وقتی جعفر پناهی، کارگردانی که سال‌ها در سایه‌ی سانسور، بازداشت، و تهدید زیسته، پس از دریافت جایزه نخل طلای کن بر سکوی افتخار ایستاد و گفت: “اختلافات را کنار بگذاریم”، صدایش در جهان طنین انداخت؛ اما پژواکش در ایران، چیزی جز “باز هم‌ یکی دیگه خریده شد”، نبود.

این صدا آشناست. سال‌هاست که از گلوی صاحبان قدرت، از بوق امپراتوری‌های سابق، و از زبان مأموران امنیتی صادراتی می‌شنویم: “فعلاً وحدت، بعداً عدالت”. اما امروز نه ما همان مردم خام دیروزیم، نه این ترفند، نقابی تازه بر چهره دارد.

در لحظه‌ای که شکاف طبقاتی در ایران به آستانه انفجار رسیده، که خشم انباشته‌ فرودستان، کولبران، معلمان، و زنان خیابان انقلاب در حال فوران است، نغمه‌ی وحدت، نه دعوتی برای رهایی، بلکه ابزاری برای مهار است. چون در این وحدت قرار نیست سرمایه‌دار از رانت دست بکشد، بازجو از شلاق، یا قدرت‌مدار از تخت سلطه. قرار است کارگر دهان ببندد، زنِ معترض سکوت کند، و روشنفکر عدالت‌خواه حذف شود.

در بزنگاه مبارزه، “وحدت” به سلاح طبقه‌ مسلط بدل می‌شود؛ سلاحی برای خاموش کردن خشم، برای پاک کردن رد خون، و برای بازسازی چهره‌هایی که خود ویرانگر بوده‌اند.

سلطنت‌طلبانی که هنوز از ژنرال‌های ساواک می‌گویند، مأمورانی که دیروز در بیت رهبری سیاست‌گذاری فرهنگی می‌کردند و امروز در ژنو ژست حقوق بشر می‌گیرند، و مجریانی که صبح در پاریس علیه جمهوری اسلامی فریاد می‌زنند و شب در واتساپ با وزارت اطلاعات گفت‌وگو دارند – همه این‌ها امروز به وحدت رسیده‌اند. اما نه برای آزادی مردم، بلکه برای بازسازی قدرت.

جعفر پناهی می‌تواند هنرمندی توانمند باشد، اما وقتی هنر، زبان مردم را سانسور می‌کند و سیاست را برای بقای نظم موجود “تلطیف” می‌کند، دیگر هنر نیست؛ دکور قدرت است. آن ‌چه او بر صحنه‌ی کن گفت، نه پژواک درد مردم، که کاهش درد به سطحی بی‌خطر از سیاست بود؛ گویی نه سرمایه‌ ای انباشته می‌شود، نه زندانی شکنجه می‌شود و نه خونی هنوز خشک‌ نشده بر زمین مانده است.

در دل این تاریکی، یک چیز شفاف است:

مبارزه‌ی طبقاتی را نمی‌توان کنار گذاشت.

نمی‌توان از مردم خواست اختلافات‌شان را کنار بگذارند، وقتی نان نیست، خانه نیست، آزادی نیست.

وقتی کسانی از وحدت حرف می‌زنند که هیچ‌ گاه در صف مردم نبوده‌اند، پرسش ساده است:

وحدت با چه کسانی؟

با بازجو؟ با ژنرال؟ با سرمایه ‌دار تبعیدی؟

نه.

وحدت تنها با فرودستان است؛

با زحمت‌کشان، با دختران خیابان انقلاب، با کارگران اعتصابی، با کولبران، با پرستاران و بازنشستگان و با مادرانی که فرزندانشان را در خیابان‌ها و زندان‌ها از دست داده‌اند.

و اگر جعفر پناهی بازمی‌گردد به سرزمینی که زندان‌هایش هنوز پر از دانشجو و کارگر است، آن‌ هم با لبخند پیروزی بر دوش، یک پرسش بی‌پاسخ می‌ماند:

سربازان گمنام امام زمان کجایند؟

و این فیلم، دقیقاً برای کدام جشن ساخته شده است؟

حالا، برویم دنبال پرتقال‌فروش!

اینجاست که مرزها روشن می‌شوند:

یا با مردم، یا با نقاب ‌داران قدرت.

یا با عدالت، یا با بزک ‌شدگان دیروز.

یا با مبارزه، یا با سازش.

و انتخاب، نه روی فرش قرمز سرمایه‌داری، که در کوران مبارزه‌ طبقاتی شکل می‌گیرد.

 

می ۲۰۲۵ لندن