در روزهایی که بخشی از سلطنتطلبان با وقاحت تمام از ساواک، شکنجه، اعدام و سرکوب دفاع میکنند، مخالفان خود را تهدید به قتل و «تصفیه» میکنند و آشکارا وعده میدهند که اگر دوباره به قدرت برسند، ایرانیان معترض روزهایی تاریکتر از جمهوری اسلامی خواهند دید، یادآوری نام و سرنوشت سرهنگ محمود سخایی یک ضرورت تاریخی است؛ چون تاریخ، اگر فراموش شود، دوباره با همان خون و همان طناب و همان چکمه تکرار خواهد شد.
یک خیابان، یک واقعیت پنهان
در نزدیکی خیابان حافظ تهران، خیابانی قدیمی به نام «سرهنگ سخایی» وجود دارد؛ نامی که برای بیشتر مردم فقط یک تابلوست، اما پشت آن، یکی از هولناکترین جنایتهای سیاسی دوران بازگشت سلطنت پس از کودتای ۲۸ مرداد پنهان شده است؛ جنایتی که ماهیت واقعی سلطنتِ مورد ستایش برخی امروز را عریان میکند.
چرا این نام هنوز مهم است؟
در بحثهای امروز درباره گذشته و آینده ایران، روایتهای متفاوتی از دورهی پیش و پس از کودتای ۲۸ مرداد مطرح میشود.
در چنین فضایی، یادآوری سرنوشت افرادی مانند سرهنگ محمود سخایی ضروری است، نه برای شعار، بلکه برای فهم یک واقعیت تاریخی:
وقتی قانون فرو میریزد، خشونت جای آن را میگیرد.
افسری که به فساد تن نداد
سرگرد محمود سخایی، افسر برجستهی پیادهنظام، از بهترین
تیراندازان ایران و عضو تیم ملی در المپیک ۱۹۴۸ لندن بود. افسری باسواد، منظم، پاکدست و میهندوست که برخلاف بسیاری از افسران فاسد و چاپلوس دربار، دغدغهی مردم و حیثیت کشور را داشت. او پس از ورود به ارتش، مبارزه با فساد مالی و اداری را وظیفهی خود میدانست؛ فسادی که از دربار تا بدنهی ارتش ریشه دوانده بود و کشور را به حیاط خلوت شاه، زمینداران و دلالان قدرت تبدیل کرده بود.
از تجربهی ایدئولوژی تا انتخاب استقلال
او مدتی کوتاه تحت تأثیر فضای سیاسی زمانه با نیروهای چپ رفتوآمد داشت و از دوستان خسرو روزبه بود، اما خیلی زود دریافت که مسئلهی اصلی ایران، نه شعارهای ایدئولوژیک، بلکه استقلال ملی و حاکمیت مردم است؛ و به همین دلیل به یکی از وفادارترین یاران دکتر محمد مصدق تبدیل شد.
مصدق و نبرد برای حاکمیت ملی
در آن روزها، مصدق تنها نخستوزیر قانونی ایران نبود؛ نماد مقاومت ملتی بود که میخواست نفتش را از چنگال استعمار انگلیس بیرون بکشد و سلطنت را به چارچوب قانون بازگرداند. اما در برابر او، ائتلافی کثیف و قدرتمند صف کشیده بود: دربار پهلوی، سازمان اطلاعات بریتانیا، سازمان سیا، بخشی از روحانیت، فئودالها، روزنامهفروشان مزدور، اراذل خیابانی و سیاستمدارانی که وطن را به دلار و قدرت فروختند.
کرمان؛ یکی از میدانهای درگیری
سرگرد سخایی بهدلیل شجاعت، انضباط و وفاداریاش، مسئول حفاظت از دکتر مصدق شد. در ماههای پیش از کودتا، وقتی مصدق میکوشید اختیارات غیرقانونی شاه را محدود کند و حاکمیت مردم را تثبیت کند، دشمنانش شبانهروز برای سرنگونی او نقشه میکشیدند. یکی از فعالترین چهرههای این جریان، مظفر بقایی بود؛ سیاستمداری که با عوامفریبی، اوباشپروری و خیانت، به یکی از مهرههای اصلی کودتا تبدیل شد. بهدلیل نفوذ او، کرمان به یکی از مراکز آشوب علیه دولت ملی تبدیل شده بود و از همین رو، سخایی به ریاست شهربانی کرمان منصوب شد تا امنیت شهر را حفظ کند.
پس از کودتای ۲۸ مرداد
اما کودتا فقط سقوط یک دولت نبود؛ آغاز انتقامگیری وحشیانه از هر انسانی بود که به آزادی، قانون و استقلال ایران باور داشت.
صبح ۲۸ مرداد، هنوز خیابانهای بسیاری از شهرهای ایران با شعار «زندهباد مصدق» و «مرگ بر شاه» میلرزید؛ اما عصر همان روز، با دخالت مستقیم سیا و MI6، پخش پول میان اوباش، همراهی بخشی از ارتش و خیانت دربار، ورق برگشت. ناگهان همان خیابانها پر شد از چاقوکشها، فاحشههای اجیرشده، لاتها و مزدورانی که فریاد «جاوید شاه» سر میدادند و هر صدای آزادیخواهی را با چاقو و قمه خاموش میکردند.
قتل سرهنگ محمود سخایی
بعدازظهر همان روز، اراذل وابسته به مظفر بقایی برای کشتن سرهنگ سخایی به راه افتادند. رانندهی او با وحشت خود را به خانهاش رساند و گفت:«باک جیپ را پر کردهام، فرار کنید؛ الان میکشندتان.»
اما سخایی حاضر نشد فرار کند.
او میتوانست جانش را نجات دهد. میتوانست مثل بسیاری از افسران فرصتطلب، به شاه تعظیم کند، شعار جاوید شاه بدهد و پست و درجه بگیرد. میتوانست شرافتش را بفروشد و زنده بماند.
اما نپذیرفت.
راننده را مرخص کرد و پیاده به سمت شهربانی رفت؛ آرام، استوار و آگاه به اینکه شاید آخرین قدمهای زندگیاش را برمیدارد.
اوباش بیرون ساختمان کمین کرده بودند. سخایی تلاش کرد با آنها حرف بزند، اما جماعتی که برای خون آمده بودند، نه منطق میفهمیدند و نه انسانیت. او را به داخل ساختمان بردند. آنجا سرتیپ فضلالله امانپور، فرمانده لشکر، تنها راه نجاتش را اعلام انزجار از مصدق و اعلام وفاداری به شاه دانست.
این همان لحظهای بود که تفاوت انسان شریف با مزدور روشن میشود.
سخایی میتوانست یک جمله بگوید و زنده بماند: «جاوید شاه.»
اما نگفت.
نه زانو زد، نه التماس کرد، نه خیانت کرد.
فقط گفت: «من زندانی شما هستم؛ در دادگاه صحبت خواهم کرد.»
اما سلطنتِ بازگشته، دادگاه نمیشناخت؛ فقط طناب، چاقو و انتقام میشناخت.
امانپور از اتاق بیرون رفت و با اشارهی او، چاقوکشان به جان سخایی افتادند. بدنش را با ضربات پیدرپی چاقو دریدند، سپس پیکر نیمهجانش را از طبقهی دوم به پایین پرتاب کردند. در خیابان، اوباش سلطنتطلب با سنگ، چوب، میلهی آهنی و لگد بر بدنش کوبیدند. رانندهی جیپ فرمانده لشکر چند بار از روی بدن او رد شد تا مطمئن شوند هنوز نفسی باقی نمانده است.
اما هنوز برایشان کافی نبود.
لباسهایش را از تنش درآوردند، طناب به گردنش بستند و بدن خونآلودش را روی زمین کشیدند؛ همان کاری که قرنها با شورشیان و مغلوبان میکردند تا درس عبرتی برای دیگران شود. سپس او را در میدان مشتاق کرمان از تیر چراغ برق آویزان کردند.
این فقط قتل نبود؛ نمایش قدرتِ استبداد بود. نمایشِ پیروزیِ اوباش بر قانون. نمایشِ بازگشتِ سلطنت با چکمه، قمه و طناب دار.
حتی بعد از مرگ هم رهایش نکردند. بخشی از بدنش را مثله کردند تا وحشت در شهر بپیچد و همه بفهمند هرکس مقابل سلطنت بایستد، سرنوشتش همین است.
این بود چهرهی واقعی «نجات ایران» در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲.
نه آزادی آمد، نه دموکراسی، نه پیشرفت؛ آنچه برگشت، حکومت پلیسی، ساواک، شکنجه، خفقان، سانسور، زندان و وابستگی بود. کودتایی که با دلارهای سیا و طراحی MI6 پیروز شد، راه را برای ۲۵ سال اختناق هموار کرد؛ اختناقی که هزاران زندانی سیاسی، دهها روزنامهی بستهشده، صدها شکنجهگاه و نسلی خفهشده محصول آن بود.
و امروز، همان جریان، با آرایش تازه و بزک رسانهای، دوباره از
همان گذشته دفاع میکند؛ گذشتهای که بوی خون میدهد.
دردناکتر آنکه حافظهی تاریخی ما چنان ضعیف است که حتی نام و مزار این مرد نیز تقریباً محو شد. چند بار سنگ قبرش را شکستند و سرانجام شهرداری کرمان گورستان محل دفنش را صاف کرد و روی آن فضای سبز ساخت؛ گویی میخواستند آخرین نشانههای این جنایت را نیز دفن کنند.
امروز شاید تنها یادگار رسمی او همان خیابان گمنام تهران باشد؛ خیابانی که نام مردی را بر خود دارد که حاضر نشد برای حفظ جانش به دیکتاتور تعظیم کند.
حافظهای که کمرنگ شد
سرهنگ سخایی برادر منوچهر سخایی، خوانندهی مشهور، بود. ترانهی «پرستو» را منوچهر برای برادر کشتهشدهاش و مادر داغدارشان خواند؛ مرثیهای برای انسانی که زیر چکمههای کودتا و سلطنت له شد.
و حتی آنجا نیز سانسور سلطنت دست از تحریف برنداشت.
ادارهی سانسور رژیم شاهنشاهی برای صدور مجوز پخش، مصرع «مدالای طلات مونده سر طاقچه» را تغییر داد تا معنای سیاسی شعر پنهان و به یک ترانهی عاشقانه تقلیل داده شود؛ چون دیکتاتوری فقط انسانها را نمیکشد، حافظه را هم تحریف میکند.
تاریخ را فقط شاهان، کودتاچیان و فاتحان نمینویسند؛ تاریخ را خون کسانی مینویسد که در برابر استبداد ایستادند و حاضر نشدند شرف خود را معامله کنند.
سرهنگ محمود سخایی یکی از همان نامهاست؛ نامی که باید زنده بماند، چون فراموشیِ او یعنی فراموشیِ جنایتی که هنوز هم بعضیها آرزوی تکرارش را دارند.
روح او و تمامی شهدا و رفتگان راه استقلال و آزادی ایران شاد و یادشان گرامی باد، راهشان را ادامه خواهیم داد
