود از هر وسیله ای بهره جست؟ اگر پاسخ مثبت است، که دیگر واژه «خائن» و «خیانت» و «بیشرف» و «وطن فروش» و «خودفروش» نمی تواند معنا و مفهومی پیدا کند. چرا که آن «خائن» همیشه بر این باور بوده که برای رسیدن به «هدف»، خیانت کرده است، که به معنایی دیگر، «خیانت» نکرده بلکه رسیدن به «هدف» را تسریع کرده است.
به راستی، اگر به این «منطق» تن داده و خود را به آن ملزم کنیم، ورود به هر «مبارزه» با «هر روش»، برای «هر هدفی» بی معنی می شود. فراتر اینکه، «اسارت»، تحمل «شکنجه»، بر چوبه دار «بوسه زدن»، پیش از اولین ضربه شلاق، همه چیز را «لو» دادن، و یا پس از ساعت ها «شکنجه» کلامی «نم پس» ندادن بی معنیو یکسان شده است.
به راستی، و با این منطق، پویان و احمدزاده و جزنی و حنیف و سعید محسن و مهدی رضایی و صمد بهرنگی و سعید سلطانپور و گلسرخی و هزاران هزار سلحشور دیگر که جان برای «وطن» هدیه دادند، «تلف شدگانی» بیش نیستند.
به راستی، اگر «هدف وسیله را توجیه می کند» چه سود از ضرورت مبارزه و رد تئوری بقا؟
اگر برای رسیدن به «قدرت» و حکومت و حکمرانی، می شود برای لحظه ای، فقط لحظه ای، چشم بر «اصول» بست و برای لحظه ای، فقط برای یک «لحظه» هر آنچه گفته شده را در راستای «پراگماتیسم» نادیده گرفت، شهادت موسی خیابانی را چگونه می توان توجیه کرد؟
به خاطرم می آید در تابستان 1367، پس از عملیات فروغ جاویدان، روزی که به یکی از پایگاه ها(خانه های) مجاهدین سر زدم، هر چند اندک ساکنین پایگاه با سرهای افراخته به کار روزانه ادامه می دادند، اما بسیاری از اتاق ها خالی شده بود. جای بسیاری از عزیزانی که تا چند روز و هفته پیش در بخش دیپلماسی شب و روز نداشتند، خالی شده بود. گویی دیگر نبودند، هرچند که بودند.
به راستی، اگر «خیانت» به «میهن» می تواند تئوریزه شده و با جملات قلنبه سلنبه توجیه و توضیح شود، و یا با استفاده از آیاتی از قران و کاپیتال مارکس و چه باید کرد لنین و نهج البلاغه و نامه علی به مالک اشتر قابل پسند کرد، به خاطره این گلهایی که آنروز آنجا بودند و فردایش در قرارگاه اشرف آماده برای آغاز فروغ جاویدان، چه می توان گفت؟
چگونه می شود کودکان غزه، که با فریاد و استغاثه گدایی می کنند تا ظرفی از غذا تهیه کرده و بی آنکه انگشتی به آن بزنند آنرا برای دیگر کودکان می برند، را مشاهده کرد و برخود نلرزید و خشم از صدا و قلم فوران نکند؟
«بودن» برای چیست، وقتی که «بودن» یعنی «نبودن» یعنی «نشدن» یعنی از انسانیت «دور شدن»؟ چگونه می شود تهاجم اجنبی به خاک و سرزمینی که «بودن» به آن گره خورده را مشاهده کرد و در برابر این «تهاجم» سکوت کرد؟
به راستی، چگونه می شود «نامه سه زندانی زن از قرچک ورامین را خواند و از آنچه بر سر زنان اسیر در «زندان های عمومی زنان» می آید آگاه شد، و از «تهاجم» اجنبی به زندان اوین، حمایت کرد؟
وقتی از من پرسیده شد که گام امروز و فردا چه می تواند باشد، به خلاصه نوشتم
« میهن پرستی به تنهایی، بدون سرنگونی تمامیت نظام، بی معنی است
سرنگونی در میهنی که اجنبی صاحب آن شود، ارتجاعی است
بازگشت به گذشته، زمینه ساز تکرار اشتباه گذشته است
فقط با محکوم کردن دو نظام فاشیستی-مذهبی جنگ افروز، با محکوم کردن جنگ ضد خلقی، و با آگاهی رساندن به خلق ستمدیده برای خیزشی همگانی
کانون های مسلح و شورشی معنا پیدا می کند»
در این مقطع بسیار خطیر عقیدتی-سیاسی، تنها محک برای ادامه راه، تکیه زدن به «اصل» و «اصول» است. آن شکل از میهن پرستی شووینیستی که سود آن تنها به جیب حاکم ستمگر می ریزد، آن سرنگونی طلبی که به «مام وطن» خیانت می کند و با «اجنبی هم کاسه» می شود، اما از «واژگان» بهره جسته تا بتواند «خودفروشی» و «وطن فروشی» در پس پرده سرنگونی طلبی پنهان کند، برآیند اندیشه ای ارتجاعی است و نه تن دادن به «پراگماتیسم».
در زمانیکه تاریخ بارها گواهی داده که اجنبی همیشه سرزمین مادری را زیر سم ستوران شخم می زند و چون از آن سیم و زری برای تاراج نماند رهایش می کند، تنها راه پیش رو، تکیه به «اصول» است. با صدای بلند، با جوهری پررنگ که از قلم تراوش می کند باید «هر دو نظام دیوصفت جنایت پیشه» در ایران و اسرائیل را همزمان محکوم کرد. محکوم کردن یکی اما دیگری را رها کردن که قسر در برود، نه اصولی است و نه رهنمودی به خلق ستمدیده می دهد.
کانون های شورشی، اگر جنگ، هر جنگ ضد خلقی را محکوم نکنند از زیر پایه ای ترین وظیفه «آگاهی رسانی» و «ساماندهی» خلق شانه خالی کرده، و خیزش خلق علیه نظام حاکم را، خواسته یا ناخواسته، به تعویق انداخته اند.
رهبری در میدان، برای پیشگیری از «گیج شدن» خلق که در این مقطع از زمان که با سوال چه باید کرد روبرو شده است، بخشی از «نقش آفرینی» کانون هاست، در غیر اینصورت موجودیت «کانون های شورشی» از کیفیت «نوک پیکان سرنگونی» به کمیت «سیاهی لشگر» برای خالی نبودن عریضه تغییر ماهیت می دهد.
علی ناظر – روزهایی که یاران در انجمن های وابسته به مجاهدین برای رسیدن به «اشرف» روزشماری می کردند. یارانی که رفتند اما هنوز که هنوز است، هستند. آنها به «اصول» بنیادی خود حتی برای لحظه ای پشت نکردند و در سینه تاریخ ابدی خواهد ماند. یادشان گرامی باد!
11 تیر 1404 – 1 ژوئیه 2025
