(در جایی که بمباران شده، اما حالا آرام است؛ آرام، اما ویران)

 

اینجا، جایی‌ست که چندین‌بار زیر بمباران اسرائیل رفته. پادگان‌ها، پایگاه‌ها، و مراکز نظامی‌اش بارها هدف قرار گرفته‌اند. صدای انفجارها، شعله‌ها، خاکستر… اما حالا، ظاهراً آرام است.

 

هیچ صدایی از بمباران نمی‌آید، اما فاجعه دارد شکل دیگری به خودش می‌گیرد.

نه با موشک، بلکه با نان.

نه با پهپاد، بلکه با نبودِ مواد خوراکی.

نه با خمپاره، بلکه با قطع اینترنت، خاموشی برق، دزدی بی‌پاسخ، و صف‌های بی‌پایان.

 

اینجا اینترنت نداریم. کارت‌های بانکی کار نمی‌کنند. نانوایی‌ها صف‌هایی دارند که گاهی به صد متر می‌رسد. در سوپرمارکت‌ها اجازهٔ خرید بعضی اقلام را نمی‌دهند. سبزی نیست. دیروز با خواهرم تمام شهر را گشتیم، سبزی پیدا نکردیم. اما میوه‌فروشی‌ها پر از میوه‌های لوکس تابستانی‌اند؛ برق می‌زنند، اما هیچ‌کس نمی‌خرد. انگار برای مردم اینجا نیستند. میوه‌ها نگاهت می‌کنند، بی‌استفاده و رها؛ مثل حقیقت تلخی که کسی جرئت لمسش را ندارد.

 

پمپ‌بنزین‌ها هم صف دارند. سهمیهٔ بنزین از ۱۵ لیتر به ۱۰ لیتر رسیده. شاید برای ما که ماشین نداریم، بی‌تأثیر به نظر برسد، اما حمل‌ونقل به‌طرز خفه‌کننده‌ای گران شده.

 

دیشب دزد آمده بود خانه‌ی بغلی؛ همان خانه‌ی ویلایی که حاجی‌اش تازه مرده. خواهرم از پنجره دید. صدا زد. رفتم توی تراس. مردی با چراغ‌قوه در حیاط آن خانه می‌چرخید. ده‌بار زنگ زدم ۱۱۰. گفتم دزدی در حال وقوع است. داریم می‌بینیمش. اما کسی نیامد. سکوت. بی‌پاسخی در دل فاجعه.

 

همان شب، اینترنت به‌طور کامل قطع بود. برق هم رفته بود. و هوا… این روزها به‌طرز بی‌رحمانه‌ای داغ است.

درست است که دیگر صدای بمباران کمتر شنیده می‌شود، اما ویرانی فقط از شکل افتاده، نه از بین رفته.

دیگر نیازی به انفجار نیست؛

فرسایش، روزبه‌روز و ساعت‌به‌ساعت، کار خودش را می‌کند.

بمبارانی در کار نیست. اما چیزی عمیق‌تر، مخرب‌تر، و خزنده‌تر در جریان است.

فاجعه‌ای که نه در میدان جنگ، که در نانوایی، در خانه‌ی بی‌دروپیکر حاجی، در صف بنزین، در ناامنی شبانه، و در خستگی‌ای که هر روز سنگین‌تر می‌شود، خودش را نشان می‌دهد.

 

آری، آن‌جا دیگر صدای بمباران نمی‌آید. اما آرامش نیست.

این، فقط چهره‌ی تازه‌ی همان فاجعه است.

فاجعه‌ای در حال شدن.

 

ناصر کمالی

۱۸ ژوئن ۲۰۲۵