تجارب تاریخی مبارزه و سازماندهی جنبشهای اجتماعی علیه حاکمیت در دوران جنگها!

 

 

حملات اسرائیل و ایران با موشک، با پهپاد و هواپیماهای جنگی و موشک‌ اداره دارد و حتی خانه‌های مسکونی و شهروندان عادی، بیمارستان‌ها و مراکز خبری را نیز بمباران می‌کنند. ترامپ با اتخاذ مواضع مختلف، از حمله به ایران سخن به میان آورده است. نتان‌یاهو و سایر مقامات دولت اسرائیل از قتل خامنه‌ای و در لفافه نیز از «رژیم چنچ» نیز سخن می‌گویند. خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی مخفی شده و مسئولیت‌های خود را به سپاه پاسداران تفویض کرده است.

 

به این ترتیب، جنگی خانمان‌سوزی بین اسرائیل و ایران در جریان است جنگی ارتجاعی که هر دو طرف این جنگ، تاریخ خونین و جنگ‌طلبی و تروریسم و سیاست‌های ضدانسانی و کودک‌کشی را در کارنامه سیاه خود دارد. به همین دلیل، هر فردی و هر نیرویی چه در جبهه دولت اسرائیل و چه جمهوری اسلامی قرار گیرد عملا جنگ‌طلب است و دست‌کم به سیاهی لشکر این حکومت‌هیا ارتجاعی و فاشیست تبدیل می‌گرد و هم به ویرانگری و کشتارهای این جنگ اهمیتی نمی‌دهد. البته ناگفته نماند که شاید بخشی از شهروندان عادی و متوهم چه در اسرائیل و چه در ایران از این جنگ به نفع این و یا آن دفاع کنند اما تا آن‌جا که به افراد آگاه و نیروهای سیاسی برمی‌گرد بی‌تردید در این‌جا، منافع طبقاتی در میان است.

در چنین وضعیت جنگی، بحث‌ها مختلف و متفاوتی مطرح است از جمله آیا می‌توان در حالت جنگی، سازمان‌دهی سیاسی کرد و نتایج آن را به یک انقلاب مردمی رساند؟ بخشی بر این باورند که اساسا در کشوری که جنگ و کشتار در جریان است و حاکمیت دیکتاتوری هم دارد امکان مبارزه سیاسی وجود ندارد و حفط خود در اولویت قرار می‌گیرد.

بخشی از مردم به‌ویژه سرمایه‌داران، سریعا سرمایه‌های خود را از کشور خارج کرده و به کشور امنی انتقال می‌دهند و خودشان و خانواده‌شان نیز از کشور خارج می‌گردند. بخش دیگری از مردم، چندان اهمیتی به وضعیت موجود نمی‌دهد و با وجود همه خطرات به زندگی خود ادامه می‌دهد و برخی نیز در داخل کشور جابه‌جا می‌شون دو به شهرهای امن‌تر می‌روند. در این میان، مردم فقیر و حاشیه‌نشین جایی و امکانی برای رفتن ندارند و هم‌چنان زیر آتش جنگ باقی می‌مانند.

روشن است که باید از تجارب مثبت و منفی تاریخ پند و اندرز و یاد گرفت. البته تاریخ گذشته را نمی‌توان به همان شکلی که در تاریخ خود روی داده به همان شکل تکرار کرد چرا که نسل‌ها عوض می‌شوند و از نظر تکنولوژی و ارتباطات و جنبش‌های اجتماعی دچار تحولات بنیادی و پایه‌ای می‌گردند. بنابراین، عدم توجه به تجارب تاریخی و یا تلاش برای کپی کردن آن، اصولی نیست و ضوروت دارد همواره تاریخ را زیر ذره‌بین قرار داد و با دقت ریاضی نقاط مثبت و منفی را در نظر گرفت و به همین دلیل گفته می‌شود گذشته چراغ راه آینده است.

 

در این وضعیت جنگی، مردم ایران و اسرائیل چه باید بکنند؟

این سئوال بسیار انسانی و اساسی است چرا که جنگ‌ها همیشه توسط دولت‌ها و گروه‌های در قدرت آغاز می‌شوند، اما قربانیان واقعی آن مردم عادی‌اند. بنابراین، بسیار مهم است که اولا مردم دو کشور هیچ خصومت و دشمنی با همدیگر ندارند؛ به‌علاوه نفعی هم در این جنگ ندارند. بنابراین، در چنین شرایطی، ضرورت دارد که مردم ایران و اسرائیل، آگاهانه و به‌طور فعال و جدی با این جنگ‌افروزی به مخالفت برخیزند:

*مردم باید بدانند این جنگ‌ها نه برای آزادی، نه برای امنیت و نه برای کرامت انسانی، بلکه اغلب برای بقای ساختارهای قدرت و ایدئولوژی‌هاست. مقاومت مدنی، اعتراض، اعتصاب، کارزارهای بین‌المللی و همبستگی با مردم هر دو کشور، بسیار مهم است.

*مراقبت از اطلاعات و اخبار: در جنگ‌ها، جنگ روانی و اطلاعاتی هم شدت می‌گیرد. مردم باید از افتادن در دام پروپاگاندا و شایعات پرهیز کنند.

*تقویت همبستگی انسانی و غیرایدئولوژیک: نفرت‌پراکنی بر پایه نژاد، مذهب یا ملیت، ابزار حکومت‌هاست. باید در برابر آن ایستاد و فهمید مردم هیچ‌یک از دو کشور خواهان این فاجعه نیستند.

 

بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل که از سوی دیوان کیفری بین‌المللی‌(CPI)، به دلیل نسل‌کشی و بچه‌کشی در غزه تحت پیگرد قرار دارد، از حمله ایران هدفی فراتر از ایران را دنبال می‌کند که «بازطراحی نقشه خاورمیانه» است. اگر دوره ریاست جمهوری بوش، مقامات کاخ سفید و نومحافظه‌کاران آمریکایی ادعا می‌کردند که فتح بغداد دروازه‌ای به‌سوی عصری دموکراتیک در سراسر منطقه خواهد گشود، رهبران تل‌آویو به بهانه دفاع از آن‌چه «تمدن یهودی-مسیحی» خوانده می‌شود، در خاورمیانه وعده می‌دهند. اما این تجاوز جدید اسرائیل، شعله‌های درگیری‌هایی را دامن زد که منطقه و کشورهای آن را به‌سوی اوضاع غیرقابل‌زیست سوق می‌دهد.

در مقابل اسرائیل، حکومتی قرار دارد که در عرصه تروریسم و راه‌انداختن جنگ‎‌های نیابتی در خاورمیانه و سرکوب و سانسور و اعدام، آوازه جهانی دارد.

به این ترتیب، هر دو طرف این جنگ خانمانسوز، جنگ‌طلب، خشونت‌طلب، فاسد و تبه‌کار است و به همین دلیل، هر انسانی و نیروی آزادی‌خواه و مخالف سرکوب و شانسور و خشونت، هر دو حکومت را محکوم می‌کند و با صدای بلند خواهان قطع جنگ می‌گردد. آن هم در شرایطی که هر دو طرف، علاوه بر مراکز نظامی و هسته‌ای، منابع اقتصادی و زیرساختی و حتی منابع آب و برق و خانه‌های مسکونی شهروندان عادی را مورد هدف قرار می‌دهند.

اسرائیل با افتخار اعلام می‌کند که در حال جنگ در «هفت جبهه» است: غزه، لبنان، کرانه باختری، عراق، ایران، یمن و سوریه؛ البته جا داشت بیت‌المقدس شرقی را هم به این سیاهه بیفزاید، چرا که شهرک‌سازی‌ها و مصادره املاک فلسطینیان در آن شدت یافته است.

بمباران‌های اسرائیل در حالی آغاز شد که گفت‌وگوها دربارهه برنامه هسته‌ای ایران و رفع تحریم‌های اقتصادی، میان واشنگتن و تهران با میانجی‌گری عمان ادامه داشت. این دومین‌بار است که اسرائیل راه‌حل‌های احتمالی دیپلماتیک را به بن‌بست می‌کشاند.

در ماه مه ۲۰۱۸ نیز، دونالد ترامپ با پشتیبانی نتانیاهو، ایالات متحده را از توافق هسته‌ای ایران‌(که سه سال پیش‌تر منعقد و در قالب دو قطع‌نامه به تصویب شورای امنیت سازمان ملل رسیده بود)، خارج کرد. در پی این اقدام، رییس‌جمهور آمریکا تحریم‌ها علیه ایران را به‌طور چشم‌گیری تشدید کرد؛ تحریم‌هایی سخت‌گیرانه‌تر از سال ۲۰۱۵ که هر شرکتی را، چه آمریکایی و چه خارجی، که با ایران دادوستد می‌کرد هدف قرار می‌داد و عملا امکان فروش نفت و فرآورده‌های پتروشیمی ایران را از بین می‌برد. این روند، بیش‌ترین فشار اقتصادی و اجتماعی و سیاسی را نه بر جمهوری اسلامی، بلکه بر دوش مردم قرار داده است. نیروهای مترقی و ازادی‌خواه و چپ ایران در این سال‌ها، با صدای بلند خواهان بایکوت سیاسی جمهوری اسلامی بودند نه بایکوت سیاسی. به این دلیل ساده، که دود این تحریم‌ها برچشم مردم می‌رود و باعث می‌شود در دورن حاکمیت باندهای تبه‌کاری شکل گیرد که در جهت مناف خود نه مردم، گام بردارند.

طی چند دهه گذشته، جمهوری اسلامی ایاران، همواره به‌عنوان اصلی‌ترین تهدید برای ثبات خاورمیانه معرفی شده است؛ هم به دلیل جاه‌طلبی‌های هسته‌ای‌اش و هم به‌سبب ماهیت ایدئولوژیک اسلامی آن. خامنه‌ای رهبر این حکومت که اکنون به دنبال سوراخ موش می‌گردد تا در مقابل حملات اسرائیل در امامن بماند در هر سخنرانی خود به نابودی اسرائیل تاکید ورزیده است. در حالی مردم اسرائیل و ایران هیچ خصومت و دشمنی با همدیگر نداشته ن دارند و مهم‌تر از همه، هم مرز هم نیستند و بیش از ۱۲۰۰ کیاومتر فاصله با همدیگر دارند.

بنیامین نتانیاهو، تاکنون بارها و بارها این ادعا را تکرار کرده است‌که هم‌زمان پروژه‌ای برای پاک‌سازی ملی در غزه را پیش می‌برد و شهرها و روستاهای جنوب لبنان و محله‌های کامل بیروت و سوریه را بمباران می‌کند.

تهدیدهای اسرائیل، به‌ویژه از آن‌رو مهارناپذیر شده‌اند که تاکنون دولت‌های غربی و در راس همه ایلات متحده آمریکا، بدون هیچ تردید یا احنانا انتقادی کم‌رنگ‌تر از آن حمایت می‌کنند. مدرن‌ترین سلاح‌های کشتار جمعی خود در این اختیار دولت اسرائیل قرار می‌دهند. دوره انتقاد بی‌عمل از تل‌آویو به دلیل نسل‌کشی و کودک‌کشی بی‌وقفه در غزه، که اکنون بیست ماه از آغاز آن گذشته، خیلی زود با حمله اخیر به ایران، به پایان رسید؛ دیگر دولت اسرائیل هیچ «خط قرمز» در برابر خود نمی‌‌بیند. به خصوص جمهوری اسلامی ایران در سطح بین‌المللی و منطقه‌ای و حتی در نزد اکثریت مردم ایران، بسیار بی‌اعتبار و حتی نفرت‌انگیز است.

البته باید خاطر نشان کرد که بخشی از نیروهای سیاسی و مردم جامعه اسرائیل، نه تنها از سیاست‌های او در غزه را پشتیبانی نمی‌کنند بلکه خواهان برکناری او و محاکمه‌اش هستند.

با این‌همه، تا زمانی‌که بمباران‌های اسرائیل و ایران ادامه دارد، خطری به‌مراتب بزرگ‌تر، جمعیت غیرنظامی ایران و اسرائیل و دیگر کشورهای منطقه را تهدید می‌کند: فاجعه‌ای هسته‌ای و زیست‌محیطی.

به‌نظر می‌رسد اسرائیل دکترین نظامی سابق خود را کنار گدشته به این معین که تاکنون اسرائیل سعی می‌کرد جنگ‌های سریع و کوتاه‌مدت باشد اما حضور اسرائیل در غزه و لبنان و سوریه نشان می‌دهد که این دکترین رها کرده و دکترین نظامی جدیدش، جنگ‌های درازت‌مدت و طافت‌فرسا است. به این ترتیب، اسرائیل در پی پایان جنگ‌‌هایش نبوده، بلکه به‌دنبال کش دادن آن‌هاست.

از جمله، تل‌آویو متنی درباره آتش‌بس با لبنان را امضاء کرد که از ۲۷ نوامبر ۲۰۲۴ به اجرا درآمد، اما با وجود آن، هم‌چنان بخشی از خاک لبنان را در اشغال دارد و بین آن تاریخ تا ۳ آوریل ۲۰۲۵، یک‌هزار و پانصد بار این آتش‌بس را نقض کرده است، بدون ‌آن‌که فرانسه، که یکی از ناظران توافق است، واکنش خاصی نشان داده باشد.

در غزه، آتش‌بس از ۱۹ ژانویه به اجرا درآمد و آزادی بسیاری از گروگان‌ها و صدها زندانی سیاسی فلسطینی را در پی داشت. اما اسرائیل آن را نقض کرد و از ۱۸ مارس بمباران‌ها را به‌طور یک‌جانبه از سر گرفت، که نشان‌دهنده بی‌توجهی کامل به سرنوشت گروگان‌ها بود. در این‌جا نیز، نه ایالات متحده و نه دیگر قدرت‌های غربی اعتراضی نکردند و به‌جای آن، حماس را مقصر نشان دادند.

سناریوهای مختلفی پیش روی جنگ ایران و اسرائیل قرار دارد؛ از جمله شکست جمهوری اسلامی، عقب‌نشینی اسرائیل یا گسترش درگیری در منطقه‌.

پس از آغاز حملات گسترده اسرائیل به ایران و  واکنش متقابل جمهوری اسلامی، نشریه فارین پالیسی سناریوهایی برای پایان یافتن این درگیری ترسیم کرده‌ که شامل تسلیم مشروط جمهوری اسلامی، گسترش درگیری به سطح منطقه‌ و حتی جنگ بی‌پایان است.

این در حالی است که بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، اعلام کرد تل‌آویو حملات خود را «تا زمانی که لازم باشد»، ادامه خواهد داد.

هدف اصلی این حملات، نابودی برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی و تخریب زیرساخت‌های نظامی در ایران است.

تهران در واکنش به عملیات نظامی گسترده اسرائیل، تعدادی پهپاد و موشک‌ بالستیک به سمت خاک اسرائیل پرتاب کرد.

بر اساس تحلیل فارین پالیسی، علی‌رغم محدودیت‌های کنونی، ایران هنوز گزینه‌های مختلف تلافی‌جویانه در اختیار دارد؛ هرچند این امکانات نسبت به گذشته کاهش یافته است.

این وضعیت شباهت زیادی دارد به آن‌چه حزب‌الله لبنان پس از حملات اسرائیل در پاییز ۲۰۲۴ پذیرفت. حملات ویرانگر اسرائیل به زیرساخت‌های نظامی همراه با کشتن گسترده فرماندهان ارشد، به‌وزه با کشتن شیخ نصرالله رهبر حزب‌الله، حزب‌الله را وادار کرد بدون واکنش موثر، آتش‌بس را بر اساس شرایط اسرائیل بپذیرد.

فارین پالیسی نوشت که جمهوری اسلامی اکنون در موقعیت مشابهی قرار دارد. حملات پهپادی و موشکی سال گذشته این کشور به اسرائیل بی‌نتیجه ماند، نیروهای نیابتی کلیدی آن به‌ویژه حزب‌الله، تضعیف شده‌اند و کشته‌شدن فرماندهان ارشد، ساختار نظامی جمهوری اسلامی را مختل کرده است.

اگرچه بخشی از این تمایل نتانیاهو برای واردشدن به جنگی بی‌پایان، ریشه در مسائل شخصی دارد ـ از جمله ترس از محاکمه به‌خاطر پرونده‌های فساد و احتمال تشکیل کمیسیون تحقیق درباره مسئولیت مستقیم او در فاجعه ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و فساد. بنابراین، همه شواهد نشان می‌دهند که نتان‌یاهو در پی کش دادن جنگ‌هاست.

دخالت اسرائیل در سوریه نیز از زمان سقوط حکومت بشار اسد بیش‌تر شده و حتی حضور تلاش کرده است حضور خود را در بلندی‌های جولان را «قانونی» و ابدی جلوه دهد. با بمباران‌های مکرر خاک سوریه، در تلاش است رابطه خود با «اقلیت‌» دروزی را تحکیم بخشد. هم‌اکنون هم ترکیه و هم اسرائیل بخشی‌های از خاک سوریه را در اشغال نظامی خود دارند.

 

جنبشهای اجتماعی و مردم آزادیخواه چه باید بکنند؟

بررسی و تحلیل جنبش‌های اجتماعی چند سال اخیر ایران، مباحث مهمی در گفت‌و‌گوهای تحلیل‌گران و فعالین سیاسی تبدیل شده است.

اعتراضات شکل گرفته در سال‌های اخیر، از نظر خواسته‌ها، اشکال، سازمان‌دهی، اقشار شرکت کننده و… دارای تنوع کم نظیری از بعد از انقلاب است.

چالش‌ها روزمره:

*چالش فرهنگی، سبک زندگی و ارزش‌های تحمیلی جمهوری اسلامی توسط مردم

*انتقاد علنی از سیاست‌ها و مقامات حکومت

*عدم تمکین به سانسور از طریق  پخش وسیع اخبار و افشاگری‌ها با تکیه بر تکنولوژی‌هایی نظیر ماهواره، موبایل، اینترنت، شبکه‌های اجتماعی و غیره

*اعتصاب و راه‌پیمایی و مقاومت در مقابل نیروهای سرکوبگر

*مبارزه برای افزایش دستمزد و علیه فقر و گرانی

*مبارزه علیه اعدام و آزادی زندانیان سیاسی به‌ویژه سه‌شنبه‌های نه به اعدام در بسیاری از زندان‌های کشور.

*عدم توجه به حجاب اجباری حکومت

*مبارزه علیه  تخریب محیط زیست و به‌ویژه خشک شدن دریاچه‌ها و تالاب‌ها

*مدیریت منابع آبی

* شورش‌های اجتماعی علیه حکومت

 

اعتراضات جمعی مطالبه گرا

جامعه ایران در دو سال اخیر شاهد شکوفایی اعتراضات مردمی دسته جمعی گسترده‌ای است که حول خواسته‌های معین مدنی، فرهنگی، ملی و… شکل می‌گیرد و به‌صورت پیگیر، هماهنگ و به امید به نتیجه رسیدن به این خواسته‌ها، ادامه پیدا می‌کند.

این جنبش‌ها، همواره فعالند تا از حق خود دفاع کند و مطالبات خود را پیگیری کند.

این جنبش‌ها را می‌توان درسه گروه دسته‌بندی کرد:

  • جنبش‌های مطالباتی مقطعی و/ یا محلی:

این جنبش‌ها که اکثریت قاطع اعتراضات مطالباتی را شکل می‌دهند در اعتراض به یک امر مشخص‌(مثلا تلاش برای آزاد کردن فرد دستگیر شده در خیابان) و یا رسیدن به یک خواست معین مقطعی‌(مانند پرداخت حقوق عقب افتاده در یک واحد اقتصادی) شکل می‌گیرند و عمدتا بعد از رسیدن به این خواست پراکنده می‌شوند.

بنا به تجارب سال‌های اخیر، این‌گونه جنبش‌ها تا حدی توسط حاکمیت تحمل می‌شوند و به این دلیل شرکت‌کنندگان آن‌ها با ریسک بالایی روبه‌رو نیستند و همین امر باعث گسترش آن‌ها می‌شود. فعالین این جنبش‌ها می‌توانند با تکیه بر دستاوردهای خود، قدم‌های بعدی برای هماهنگی و سازمان‌دهی اقدامات بعدی شرکت‌کنندگان را بردارند و به اعتلای جنبش یاری رسانند.

جنبشهای سراسری

یکی از نمادهای شکوفایی جنبش‌های اعتراضی ایران در سال‌های اخیر، گسترش اعتصاب و اعتراض بخش‌های مختلف جنبش کارگری و سایر جنبش‌های اجتماعی است. فعالین این جنبش با همه ضعف‌ها و کمبودهایشان، اما توانسته‌اند فعالین جنبش خود را به‌صورت سراسری هماهنگ و سازمان‌دهی کنند و با طرح خواسته‌های  مشخص، آن‌ها را به میدان مبارزه بیاورند از این جمله؛ جنبش بازنشستگان تامین اجتماعی، کارگران پیمان‌کاری نفت، معلمان، پرستاران، کامیون‌داران و… . این جنبش نیز تا حدی‌(جز در موارد معینی از جنبش معلمان) از طرف نظام تحمل شدند و برخی از آن‌ها‌(باز نشستگان تامین اجتماعی و در مواردی کارگران پیمان‌کاری نفت) به خواست هایشان دست یافتند.

 

جنبشهای مطالباتی با خواستههای عمومی

بحران بیکاری و فقر و گرانی، بحران برق و سوخت، بحران حاد خشک‌سالی در سال‌های اخیر، قطع شریان آب در خوزستان و اصفهان و تاثیر آن بر کشاورزان به‌طور خاص و مردم این دو استان به‌طور عام، جنبش‌های اعتراضی کشاورزان به بی‌آبی این دو استان را، به یک جنبش عمومی مورد حمایت سراسری ارتقا داد و به تبع آن نظام با دستپاچگی، از سیاست آبی خود عقب‌نشینی کرد و آب را در این رود خانه‌ها و البته به‌صورت محدود جاری نمود.

در این دو حرکت، جمهوری اسلامی حرکت پیچیده‌ای انجام داد به این معنی که ضمن نگه داشتن چماق سرکوب، درهای مذاکره را برای رسیدن به توافقی با خواسته‌های معترضین باز نمود. در اصفهان حتی از این هم جلوتر رفت و تصاویر این اعتراضات را در تلویزیون به نمایش گذاشت.

جنبش اعتراضی کشاورزان خوزستان و اصفهان و حمایت وسیع سراسری از این جنبش‌ها حاوی تجارب بسیار زیادی برای جامعه مدنی ایران است.

به این ترتیب، جنبش‌های اعتراضی مردم ایران در سال‌های اخیر اشکال متنوعی به‌خود گرفته است اما هر کدام از آن‌ها نقش مهمی در جا انداختن این ایده دارند که برای رسیدن به خواستگاه‌های خود باید وارد گود شد و پیگیرانه آن‌ها را مطالبه نمود.

در این میان، اما متاسفانه فضای یاس و نامیدی بخشی از جنبش روشنفکری ایران را فرا گرفته است. مسدود شدن هرچه بیش‌تر فضاهای رسمی و قانونی، بخش زیادی از فعالین فرهنیگ و سیاسی را زمین‌گیر کرده است.

جنبش دانشجویی که همواره موتور اعتراضات اجتماعی ایران بوده است، حضور کمرنگی در صحنه اجتماعی سیاسی  کنونی ایران دارد.

 

آینده جنگ و تاثیر آن بر خاورمیانه

سناریوهای احتمالی:

۱. درگیری محدود و کنترل‌شده: حملات موشکی، سایبری یا نیابتی که با فشارهای جهانی کنترل می‌شود تا به جنگ تمام‌عیار نکشد. این محتمل‌ترین سناریو در کوتاه‌مدت است.

۲. جنگ تمام‌عیار منطقه‌ای: اگر جنگ از کنترل خارج شود، پای کشورهای عربی‌(لبنان، سوریه، عراق، قطر، اردن، امارات، عربستان و …) و آمریکا یا روسیه هم به میان می‌آید. این سناریو بسیار ویران‌گر و با هزینه‌ای سنگین برای همه طرف‌هاست.

۳. بازتعریف نظم منطقه‌ای پس از جنگ: شاید این بحران در نهایت منجر به شکل‌گیری نظم جدیدی در منطقه شود که حاکمیت‌ها آمریکا و اسرئیل، همواره به‌دنبال آن هستند. چه از نوع آشتی منطقه‌ای و چه از نوع تجزیه یا نظامی‌گری شدیدتر.

 

ابعاد روانشناختی جنگ برای مردم دو کشور

۱. ترومای جمعی‌(Collective Trauma)؛ جنگ باعث ایجاد زخم‌های روانی عمیق در سطح جمعی می‌شود:

مردم ایران در بیش از ۴ دهه گذشته با ترس دائمی از حمله، فشار تحریم، سرکوب داخلی و خاطره تلخ و هولناک جنگ ایران-عراق زندگی کرده‌اند. یک جنگ تازه، به‌ویژه با کشوری که در اظهارنظر مقامات حکومتی و رسانه‌های رسمی «دشمن مطلق» معرفی می‌شود، این زخم‌ها را زنده‌تر و شدیدتر می‌کند.

مردم اسرائیل نیز سال‌هاست در شرایط اضطراب و هشدار امنیتی زندگی می‌کنند. خاطره هولوکاست، جنگ‌های پی‌درپی، به‌ویژه حمله دولت و ارتش اسرائیل به غزه و نسل‌کشی مردم فلسطین، باعث ایجاد نوعی «پاراترامای مزمن» شده که توانایی جامعه را در تحلیل عقلانی مسائل تضعیف می‌کند.

 

قطبیسازی و نفرتسازی

هر دو حکومت ایران و اسرئیل کارنامه سیاهی در عرصه حقوق بشر و حتی رعایت حقوق کودک دارند:

«دولت اسرائیل نسل‌کش و کودک‌کش است» و »جمهوری اسلامی کودک‌کش و تب‌کار و مافیایی است. هر دو دولت جنگ‌طلب هستند.

هرچه جنگ شدیدتر شود، فضا به دلیل موقعیت جنگی بسته‌تر شود و میل به خشونت حکومتی نیز رشد می‌کند.

در هر دو جامعه ایران و اسرائیل، به‌ویژه نسل جوان، حس بی‌پناهی و بی‌معنایی اوج می‌گیرد. آن‌ها می‌پرسند: «چرا ما باید تاوان تصمیم‌هایی را بدهیم که هیچ نقشی در آن نداشتیم؟»

این نوع «اضطراب وجودی» می‌تواند منجر به افسردگی، مهاجرت اجباری، اعتیاد و… شود.

 

ابعاد اجتماعی جنگ و تاثیرات بلندمدت

در ایران، ساختارهای اجتماعی در حال فرسایش است:

بی‌اعتمادی شدید میان مردم و حکومت، افزایش روزمره تورم و گرانی، قطع مداوم برق و گاز، فرسودپگی زیست محیطی، کاهش مشارکت اجتماعی، و مهاجرت گسترده‌ نخبگان و جنگ، این روند را بیش از پیش تشدید می‌کند.

در اسرائیل نیز شکاف‌های شدید درونی در میان مذهبی‌ها و سکولارها، یهودیان و عرب‌ها، راست‌گراها و چپ‌گراها بسیار بالاست و دولت بر این تصور است که با ادامه نسل‌کشی مردم غزه و جنگ با ایران و غیره، این اختلافت  در سای قرار می‌گیرد و بقای دولت را تامین می‌کند. اما این وضعیت موقتی‌ست و به‌زودی به‌صورت انفجار اجتماعی خود را نشان خواهد داد.

 

ابعاد روانیاجتماعی جنگ ایران و اسرائیل

برای درک بهتر وضعیت کنونی و ابعاد روانی-اجتماعی جنگ ایران و اسرائیل، ضروری‌ست به سابقه درگیری‌ها، جنگ روانی، و تحولات سال‌های اخیر نیز نگاهی دقیق‌تر داشته باشیم. این تقابل، تازه نیست؛ بلکه ریشه در دهه‌ها دشمن‌سازی متقابل، روایت‌سازی‌های امنیتی، و عملیات‌های آشکار و پنهان دارد.

قبل از انقلاب ۱۳۵۷:

ایران در زمان پهلوی، با اسرائیل روابط رسمی و اقتصادی داشت.

همکاری‌های امنیتی بین ساواک و موساد وجود داشت.

پس از انقلاب:

جمهوری اسلامی از آغاز، اسرائیل را به عنوان «غده سرطانی» و دشمن ایدئولوژیک معرفی کرد.

استراتژی تهران بر محور حمایت از محور مقاومت‌(حماس، حزب‌الله، جهاد اسلامی و…) در برابر اسرائیل شکل گرفت.

این وضعیت باعث شد تنش ایران-اسرائیل از یک نزاع سیاسی-امنیتی به یک نبرد ایدئولوژیک و روانی تمام‌عیار تبدیل شود.

جنگ نیابتی در سوریه:

اسرائیل صدها بار پایگاه‌های ایران و نیروهای وابسته در سوریه را بمباران کرده است.‌(از ۲۰۱۳ به بعد)

ایران در مقابل، از طریق شبه‌نظامیان شیعه در سوریه و حزب‌الله، حضور خود را تثبیت کرد.

ترورهای هسته‌ای و خرابکاری:

ترور دانشمندان هسته‌ای ایران‌(مثل محسن فخری‌زاده، مجید شهریاری و…) نسبت داده‌شده به موساد.

خرابکاری در تاسیسات نطنز، فردو و… با حملات سایبری مثل استاکس‌نت‌‌(Stuxnet).

 

حملات سایبری و اطلاعاتی:

ایران متهم به حملات سایبری به زیرساخت‌های اسرائیل‌(آب، برق، بیمارستان‌ها) شده است.

اسرائیل نیز با نفوذ به سامانه‌ها و نهادهای سیاسی، نظامی و امنیتی ایرانی، اطلاعات دقیق‌ از ساختارهای نظامی منتشر کرده‌(مثلا فایل‌های محرمانه سازمان انرژی اتمی یا صدا و سیما).

 

تحولات جنگ روانی و درگیریها در سالهای اخیر (۲۰۲۱ تا ۲۰۲۵)

در سال‌های ۲۰۲۲–۲۰۲۳، اسرائیل حملات هدفمند خود علیه حضور ایران در سوریه را افزایش داد. ایران تلاش کرد از طریق حوثی‌های یمن و حشد شعبی عراق، فشار را روی مرزهای جنوبی اسرائیل افزایش دهد.

رسانه‌های دو طرف وارد فاز جنگ روانی شدید شدند: اسرائیل از «نفوذ در بالاترین سطوح سپاه» سخن گفت، ایران از «اشراف بر تلاویو در لحظه صفر.»

 

۲۰۲۳، جنگ غزه و تغییر موازنه

*حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و پاسخ سنگین اسرائیل، اوج درگیری را نشان داد.

*ایران متهم شد که پشت این حمله بوده، اگرچه شواهد مستقیم ارائه نشد.

*اسرائیل در پاسخ، چند بار تهدید به حمله مستقیم به ایران کرد.

 

۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، ورود به درگیری مستقیم

حملات پهپادی به مراکز نظامی ایران‌(در کرمان، اصفهان، نطنز و…) شدت گرفت و در برخی موارد اسرائیل به‌طور ضمنی مسئولیت را پذیرفت.

ایران نیز به شلیک پهپاد و موشک به بلندی‌های جولان، پایگاه‌های اسرائیلی در اربیل عراق، و حتی پایگاه‌های دوردست اقدام کرد.

در آوریل ۲۰۲۴، حمله بی‌سابقه موشکی و پهپادی ایران به خاک اسرائیل‌(در واکنش به حمله به کنسولگری ایران در دمشق) نقطه عطفی بود که باعث شد برای اولین بار، فضای جنگ مستقیم شکل بگیرد.

 

تاکتیکهای اسرائیل:

*نمایش قدرت فناوری‌(پهپادهای دوربرد، دفاع گنبد آهنین، عملیات دقیق موساد)

*نفوذ اطلاعاتی و درز دادن اطلاعات امنیتی حساس برای تحقیر نهادهای ایرانی

*استفاده از رسانه‌های بین‌المللی برای جا انداختن تهدید هسته‌ای ایران

 

اثر این سابقه بر مردم دو کشور

ایران: احساس دائم ناامنی، بی‌اعتمادی به رسانه‌ها، اضطراب سیاسی و مهاجرت گسترده نخبگان

دو قطبی شدید میان کسانی که از «محو اسرائیل» حمایت می‌کنند و آن‌هایی که آن را فاجعه‌ای برای مردم ایران می‌دانند

اسرائیل: ترس از حمله موشکی یا اتمی، شکاف اجتماعی شدید‌(یهودی-عرب، راست-چپ)

افزایش تمایل به سیاست‌های نظامی‌گرایانه و سکوت جامعه در برابر جنایات دولت

درگیری روانی و نیابتی ایران و اسرائیل به‌خصوص طی دو دهه گذشته، به سطحی از نفرت سازمان‌یافته و احساس تهدید دائمی رسیده که حتی اگر جنگ مستقیم هم رخ ندهد، جامعه‌ها را دچار اضطراب مزمن، انزوای ذهنی، و فروپاشی همبستگی اجتماعی کرده است.

دو حکومت ممکن است با این دشمنی مشروعیت داخلی کسب کنند، اما مردم عادی، هر دو سوی مرز، قربانیان اصلی این تقابل‌اند.

جنگ مستقیم به سود هیچ‌یک نیست، چون پیروزی مطلق ممکن نیست و هزینه انسانی-اقتصادی برای هر دو طرف بالا خواهد بود.

 

پیامدهای فراتر از خسارات مستقیم

اتمام مذاکرات هسته‌ای: توقف مذاکرات ایران با آمریکا در عمان؛ تردید جدی در ادامه مسیر توافق‌ها .

اختلال در خطوط هوایی منطقه: بسته‌شدن یا اختلال در آسمان لبنان، اردن و اسرائیل.

نوسانات اقتصادی و انرژی: توقف صادرات گاز اسرائیل به مصر و افزایش نگرانی‌ها در بازار نفت و بورس جهانی.

هشدارهای بین‌المللی: سازمان ملل، اتحادیه اروپا و برخی دولت‌ها خواستار آرامش و خویشتن‌داری شده‌اند.

در ادامه، تحلیل چشم‌اندازها را در سه سناریو، از کوتاه‌مدت تا بلندمدت، بررسی می‌کنم:

 

ویژگیهای سناریوی کوتاهمدت‌(هفتههای آینده): افزایش تنش و حملات محدود:

– ادامه حملات موشکی یا سایبری محدود، بدون ورود به جنگ تمام‌عیار

– حمله به اهداف خاص‌(پایگاه نظامی، تاسیسات اطلاعاتی، مراکز فرماندهی)

– درگیری‌های پراکنده توسط نیروهای نیابتی ایران.‌(مثلا حزب‌الله یا حوثی‌ها)

چون هر دو طرف می‌خواهند «اقتدار» را حفظ کنند احتمال دارد از ورود به جنگ مستقیم و فرسایشی می‌پرهیزند.

ویژگی‌های سناریوی میان‌مدت‌(ماه‌های آینده): جنگ منطقه‌ای نیابتی و بی‌ثباتی گسترده

– گسترش جنگ به لبنان، سوریه، عراق، یمن، غزه

– درگیری با آمریکا یا دیگر متحدان اسرائیل

– احتمال کشیده‌شدن ترکیه، عربستان یا اردن به سمت مداخله یا درگیری غیرمستقیم

بسته به واکنش‌های بین‌المللی و توان کنترل بحران از سوی دولت‌ها. اگر تنش ادامه یابد و میانجی‌گری مؤثری صورت نگیرد، منطقه به سمت درگیری چندجبهه‌ای می‌رود.

سناریوی بلندمدت‌(یک سال یا بیش‌تر): بازطراحی نظم امنیتی خاورمیانه یا جنگ فرسایشی

– بازسازی نظم منطقه‌ای با واسطه‌گری قدرت‌های جهانی

– توافقاتی مشابه برجام جدید، یا پیمان‌های امنیتی عربی-عبری علیه ایران

– کاهش نسبی تنش اما تثبیت فضای رقابت شدید و دائمی

جنگ فرسایشی با آثار ویرانگر:

– فروپاشی دولت در لبنان، تشدید بحران در عراق، نابودی یمن، فشار سنگین بر ایران

– انزوای بیش‌تر ایران و تقویت اسرائیل در معادلات امنیتی جهانی

– فرسایش شدید سرمایه اجتماعی، اقتصادی و روانی دو ملت

– مردم ایران تجربه‌ای از جنگ هشت‌ساله (با عراق) دارند و اکنون از تکرار آن وحشت دارند.

– اضطراب از حملات هوایی، سایبری، یا حتی بروز جنگ داخلی یا سرکوب.

 

سازمانهای مردمنهاد

در هر صورت، فرض کنیم سازمان‌دهی سیاسی و مبارزه در جنگ و حاکمیت دیکتاتوری سخت است اما در همین شرایط نیز می‌شود نهادها و جمعیت‌ها و سازمان‌هایی را در جهت کم‌رسانی به مصدومین و آسیب‌دیدگان و نیازمندان تشکیل داد. احتمال دارد همین تشکل‌ها در آینده به یک جنبش مطالباتی قدرتمند تبدیل ‌گردند که در ادامه بتوانند در خدمت انقلاب مردمی قرار گیرد.

تشکل‌های مردمی یا سازمان‌های غیردولتی، طیف وسیعی از موسسات، تشکل‌ها، انجمن‌ها و به‌طور کلی بخشی از نهاد‌های مدنی غیردولتی را در بر می‌گیرد که مستقیما توسط مردم شکل گرفته و با مشارکت و همکاری مردم فعالیت می‌کنند. امروزه انواع مختلفی از سازمان غیردولتی، در موضوعات متنوع از سطح محلی گرفته تا سطح ملی و بین‌المللی در اقصی نقاط دنیا فعالیت دارند. فعالیت داوطلبانه از مهم‌ترین ویژگی‌های تشکل‌های مردمی است. این تشکل‌ها در کنار نظام‌مند کردن مشارکت اجتماعی شهروندان در تدبیر امور مربوط به جامعه، زمینه فعالانه شدن و اثربخشی بیش‌تر مشارکت را نیز فراهم می‌کنند.

تشکل‌های مردمی از جمله اهداف زیر را دنبال می‌کنند:

گذشته از هدفی که بنیان‌گذاران یک تشکل مردمی در تاسیس آن داشته‌اند، می‌توان گفت مهم‌ترین اهدافی که سازمان‌های غیردولتی و مردنهاد اغلب به دنبال آن هستند عبارتند از:

۱- اطلاع رسانی و آگاه سازی عمومی‌(ارتباطات)

۲- جلب مشارکت مردمی‌(بسیج مردمی)

۳- جذب سرمایه‌ها و منابع کوچک مردمی‌(بسیج منابع)

۴- ایجاد، گسترش و تقویت هماهنگی میان دولت و مردم‌(هماهنگی)

۵- ایجاد، گسترش و تقویت تفاهم میان ملیت‌های مختلف کشور

۶- برگزاری نشست‌های عمومی در هر سطحی که امکان‌ظذیر باشد

۷- انتخاب مسئولین خود

۸- گسترش نظارت عمومی

۹- ارزیابی از فعالیت‌ها و پروژه‌های عمومی

۱۰- کمیته بهداشت و درمان

۱۱- کمیته مراقبت از کودکان

از میان این اهداف، «جلب مشارکت و همبستگی مردمی و جمع‌آوری کمک‌های مردمی« از اهمیت و جایگاه بالاتری نسبت به سایر اهداف برخوردارند.

یکی از مهم‌ترین فعالیت‌ها و نقش تشکل‌های مردمی، ارتقای سرمایه اجتماعی است. یعنی، ضرورت دارد زمینه بسیار مساعدی برای تاسیس موسسات رفاهی-تامینی و کمک‌رسانی به نیازمندان فراهم آورد که با بازتولید سرمایه اجتماعی، اشکال متنوعی از خدمات را به جامعه ارائه می‌دهند. آموزه‌های مربوط به همبستگی و فعالیت جمعی و نوع‌دوستی، بخشی از این آموزه‌ها است. مجموعه این آموزه‌ها به‌همراه آموزه‌های انسان‌دوستانه و اخلاق و رفتار انسانی با همدیگر آموزش و گسترش داد تا شهروند ایرانی را به سمت بازتولید همبستگی و سازمان‌دهی اجتماعی و تلاش در راستای برقراری صلح، آزادی، برابری و شان انسانی سوق داد که بتوان گفت تولید و بازتولید «سرمایه اجتماعی آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه» را از طریق فعالیت جمعی و سازمان‌یافته در امور نهادهای مردمی میسر سازد.

بر این اساس می‌توان گفت که:

– نهادینه کردن مشارکت و همبستگی اجتماعی باعث ارتقای سرمایه اجتماعی خواهد شد و مانند حلقه واسطی بین نهاد مردمی و مدیریت آینده جامعه، با ایفای نقش بسیج و جذب و هدایت منابع انسانی، مادی و معنوی و انسجام بخشی به گروه‌های انسانی هم هدف، دست‌یابی به اهداف الگوی یک جامعه دمکراتیک خودگردان  و شورایی را میسر خواهند نمود.

تحکیم و تثبیت سرمایه اجتماعی به واسطه نهادمند کردن مشارکت‌های اجتماعی، پیشرفت و توسعه را به ارمغان خواهد آورد که نتیجه آن در سطح اجتماع، تقویت تعلق اجتماعی در سطوح محله، شهر، استان و کشور و ایجاد همبستگی و یکپارچگی اجتماعی در سطح کلان خواهد بود.

تشکل‌های مردمی این ظرفیت را دارند که، چون در متن جامعه هستند، مسائل را از نزدیک و از درون جوامع محله‌ای مشاهده و درک می‌کنند، و به همین سبب می‌توانند در آگاهی بخشی به نهادهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، امنیتی، مدیریت سیاسی و قانونی کشور و احزاب و سازمان‌های سیاسی که به خصوص در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی، نقش‌آفرینی خواهند کرد کمک کند.

هم‌چنین حضور در فعالیت‌های مشارکتی از طریق این تشکل‌ها به هویت‌یابی و رشد و تعالی فردی انسان‌های اثرگذار یاری می‌رساند. احساس تعلق اجتماعی، حس اثربخشی و مفید بودن را در مشارکت‌کنندگان افزایش می‌دهد. آنان را از نزدیک و از متن جامعه با مسائل اجتماعی آشنا می‌کند. این زمینه‌ساز تربیت نسل‌هایی با مسئولیت اجتماعی بالا و پیگیر برای دیده‌بانی، مسئله‌شناسی و حل مسائل اجتماعی و ارائه راهکار‌های پیش‌گیرانه و راه‌گشا را فراهم می‌کند. حس همکاری، هم‌فکری و هم‌دلی نه در روابط عمودی، بلکه افقی میان اعضای این تشکل‌ها به توسعه سرمایه اجتماعی در بین اعضا کمک می‌کند. از سوی دیگر، دریافت‌کنندگان خدمات و هم‌یاری این تشکل‌ها نیز حتی اگر خود، مشارکت‌کننده نباشند، موجب افزایش اعتماد اجتماعی و امید اجتماعی در آن‌ها می‌شود. اعتماد در سطوح فردی و اجتماعی و نهادی در نهایت به توسعه سرمایه اجتماعی در جامعه منجر می‌شود.

حضور و مشارکت مردم در جریان پیروزی انقلاب‌ها، مصداق روشنی از نتایج مشارکت اجتماعی مردم در تقویت و ایجاد همبستگی و تعلق اجتماعی بوده است.

سازمان‌های مردم‌نهاد بستر ساز رشد و آگاهی جمعی در جامعه هستند و بدون تردید، کیفیت و تعالی هر جامعه‌ای به میزان تعاملات اجتماعی و مشارکت مدنی افراد جامعه در قالب تشکل‌های اجتماعی جهت نایل شدن به اهداف عالی و توافق شده جامعه بستگی دارد. فعالان مشارکت‌های اجتماعی، دل در گرو تقویت همبستگی جمعی، حفظ و افزایش سرمایه اجتماعی در محدوده تحت کنترل خویش، اعتماد عمومی و حس دغدغه‌مندی به سرنوشت یکدیگر و کل جامعه هستند و با تداوم فعالیت و کنشگری فعالان عرصه اجتماعی، جامعه‌ای سرشار از شادی، نشاط و حس همبستگی و مسئولیت اجتماعی خواهیم داشت.

خلاصه کلام، هر جا این تشکل‌ها در سطوح مختلف فعال شوند و بتوانند اعتماد مردم را جلب کنند به یاری بخش‌های خدمت و یا کمک‌‌رسانی بشتابند، ضمن آن‌که در کاهش درها و غم‌ها و آلام مردم و کاهش ابعاد بحران نقش موثری داشته‌اند به ایجاد و تقویت امید اجتماعی و سرمایه اجتماعی کمک شایانی کرده‌اند. در واقع تشکل‌های مردمی در صورت تقویت، ساماندهی و به‌کارگیری هدفمند، می‌توانند نقش فوق‌العاده مهمی در یاری به مردم به مردم آسیب‌دیده و محروم ایفا کنند. ظرفیت و تاثیر ایت تشکل‌های مردمی، باید بیش از پیش جدی گرفته شود.

 

جنگ و انقلاب روسیه

در این‌جا، بحث بر سر ماهیت انقلاب روسیه و رهبری لنین و سپس استالین و نهایت فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱ نیست. این‌جا، تنها نگاهی به تجربه پیروزی انقلاب روسیه در جنگ جهانی اول است.

در سال ۱۹۱۴، جنگ جهانی اول شروع شد. اغلب دهقانان و کارگران، شب و روز بدون آن‌که مزد بیش‌تری دریافت کنند، کار می‌کردند. اما تمامی رهبران و حتی جوانان روسی فکر می‌کردند که این جنگ کوتاه‌مدت خواهد بود و حتی در آن زمان نام سن‌پترزبورگ که یک کلمه آلمانی بود، به اسم پتروگراد که یک اسم روسی بود تغییر کرد.

از طرفی سربازان روسیه، علاوه بر آن‌که هیچ‌گونه رهبری و هدایت درستی نداشتند، آموزش و غذای مناسب و حتی اسلحه نیز نداشتند. نتیجه این کمبودها شکست وحشتناک روس‌ها در برابر آلمان در سال ۱۹۱۴ در تاننبرگ، شهری در ۱۶۰ کیلومتری شهر ورشو بود و در طی این شکست حدود ۱۶۰ هزار سرباز روسی یا کشته و یا مجروح و یا اسیر شدند.

در سال اول جنگ جهانی اول نزدیک به ۳ میلیون سرباز روسی، کشته، اسیر و یا زخمی شدند و متناسب با بالا رفتن آمار کشته‌شدگان و زخمی‌ها و اسیران و … باعث شد میزان حمایت مردم از حکومت هم روز‌به‌روز کم‌تر می‌شد.

در داخل روسیه نیز اوضاع روز‌به‌روز در حال بدترشدن بود، کمبود مواد غذایی؛ کمبود تجهیزات برای ارتش و مشکل دیگر آنکه سیستم حمل و نقل روسیه در اختیار نظامیان قرار گرفته بود و این به‌معنای عدم دسترسی مردم به غلات و مواد غذایی و … بود. در نتیجه این مشکلات قیمت مواد غذایی همچون آرد چاودار، سیب زمینی و … به حدود ۵ برابر بیش از شروع جنگ رسید.

در سال ۱۹۱۷ به دلیل مشکلاتی که در مورد مواد غذایی وجود داشت، مردم در پتروگراد شورش کردند، دولت طبق معمول سعی کرد که تا مردم را سرکوب کند. اما این بار موفق نشد زیرا که سربازان و نظامیان به جای تبعیت از دستور تزار به مردم پیوستند و به آن‌ها ملحق شدند.

بعد از ناکامی تزار در سرکوب قیام ۱۹۱۷ مجلس دوما متوجه شد که نیکلای دوم دیگر نمی‌تواند بر مردم روسیه فرمانروایی کنن؛ چرا که نیکلای حتی دیگر یک ارتش قوی هم نداشت؛ درحالی که تزارهای دیگر حتی در زمان قحطی و قیام و شورش باز هم در مسند خود باقی مانده بودند. بنابراین دوما تصمیم گرفت تا دولت موقتی تشکیل دهد و نیکلای چاره‌ای جز پذیرفتن آن نداشت و حکومت ۴۵۰ ساله تزاری به پایان رسید‌.

پس از برکناری نیکلای عده‌ای معتقد بودند که باید برادر او الکساندر بر مسند قدرت بنشیند؛ اما الکساندر می‌دانست که بدون حمایت مردم نمی‌توان حکومت کرد، بنابراین قبول نکرد و طی چند ماه یک دولت موقت به ریاست الکساندر کرنسکی بر روسیه حکومت کرد. اما این دولت بسیار ضعیف تر از آن بود که بتواند مشکلات بزرگ روسیه را حل کند، پس خیلی زود این دولت موقت نیز برکنار شد و یک حزب سوسیال دموکراتیک کارگری یا همان بلشویک‌ها بر روسیه حکم‌رانی کرد.

نظریات بلشویک‌ها در مورد حاکمیت سیاسی و اقتصادی برگرفته از نظریات مارکسیستی بود و متاثر از عقاید کارل مارکس، بنیان‌گذار سوسیالیسم علمی بود. قیام بلشویک‌ها را انقلاب اکتبر می‌نامند. اما مارکس بر این نظر بود که انقلاب در کشورهای پیشرفته صنعتی توسط کارگران صنعتی رخ خواهد داد اما در کشوری مانند روسیه که کارگران ضعیف و دهقانان قوی‌تر بودند روی داد. بنابراین، در چنین جامعه‌ای آن‌طور که باید و شاید نمی‌شود جامعه مورد نظر مارکس را پیاده کرد.

نام قیام اکتبر برگرفته از تقویمی است که در آن زمان هنوز هم در روسیه مورد استفاده قرار می‌گرفته است. این تقویم از تقویم گرگوری اروپا و ایالات متحده سیزده روز عقب است.

تقدیم گرگوری در سال ۱۹۱۸ به تقویم رسمی روسیه تبدیل شد‌.

بلشویک‌ها معتقد بودند که تمام بنگاه‌های اقتصادی را دولت باید از طرف کارگران در اختیار بگیرند.

رهبر بلشویک‌ها ولادیمیر ایلیچ لنین بود. اقدامات صورت گرفته توسط بلشویک‌ها:

۱. در مدت یک سال با آلمان صلح کردند و روسیه دیگر در جنگ جهانی دوم شرکت نکرد.

۲. دولت زمین را به دهقانان واگذار کرد.

۳. اختیار اداره کارخانه‌ها به کارگران واگذار شد.

۴. پایتخت نیز از پتروگراد به مسکو منتقل شد.

تصرف قدرت توسط بلشویک‌ها منجر به یک جنگ داخلی سی ساله شد. بلشویک‌ها معروف به سرخ‌ها بودند و گروه مقابل آن‌ها سفیدها بودند، تنها گروهی که در مخالفت با بلشویک‌ها متحد شده بودند.

اکثر سفیدها خود نیز سوسیالیست بودند، اما آن‌ها مخالف روش‌های بلشویک‌ها بودند. اما برخی از آن‌ها اشرافی بودند که مخالف اصلاح اراضی بلشویک‌ها بودند و برخی از آن‌ها هم معتقد بودند که تزار باید بار دیگر بر مسند قدرت قرار بگیرد. برخی نیز انتقاد داشتند که بلشویک‌های سیاست‌های غیردموکراتیک دارند.

کشورهای اروپایی و آمریکا و ژاپن برای این‌که از گسترش کمونیسم وحشت داشتند در این جنگ داخلی بسیار به سفیدها کمک کردند. به‌طوری که ژاپن ۷۲ هزار سرباز، آمریکا ۸۰۰۰ نیروی نظامی در اختیار سفیدها قرار دادند. اما  تلاش آن‌ها بی‌ثمر بود و سرخ‌ها پیروز میدان بودند‌ و سرانجام در سال ۱۹۲۲ روسیه به همراه کشورهای همسایه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را تشکیل داد. این اتحادیه را مردمی تشکیل می‌دادند که به یکصد زبان مختلف صحبت می‌کردند.

رویدادهای مهم در انقلاب روسیه

در نهم آوریل سال ۱۹۱۷ لنین به‌همراه دیگر تبعیدی‌های روسیه از آلمان به روسیه بازگشت. آلمان که می‌دانست که لنین مخالف حضور روسیه در جنگ جهانی اول است، امکانات لازم برای بازگشت او و دیگر تبعیدی‌ها را فراهم کرد. او می‌دانست که با بازگشت لنین از شر یکی از دشمنان خود خلاص خواهد شد.

لنین در روسیه مورد استقبال مردم روسیه قرار گرفت. اما رهبران دولت موقت می‌دانستند که او بسیار نسبت به حفظ بلشویک‌ها معتقد و پایبند است، به‌طوری که نیکولای چخیدزه، رئیس منشویک‌ها از او به سردی استقبال کرد و گفت که امیدوار است رهبر بلشویک‌ها برای ایجاد تفرقه به روسیه نیامده باشد.

اما لنین در همان روز اول و در میان مردم بارها و بارها فریاد زنده‌باد انقلاب جهانی سوسیالیستی سر داد.

لنین حدود یک هفته پس از ورود به پتروگراد نظریه »تزهای آوریل« یا »مانیفست لنین« رو مطرح کرد.

در این نظریه او چندین مبحث را مطرح کرد:

۱. شکل‌گیری یک انقلاب دیگر ضروری است.

۲. کارگران مسلح می‌بایست به »جارویی آهنین« بدل می‌شدند تا نظام سرمایه‌داری و کاپیتالیسم را نابود می‌کردند.

۳. کارگران باید بر بانک‌ها، مزارع و کارخانه‌ها مسلط می‌شدند.

۴. لنین خواستار کناره‌گیری روسیه از جنگ جهانی اول بود.

لنین هم‌چنین فریاد می‌زد:

ما به جمهوری پارلمانی نیاز نداریم. ما به دموکراسی بورژوایی نیاز نداریم. ما جز شورای متشکل از نمایندگان کارگران، سربازان و دهقانان به هیچ دولتی نیاز نداریم.

اما دولت موقت تحت حمایت کمیته اجرایی منشویک‌ها بود و این موضوع برای لنین بلشویک هیچ سودی نداشت.

نظریه تزهای آوریل در روزنامه »پراودا« منتشر شده است.

دو مورد از تزهای لنین باعث تشکیل اتحادیه جماهیر شوروی و تکوین نظام بلشویکی شد:

درخواست لنین برای ملی کردن زمین‌ها و تشکیل جمهوری‌ای از شوراها‌. در این جمهوری مراتب از شوراهای محلی آغاز میشد و به شورای عالی و قدرت مرکزی ختم میشد. این تزها گرچه توسط کمیته مرکزی بلشویک و کمیته‌های استانی بلشویک‌ها به شدت محکوم گردید، اما موقعیت رهبری لنین استوار بود و تزهای او در زمره مواضع اصلی بلشویک‌ها قرار گرفت.

تروتسکی یک منشویک بود که تغییر کیش داده و به بلشویک‌ها ملحق شده بود. لئون تروتسکی و لنین سرانجام یک همکاری و شراکت هراسناک و وحشت‌زایی را آغاز کردند که پایه انقلاب شد.

روزهای ژوئیه

کرنسکی که در دولت جدید به مقام وزیر جنگ منصوب شده بود، مانند تزار وارد جنگ جهانی اول شد و به مبارزه و جنگ با آلمان پرداخت‌. او نیز دست کمی از تزار نداشت و بدون هیچ نقشه و امکانات خوبی وارد جنگ شد و نتیجه این شد که در اول ژوئیه نیروهای روس مجبور به عقب نشینی فاجعه باری شدند.

مردم نیز بار دیگر تحت تاثیر بلشویک‌ها به خیابان‌ها ریخته و به حضور روسیه در جنگ جهانی اول اعتراض کردند.

دولت نیز رهبران بلشویک‌ها را متهم به آلمان دوستی کردند و اقدام به دستگیری آن‌ها کردند. لنین فرار کرد و در جایی در فنلاند خود را مخفی کرد. دولت نیز تروتسکی و دیگر رهبران بلشویک‌ها را دستگیر کرد.

شرایط سخت و کمبود مواد غذایی و کمبود امکانات جنگی و مشکل در حمل و نقل باعث می‌شد موج اعتراضات روز‌به‌روز شدیدتر و سخت تر شد و هر روز به تعداد سربازانی که خدمت را ترک می‌کردند افزوده می‌شد و فریاد »صلح به هر قیمت ممکن« برمی‌آوردند.

کرنسکی قدرت خود را از دست داده بودند، میان احزاب و گروه‌های محافظه‌کار و لیبرال و تقسیم آن‌ها کشمکش و تناقض ایجاد شد و کرنسکی هم از حل مشکلات آن‌ها عاجز مانده بود.

کرنسکی ژنرال لاور کورنیلوف را به سمت فرمانده کل قوای نیروهای سه‌گانه روسیه تعیین کرد. اما به محض این‌که از تصمیم کورنیلف مبنی بر کودتا مطلع شد، او را بدون هیچ مقدمه‌ای اخراج کرد.

کورنیلف به نیروهای وفادار خود در ارتش دستور داد که در خیابان‌های پتروگراد رژه بروند.

با به دست گرفتن قدرت توسط کورنیلف و حزب محافظه کار، اهداف دموکراتیک دولت موقت بر باد می‌رفت و از طرفی ممکن بود بار دیگر تزار سابق بر مسند قدرت قرار بگیرد.

بنابراین کرنسکی از شوراها که شامل بلشویک‌ها میشد کمک گرفت و سرانجام موفق شدند که آتش کودتای ژنرال را در ۱۶ سپتامبر متوقف کنند.

ارتش بلشویک‌ها به دلیل مشارکت در رفع تهدید ژنرال دارای محبوبیت شده بود، به حدی که اعضای حزب به دویست هزار تن و نیروهای نظامی پراکنده و غیرمنظم بلشویک- گارد سرخ- به ۲۵ هزار تن افزایش یافته بود.

با قدرت گرفتن بلشویک‌ها، بر سر مسئله رهبری بحث داغی صورت گرفت. رای گیری انجام شد و برای اولین بار بلشویک‌ها حق استیلا بر این شورای بسیار حساس را کسب کردند.

ارتش نیز به دلیل کودتای کورنیلوف روحیه خود را از دست داده بود و نسبت به کرنسکی بی‌اعتماد شده بودند. متحدان اروپایی نیز از دست او خسته شده بودند و از همه مهم‌تر او دیگر نمی‌توانست به هیچ‌وجه از شورا توقع حمایت داشته باشد.

در این زمان بهترین کاری که میشد انجام بگیرد، تاسیس شورای قانونگذار بود که برای رسیدن به این هدف لازم به تشکیل یک هئیت موقت به نام پارلمان مقدماتی بود.

لنین در ۲۳ اکتبر به‌طور مخفیانه و با لباسی مبدل به پتروگراد بازگشت و تاکید کرد که حال زمان سرنگونی مسلحانه دولت موقت فرارسیده است.

سه روز بعد تروتسکی  کمیته انقلابی نظامی‌(MRC) را تشکیل داد، کمیته‌ای که قرار بود به بازوی مسلح بلشویک‌ها بدل شود.

بلشویک‌ها بی‌برو و برگرد قصد داشتند با توسل به جبر و زور، قدرت را به دست گیرند و این موضوع پیش درآمد دومین انقلاب روسیه بود.

انقلاب بلشویکی در تاریخ ۷ نوامبر و یا طبق تقویم یولیایی در تاریخ ۲۵ نوامبر، آن‌هم در روز تشکیل دومین کنگره شوراهای سرتاسر روسیه آغاز شد. دلیل انتخاب این روز عامدانه بوده و به قول تروتسکی بلشویک‌ها برای جلوگیری از اعتراض مردمی و داشتن مقبولیت نیاز به گرفتن تایید از کنگره داشتند، پس این روز، بهترین زمان برای انجام کودتا بود.

در تاریخ شش نوامبر، کرنسکی لنین را »مجرم علیه دولت« معرفی کرد. دستور داد تا روزنامه‌های بلشویک‌ها را توقیف کنند و تروتسکی  و دیگر اعضای کمیته انقلاب را دستگیر و هرگونه فعالیت آن‌ها را سرکوب کنند.

به هنگ‌های ارتش نیز دستور داده شد تا سریع بسیج شده و حالت نظامی به خود بگیرند.

تا آن زمان که انقلابیون هیج برنامه دقیق و منظمی نداشتند، الان دیگر از این تهدید کرنسکی به بهانه خوبی رسیده بودند و آن؛ دفاع از خویشتن و شورای پتروگراد در برابر حمله دولت بود.

مرکز عملیات بلشویک‌ها مدرسه دخترانه اسمولنی که در امتداد رودخانه نوا قرار دارد، بود‌. با اوج گرفتن بحران، لنین به دلایلی که تاریخدان‌ها نیز دلیل آن را نمی‌دانستند، در آپارتمانی در بخش کارگری ویبورگ، بسیار دور از مرکز عملیات به سر می‌برد. در آن‌جا لنین به هیچ عنوان نمی‌توانست با بلشویک‌ها ارتباط برقرار کند چرا که تمام خطوط تلفن قطع شده بود. اما در نهایت لنین، پیامی را برای کمیته مرکزی بلشویک‌ها ارسال کرد: »می‌خواهم با تمام قدرتم به رفقا تفهیم کنم که حال همه چیز به تار مویی بسته است… ما باید به هر قیمتی که شده، امروز عصر، همین امشب، وزرا را دستگیر کنیم … نباید درنگ کنیم! ممکن است همه چیز را از دست بدهیم.«

اواخر عصر همان روز تروتسکی از طریق کمیته انظباطی خود برای یک به یک واحدهای ارتشی پیک فرستاده بود که از این پس حق ندارند جز بلشویک‌ها از کسی دیگر دستور بگیرند.

ساعت دو بامداد با دستور »شروع شد« تروتسکی، نیروهای او در پتروگراد؛ دفتر پست، دفتر مرکزی تلگراف، پل‌های مهم، ایستگاه‌های راه‌آهن، بانک دولتی و نیروهای اصلی برق را اشغال کردند.

راس ساعت ده صبح، لنین بیانیه‌ای صادر  و در طی آن اعلام کرد که دیگر دولت موقت سرنگون شده است و در حال حاضر کمیته انقلابی بلشویک‌ها قدرت را در دست گرفته است.

در آخرین یک‌شنبه ماه فوریه سال ۱۹۱۷ در تقویم قدیمی روسی‌(مصادف با ۸ مارس)، در روز جهانی زن که روز مهمی در تقویم سوسیالیستی بود، زنان روسیه در خیابان نوسکی پراسپکت -‌خیابان اصلی در پتروگراد‌- تجمع کردند و در‌حالی‌که پلاکاردهایی در دست داشتند در مخالفت با خط‌مشی سیاست‌مداران این کشور و اعتراض به کشته شدن بیش از دو‌‌میلیون سرباز روس در جریان جنگ جهانی اول شعارهایی ‌دادند. آن‌ها در این اعتصاب موسوم به اعتراض «نان و صلح» خواستار پایان دادن به جنگ جهانی اول، کمبود موادغذایی در روسیه و حکومت استبدادی شدند. در این تجمع گروه‌های مختلفی از زنان شرکت داشتند؛ فمینیست‌ها، دختران دانشجو، زنان شاغل و از همه مهم‌تر زنان کارگر. این انقلاب را کارگران زن آغاز کردند، نه مردان. نکته‌ای که وجود دارد این است که شورش‌های غذا همیشه مسئله‌ای فراتر از اعتراض به کمبود مواد‌غذایی و گرانی بوده است. با توجه به این دیدگاه می‌توان گفت که حضور زنان در سال ۱۹۱۷ در پتروگراد صرفا برای کاهش قیمت موادغذایی نبوده است. آن‌ها از این طریق تلاش کردند، در کنار مطالبات خود، صدایشان را به گوش دیگران برسانند. مگان ترودل در مقالۀ زیر به شورش زنان پتروگراد علیه فقر و بی‌عدالتی پرداخته است.

در روز جهانی زن در سال ۱۹۱۷، زنان کارگر کارخانه نساجی در منطقه ویبورگ، در پتروگراد، دست به اعتصاب زدند. آن‌ها کارخانه‌ها را ترک کردند و در گروه‌های صد‌نفری از این کارخانه به کارخانۀ دیگر ‌رفتند و از دیگر کارگران ‌خواستند به اعتصاب بپیوندند و در درگیری‌های بین آنها و نیروی پلیس حاضر شوند. دوازده تا سیزده ساعت کار در شرایط آلوده و ناسالم و دریافت دستمزد کم باعث خشم زنان شده بود. آن‌ها خواستار همبستگی بیش‌تر و حمایت مردان به‌ویژه کارگران ماهر در بخش مهندسی و کارگران کارخانه‌های فلز بودند؛ کسانی که از نظر سیاسی و اجتماعی آگاه‌تر بودند و قدرتمندترین نیروی کار شهر شناخته می‌شدند. زنان به‌سمت پنجره‌های کارخانه چوب و سنگ و گلوله‌های برفی پرتاب می‌کردند و می‌کوشیدند وارد ساختمان اصلی شوند. آن‌ها هم‌چنین خواستار پایان جنگ و بازگشت مردان از جبهه بودند.
به گفته بسیاری از مورخان، این زنان برای نان شورش کردند -‌یک اعتراض قدیمی و همیشگی‌- و صرفا به‌دنبال مطالبات اقتصادی بودند. آن‌ها بیش از اینکه بر روش‌های نظری و علمی اعتراض متکی باشند با احساسات خود عمل می‌کردند و بدون برنامه‌ریزی سیاسی طوفانی را که موجب کنار گذاشتن تزاریسم شد به حرکت در‌آوردند. آن‌ها اما تلاش کردند پیش از این‌که اقدام‌شان پشت حرکت مردان کارگر و احزاب مردسالار نادیده گرفته شود حرف خود را نیز بزنند. از آغاز اعتصابات فوریه شعارهای سیاسی علیه جنگ در اعتراضات داده می‌شد. جسارت، بی‌باکی، عزم و هم‌چنین روش‌هایی که زنان برای اعتراض استفاده می‌کردند روشن کرد که آنها ریشۀ مشکلات را به‌خوبی متوجه شده‌اند. زنان فهمیدند که وحدت کارگران و حمایت سربازان از معترضان، به جای دفاع از دولت تزاری، رمز پیروزی است. تروتسکی بعدها در این‌ باره نوشت:
«نقش بزرگ را زنان کارگر با ایجاد روابط بین کارگران و سربازان ایفا کردند. آن‌ها شجاع‌تر و جسورتر در صحنه حاضر می‌شدند و با نزدیک شدن به سربازان و فرماندهان نظامی از آن‌ها ‌می‌خواستند تفنگ خود را زمین بگذارند و به آن‌ها بپیوندند. سربازان نیز با دیدن این صحنه هیجانزده می‌شدند و با نگاه‌هایی مضطرب با یکدیگر صحبت می‌کردند و نمی‌دانستند چه واکنشی نشان دهند.»
در ۲۳ فوریه، زنان کارگر توانستند سربازانی را که مسئول مخازن واگن‌های برقی بودند متقاعد کنند به اعتصاب بپیوندند. سربازان واگن‌ها را واژگون کردند تا از آن‌ها به‌عنوان سنگر علیه پلیس استفاده کنند. خستگی سربازان از جنگ و بحران‌های حاصل از آن و همچنین گسترش این اعتراضات خودجوش در دیگر نقاط تنها دلیل پیروزی‌ معترضان بر سربازان نبود، بلکه زنان کارگر نساجی از سال ۱۹۱۴ با تعداد زیادی از سربازان کشاورز و رعیت که عمدتا در پتروگراد زندگی می‌کردند آشنا بودند. مردان در پادگان‌ها و زنان در کارخانه‌ها، کسانی که از یک منطقه حالا به شهرها آمده بودند، با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کردند و دربارۀ مشکلات حرف می‌زدند؛ کاری که باعث شد فاصله بین سربازان و کارگران به‌مرور کم‌تر شود و هم‌چنین زنان کارگر درباره حمایت مسلحانه در اعتراضات درک و فهم روشنی پیدا کنند. زنان کارگر کسانی بودند که در خط اول انقلاب فوریه، که اوج نابودی تزاریسم بود، محکم و استوار ایستادگی کردند. آن‌ها صرفا جرقه این انقلاب را نزدند، بلکه موتور محرک آن بودند. زنان کارگر در زمانی این‌گونه فعالیت می‌کردند که بسیاری از کارگران مرد و انقلابیون به آن‌ها اطمینان نداشتند.
انقلاب فوریه همواره به‌عنوان انقلابی خودجوش از دل مردم توصیف می‌شود که در واقع توصیف درستی است. این انقلاب از‌‌‌پیش‌برنامه‌ریزی‌‌شده نبود که عده‌ای استراتژی‌ها و روش‌های مبارزه را طراحی کنند و معترضان صرفا آن‌ها را اجرا کنند. اما نمی‌توان این خودجوش بودن را با نبود آگاهی سیاسی یکسان فرض کرد.
تجربیات زنان، چه به‌عنوان کارگر و چه به‌عنوان سرپرست خانوار که مجبور بودند ساعت‌ها برای تامین مواد‌غذایی خانواده خود در صف بایستند، باعث شد آن‌ها به مرور زمان متوجه شوند که مطالبات‌شان برای رسیدن به نان بر مطالبات سیاسی مبنی بر پایان یافتن جنگ ارجحیت ندارد و هر دو به یک میزان باید در اولویت قرار گیرند. در نهایت، مردم متوجه شدند که فقر و قحطی و بحران اقتصادی به‌وجودآمده نتیجه ناکارآمدی سیاست‌مدارانی است که در راس تصمیمات هستند. همین موجب شد به این نتیجه برسند که تحقق مطالباتشان و تغییر در جامعه صرفا از طریق تغییرات سیاسی رخ می‌دهد. زنان بلشویک در مرکز این اعتصابات بودند و سال‌ها سخت کار کردند تا زنان کارگر غیر‌متخصص را سازمان‌دهی کنند. با وجود نگرش مردان در حزب، که سازمان‌دهی زنان را برای مبارزه با تزاریسم در اولویت قرار نمی‌دادند و فقط فعالیت زنان فمینیست از طبقات بالای اقتصادی و اجتماعی را می‌پذیرفتند‌(زنانی که مبارزات طبقاتی در فعالیت‌هایشان اولویت نداشت که در نهایت باعث می‌شد تلاش برای مبارزات طبقاتی از فعالیت‌های سیاسی مردم حذف شود)، زنان از طبقات دیگر به فعالیت‌های خود ادامه دادند.
بسیاری از مردان انقلابی معتقد بودند که اعتراضات روز جهانی زن بسیار خام و نابه‌هنگام بود و باید تا زمانی که کارگران ماهر اقدامی قاطع انجام نداده‌اند از اعتراضات زنان کارگر جلوگیری شود. زنان عضو حزب که در اقلیت بودند خواستار تشکیل جلسه‌ای در وایبورگ برای زنان کارگر شدند تا درباره جنگ و تورم بحث کنند. فعالان زن نیز خواستند تظاهرات ضد جنگ برای روز جهانی زن برگزار شود. یکی از این زنان آناستازیا دویاتکینا بود. این زن بلشویک که کارگر کارخانه بود بعد از انقلاب فوریه اتحادیه‌ای برای همسران سربازان تشکیل داد.
بعد از ماه فوریه، در بیش‌تر اخبار و گزارش‌ها، نقش زنان در اعتراضات ــ‌به‌عنوان بخشی از دلایل پیشرفت انقلاب در طول سال ۱۹۱۷‌ــ مطرح شد و  نام چند تن از زنان بر سر زبان‌ها افتاد: الکساندرا کولونتای‌(انقلابی بلشویک، فعال حقوق زنان و سیاست‌مدار شوروی که بعدها به‌عنوان اولین سفیر زن در جهان معروف شد)، نادژدا کروپسکایا‌(چهره انقلابی، نویسنده، آموزگار و همسر ولادیمیر لنین) و اینسا آرماند.
در مجموع می‌توان گفت مشارکت و حضور سیاسی زنان در سال ۱۹۱۷ بسیار غافل‌گیرانه و غیر‌منتظره اتفاق افتاد. روسیه در سال‌های قبل شاهد شکل‌گیری شرایط جدیدی بود: در کنار فقر و ظلم و ستم عمیقی که بر مردم اعمال می‌شد، اقتصاد روسیه در دهه‌های قبل از سال ۱۹۰۵ رونق گرفت. کارخانه‌های مدرن و عظیم شروع به تولید سلاح و پارچه کردند. راه‌‌آهن توسعه یافت و فاصله شهرها را کاهش داد. سرمایه‌گذاری و واردات تکنولوژی‌های جدید از اروپا به افزایش تولیدات گسترده در صنعت آهن و نفت منجر شد. این تحولات چشم‌گیر اقتصادی تحولات گسترده و کلان اجتماعی را در سال‌های قبل از جنگ جهانی اول در پی داشت: تعداد زیادی از زنان رعیت برای کار در کارخانه‌ها به شهرها آمدند که همین مسئله موجب رشد عظیم حضور کارگران زن در تولیدات کتان، ابریشم، پنبه، پشم، سرامیک و تولیدات کاغذ شد.
زنان تا قبل از سال ۱۹۱۷ در اعتصاب‌های دیگری شرکت کرده بودند، از‌‌جمله در اعتصابات کارخانه نساجی در سال ۱۸۹۶، در اعتراضات به خدمت سربازی اجباری قبل از جنگ روسیه و ژاپن و به‌ویژه در انقلاب ۱۹۰۵ که طی آن زنان کارگر غیر‌‌متخصص کارخانه‌های نساجی و دخانیات و شیرینی همراه با کارگران خانگی و کارگران لباس‌شویی دست به اعتصاب زدند و به‌عنوان بخشی از اعتراضات گسترده تلاش کردند اتحادیه‌های صنفی تشکیل دهند.

تاثیر جنگ جهانی اول در افزایش حضور اقتصادی و سیاسی زنان بسیار موثر و تعیین‌کننده بود، زیرا جنگ به‌نوعی باعث از هم پاشیده شدن خانواده‌ها شد و به زندگی زنان شکل جدیدی داد. میلیون‌ها مرد در جبهه‌ها بودند و بسیاری زخمی و کشته شدند. در این شرایط زنان مجبور شدند فضای خانه را ترک کنند و وارد حوزه عمومی شوند. آن‌ها در کارخانه‌ها و زمین‌ها کار کردند تا بتوانند امور زندگی را رتق‌و‌فتق کنند. در سال ۱۹۱۴، زنان فقط ۲۶/۶ درصد نیروی کار را تشکیل می‌دادند که این رقم در سال ۱۹۱۷ به ۴۳/۴ درصد رسید. حتی در زمینه مشاغل حرفه‌ای‌تر مشارکت زنان به‌طور چشم‌گیری افزایش یافت. در سال ۱۹۱۴، فقط ۳ درصد کارگران کارخانه‌های فلزات زن بودند که در سال ۱۹۱۷ این تعداد به ۱۸درصد افزایش یافت.

پس از انقلاب فوریه، در شرایط به‌وجود‌آمده ناشی از شکل‌گیری قدرت دوگانه، اعتراضات زنان کمرنگ نشد. امید زنان و مردان شاغل به این‌که زندگی‌شان با سقوط تزار بهبود خواهد یافت. حضور و فعالیت زنان در انقلاب ۱۹۱۷ موضوعی مهم است که نمی‌توان آن را از تاریخ پاک کرد. در آن سال‌ها، زنان پابه‌پای مردان تاریخ را رقم زدند. آن‌ها در آن انقلاب نه تماشاگران منفعل و غیر‌سیاسی، بلکه معترضان فعال و شجاعی بودند که حضورشان برای از بین بردن ظلم‌و‌ستم معنا داشت.

انقلاب بلشویکی عمدتا به شکلی موثر، بی‌سر و صدا و تقریبا بدون خونریزی شکل گرفت. در واقع می‌توان گفت که شورش بلشویک‌ها حتی به اندازه بیست نفر هم تلفات نداشته است.

گرچه در سال‌های بعد بسیاری از افرادی که کمونیست‌ها را تبلیغ می‌کردند درباره شجاعت بلشویک‌ها قهرمان پردازی می‌کردند! اما بسیاری از تاریخ‌دانان و مورخان بخش اعظم اتفاقات آن روز را به‌عنوان »کمدی اشتباهات« قلمداد می‌کنند.

کرنسکی نیز اوایل همان روز به از پتروگراد خارج شده بود و به شهر گاچینا فرار کرده بود، با این امید که بتواند سپاه سوم مردم را جهت سرکوب کردن انقلاب بلشویک‌ها بسیج کند. اما تلاش او هیچ ثمره و اثری نداشت. کرنسکی در نهایت به نیویورک فرار کرد و در سال ۱۹۷۰ در آنجا درگذشت.

هیچ یک از وزاری دولت موقت تسلیم نشدند و تنها کسانی که برای دفاع از آن‌ها و چند صدتن از دولت موقت باقی مانده بودند، شامل ۳۰۰ سرباز قزاق، هزار دانشجو از دانشگاه افسری و ۱۳۰ نفر از هنگ زنان به نام »آمازون« بود.

ساعت هفت همان شب؛ با حضور بالای بلشویک‌ها؛ دژبان‌ها خلع سلاح شدند.

۱:۵۰ دقیقه سیزده وزیر دولت موقت با دستور ولادیمیر آنتونوف- افسیِنکو توقیف شدند.

لنین برخلاف کرنسکی در مهارکردن ارتش پیروز شد. بسیاری از ارتشیان به دلیل این از حکومت جدید بلشویکی حمایت می‌کردند که به هر حال این یک حکومت است و خیال آن‌ها را از ثبات و دوام شغلی خودشان راحت می‌کرد.

در ژانویه ۱۹۱۸ ارتش طبق اصول سوسیالیستی توسط لنین تجدید سازمان شد و نام جدید ارتش سرخ بر آن نهاد.

ریچارد پایپز در این باره می‌گوید: بلشویک‌ها حتی ارتش را خوار و خفیف کردند. افسران را از قدرت ناچیز خود محروم کردند. ابتدا دستور دادند تا افسران انتخاب شوند و پس از آن قدرت فرماندهی را به شورای سربازان واگزار کردند.

این ترتیب یادآور فرمان شماره ۱ بود. این کار لنین به جهت به‌دست آوردن پشتیبانی رده‌های پایین ارتش بود.

پس از ارتش نظر لنین به شوراهای محلی معطوف شد و از آن‌جایی که نمایندگان بلشویک‌ها به خوبی معرفی نشده بودند؛ برای به اختیار گرفتن قدرت به هر زور و تاکتیک و حتی اقدامات نظامی متوسل می‌شدند. تا پایان سال ۱۹۱۸ حکومت جدید بلشویکی کنترل بسیاری از قسمت‌های کشور را برعهده داشت.

نهایتا لنین، به یک وعده خود وفا کرد، آن هم کنار کشیدن از جنگ جهانی اول بود. برای این کار روسیه پیمانی با آلمان در تاریخ ۳ مارس ۱۹۱۸ به امضاء رسانید. روسیه کنترل لهستان و نیز کشورهای حوزه بالتیک را به آن کشورها واگذار کرد.

اولین رهبر شوروی لنین بود. پس از درگذشت لنین، ژوزف استالین رهبری شوروی را برعهده گرفت.

ما اعلام می‌کنیم که عهدنامه سری راجع به تقسیم ایران محو و پاره گردید و همین‌ که عملیات جنگی خاتمه یافت و قشون روس از ایران خارج می‌شود و حق تعیین مقدرات ایران به دست ایرانیان تامین خواهد گردید…

«ولادیمیر لنین، پایه‌گذار نخستین دولت سوسیالیستی در جهان» و «لئون تروتسکی، کمیسر خلق برای امور خارجی»، در بیانیه‌ای اعلام کردند:

»ما اعلام می‌کنیم که عهدنامه سری راجع به تقسیم ایران محو و پاره گردید و همین‌ که عملیات جنگی خاتمه یافت و قشون روس از ایران خارج می‌شود و حق تعیین مقدرات ایران به دست ایرانیان تامین خواهد گردید… در این موقع که حتی مسلمانان هند که تحت ظلم و فشار بیگانه کوبیده و فشرده شده‌اند بر ضد ستم‌کاران شورش می‌کنند نباید خاموش نشست فرصت را غنیمت و غاصبین را از اراضی خود دور اندازند، ما زیر پرچم‌های خود ملل مظلومه را برای استخلاص جای می‌دهیم.‌ ای مسلمانان روسیه، ‌ای مسلمانان مشرق‌زمین، در این راه تجدید حیات عالم ما از جانب شما انتظار هم‌عقیدگی و مساعدت را داریم.»

 

جنگ و انقلاب چین

در فاصله سال‏های ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۱م، پنج شورش عليه خاندان سلطنتی منچو در چين صورت گرفت كه همه آ‌ن‌ها، كم و بيش از انديشه‏های انقلابی سون‏ياتْ‏سنْ مبارز جمهوری‌‏خواه چينی سرچشمه می‏گرفت. با اين وجود، سركوب چهار شورش اول و دستگيری و تيرباران تعدادی از شورشيان، قيام و انقلاب‌ها ادامه یافت.

جنگ داخلی چین میانه قرن بیستم تمام شد بعد از بیست سال که وسطش جنگ جهانی دوم هم امد و رفت و نهایتا کمونیست‌ها به رهبری مائو، ملی‌گراها رو شکست دادن. ملی‌گراهایی رو که دولت رسمی چین بودن از نظر دنیا شکست دادن و اونها هم جایی نداشتن برن رفتن تایوان. جزیره تایوان. در واقع این می‌شه دومین انقلاب چین در کمتر از نیم قرن. یادمونه در ۱۹۱۱ یک انقلاب بزرگ در چین اتفاق افتاد پادشاهی رو تمام کرد بعد از ۲۰۰۰ سال و چین جمهوری شد. بعد جنگ داخلی شد و نهایتا در ۱۹۴۹ رسیدیم به پایان جنگ داخلی، انقلاب دوم و برپایی جمهوری خلق چین به رهبری مائو.

در سال ۱۹۴۹‌(۱۳۲۸) جنگ داخلی چین بعد از بیست سال تمام شد. ملی‌گراها در تایوان ماندند و کمونیست‌ها در پکن. بیش از یک قرن از جنگ‌های تریاک گذشته بود. چین کشوری بود با یک چهارم جمعیت دنیا. بعد از جنگ داخلی زیرساخت‌ها تقریبا نابود شده بود. راه و جاده مناسب وجود نداشت  سیستم حمل و نقل در جنگ نابود شده بود. معادن و کارخانه‌ها آسیب دیده بودند. حتی در شهرهای بزرگ برق هم وجود نداشت. مردم در آن زمان برای آشپزی به هیزم نیاز داشتند. از طرفی آتش جنگ سرد هم به شبه‌جزیره‌ کره رسیده بود و نیروی دریایی آمریکا وارد خاک کره شده بود. مائوی ۵۴ ساله در این شرایط بعد از چند دهه تلاش و مبارزه و رهبری، قدرت در چین نیم میلیارد نفری به‌دست گرفت. برپایی نظام جدید جمهوری خلق چین را اعلام کرد و خیلی زود هم چین رو تبدیل کرد به یک بازی‌گر مهم بین‌المللی در جنگ سرد.

حمله‌ ژاپن نقطه‌عطف بسیار مهمی در تعیین جهت تحولات چین بود و شاید بدون نقش این «عامل خارجی» کمونیست‌های مائو نمی‌توانستند به پیروزی برسند. حمله‌ ژاپن در وهله‌ اول صدمات بزرگی به دولت کومین‌تانگ که قدرت‌اش به‌طور عمده در شهرها بود، وارد آورد، چرا که کنترل اداری و منابع اصلی حمایت‌اش در شهرهای بزرگ را از دست داد. کمونیست‌ها برعکس در روستاها و دهات پراکنده مستقر بودند و مرتب پایه‌ مردمی خود را تقویت می‌کردند. در جریان جنگ هشت‌ساله‌ جبهه‌ متحد بر علیه ژاپن محبوبیت مائوئیست‌ها به‌سرعت روبه‌افزایش بود. مائوئیست‌ها به‌نسبت ارتش به‌مراتب بزرگ‌تر کومین‌تانگ با انضباط و انگیزه‌ قوی‌تری می‌جنگیدند و به‌خاطر اعمال سیاست‌های مترقی به نفع اکثریت اهالی مناطق تحت کنترل خود، شهرت بهتری کسب کردند. سیاست ارضی ملایم‌تری نیز پیش بردند. برعکس ارتش کومین‌تانگ که سخت درگیر فساد و بی‌نظمی بود، بسیاری از سربازان و اهالی مناطق تحت پوشش آن‌ها فرار کرده و به ارتش مائوئیست‌ها می‌پیوستند. ارتش کمونیست‌ها که در آغاز این جنگ حدود ۱۶۰ هزار نفر بود، در ۱۹۴۵ به بیش از یک میلیون و دویست هزار نفر رسیده بود.

بعد از پایان جنگ جهانی دوم، از آن‌جا که استالین معاهده‌ی دوستی و همکاری با چیانگ را امضا، کرده بود، از مائو خواست که از شروع مجدد جنگ داخلی پرهیز کند، و مائو نیز پذیرفت. اما زمانی که چیانگ الحاق چند جزیره‌ چینی به شوروی را نپذیرفت، معاهده‌ دوستی ملغی شد و شوروی معاهده‌ مشابهی با مائو امضا، کرد، و از آن مهم‌تر، قوای شوروی که منچوری را از دست ژاپن خارج کرده بودند، آن منطقه را همراه با بسیاری سازوبرگ‌های نظامی به نیروهای مائو واگذار کردند.

در ۱۹۴۶، جنگ داخلی مجددا درگرفت. شرایط سخت بعد از جنگ جهانی و صدماتی که تمام قدرت‌های امپریالیستی، به‌جز آمریکا، دیده بودند، مانع از آن می‌شد که آن‌ها در حمایت از چیانگ و ناسیونالیست‌ها بر علیه کمونیست‌ها، نظیر آن‌چه در روسیه‌ پسا انقلاب اکتبر کرده بودند، وارد جنگ شوند. آمریکا نیز به‌تنهایی قصد چنین کاری را نداشت، به‌ویژه آن‌که توجه عمده‌اش به مسئله‌ برلین و اروپا بود. علاوه بر این، دیگر برنده جنگ جهانی دوم، یعنی شوروی نیز، مخالف چنین حرکتی بود. با این حال آمریکا و غرب کمک‌های زیادی به ناسیونالیست‌ها کردند، اما مائوئیست‌ها سرانجام در ۱۹۴۹ برنده شدند. چیانگ به‌همراه باقی‌مانده‌ ارتش کومین‌تانگ به تایوان گریخت و خود را نماینده‌ دولت مشروع چین اعلام کرد. تا سال ۱۹۷۱ که رابطه‌ چین با آمریکا با سفر نیکسون به چین بهبود یافت، چین ملی‌(تایوان) نماینده‌ چین در سازمان ملل بود و در شورای امنیت نیز حق وتو داشت.

چینی که ما امروز می‌بینیم یک قدرت بزرگ اقتصادی و سیاسی، در جهان قبل از مائو یک کشور فقیر و ضعیف و تحقیر شده بود. و این در نظامی به‌دست اومده که مائو بنیانش رو گذاشت. اما چین امروز خیلی با چینی که مائو ساخت فرق می‌کند.

ایده این بود که در جمهوری خلق چین، قدرت دست توده مردم، کارگران و توده‌ها باشد. زمین‌ها به مردم واگذار گردد.حقوق برابر برای همه و زن و مرد برابر باشند.

اما خیلی زود چین مائو درگیر جنگ کره شد. مائو می‌گفت ما در گذشته بالا بودیم و تنها علت این‌که از اسب افتادیم چین ضعیف شد و این نتیجه قدرت‌های امپریالیستی است.

نگاه مائو هم این بود که سه جهان داریم. جهان اول آمریکا و شوروی و جهان دوم اروپا، ژاپن و کانادا و یه جهان سوم که چین در آن‌جاست.

در سیاست خارجی مائو، بیش‌تر از لنین و مارکس رد پای سنت‌های چینی، متون ادبیات کلاسیک، افسانه سه پادشاه Sun rzu کنفوسیوس هست که همه‌شان را البته ممنوع و محکوم می‌کردند ولی بسیار از آن‌ها الهام می‌گرفتند و استفاده می‌کردند.

مائو رو خیلی‌ها دوست داشتند، برای اکثریت مردم چنین، مائو کسی بود که استقلال چین رو برگردونده بود، چین را به یک قدرت بین‌المللی تبدیل کرده بود.

 

نتیجهگیری

انقلاب روسیه و چین، مهم‌ترین و پردامنه‌دارترین و مترقی‌ترین رویداد سیاسی قرن بیستم بودند. با وجود سرنوشت غم‌انگیز اتحاد جماهیر شوروی، هیچ رویداد دیگری در قرن گذشته چنین تاثیر گسترده‌ای بر زندگی صدها میلیون نفر در هر بخش این سیاره نداشته است.

بین اوت ۱۹۱۴ تا اوایل مارس ۱۹۱۷، دولت‌های همه کشورهای متخاصم، زندگی انسان‌ها را با بی‌تفاوتی جنایت‌کارانه هدر دادند. در طول سال ۱۹۱۶، میدان‌های جنگ اروپا غرق در خون بودند. نبرد وردون که بیش از ۳۰۳ روز از ۲۱ فوریه تا ۱۸ دسامبر ۱۹۱۶ طول کشید، تقریبا ۷۱۵٫۰۰۰ تلفات فرانسوی و آلمانی داشت. این رقم معادل ۷۰٫۰۰۰ تلفات  در ماه است. تعداد کل سربازان کشته شده در وردون ۳۰۰٫۰۰۰ نفر بود.

هم‌زمان، نبرد وحشتناک دیگری در فرانسه در مجاورت رودخانه سام در جریان بود. در اولین روز نبرد، اول جولای ۱۹۱۶، ارتش بریتانیا بیش از ۵۷٫۰۰۰ تلفات متحمل شد. در زمان پایان قتل عام در ۱۸ نوامبر ۱۹۱۶، تعداد سربازان انگلیسی، فرانسوی و آلمانی کشته شده یا زخمی از یک میلیون نفر گذشت.

در جبهه شرقی، نیروهای روسی در برابر نیروهای آلمان و اتریش-مجارستان قرار گرفتند. در ژوئن ۱۹۱۶، رژیم تزاری حمله‌ای را به فرماندهی ژنرال بروسیلوف آغاز کرد. تا زمانی که حمله در سپتامبر خاتمه یافت، ارتش روسیه بین ۵۰۰٫۰۰۰ تا یک میلیون تلفات متحمل شده بود. در طول قرن گذشته، مورخان بی‌شماری خشونت انقلاب روسیه و غیرانسانی بودن مفروض بلشویک‌ها را محکوم کرده‌اند. اما دولت‌هیا سرمایه‌داری و حامیان آن‌ها و اخلاق‌گرایان آکادمی این واقعیت را نادیده می‌گیرند، چه رسد اصلا به آن توجه کنند، که قبل از این‌که انقلاب یک قربانی گرفته باشد، در جنگی  به راه انداخته شده توسط استبداد تزاری در سال  ۱۹۱۴ با حمایت پرشور بورژوازی روسیه بیش از یک و سه چهارم میلیون سرباز روسی جان باخته بودند.

لنین در یک سخنرانی در زوریخ در ۲۲ ژانویه ۱۹۱۷ -دوازدهمین سالگرد کشتار یکشنبه خونین در سن پترزبورگ که منجر به جرقه ای شد که انقلاب ۱۹۰۵ را شعله‌ور ساخت- به مخاطبان کوچک خود توصیه کرد: «ما نباید فریب آرامش گورستان گونه زمان حال اروپا را بخوریم. اروپا آبستن انقلاب است. وحشت هیولا گونه جنگ امپریالیستی، رنج ناشی از هزینه‌های بالای زندگی در همه جا آبستن یک  روحیه انقلابی است، و طبقات حاکم، بورژوازی، و خدمت‌گزاران آن، دولت‌ها، بیش از پیش در حال حرکت به‌سوی کوچه بن‌بستی هستند که هرگز بدون خیزش‌های اجتماعی عظیم از آن نمی‌توانند خارج شوند.»‌(مجموعه آثار لنین، جلد ۲۳، ص. ۲۵۳)

و با این حال، همانطور که اغلب در آغاز رویدادهای بزرگ تاریخی معمول است، تظاهرکنندگان ناشناس تجمع کننده در ۲۳ فوریه، عواقب اقدامات خود را پیش بینی نکرده بودند. چگونه می‌توانستند تصور کنند که در آن صبح پنج‌شنبه، قرار است مسیر تاریخ را تغییر دهند؟

در آن برهه از جنگ، بحران اجتماعی در روسیه آنقدر حاد بود که اعتصابات طبقه کارگر و سایر اشکال اعتراض غیرعادی نبود. در ۲۲ فوریه، مدیریت کارخانه عظیم پوتیلوف درب کارخانه را به روی ۳۰٫۰۰۰ کارگر بست. روز بعد، در شهری جوشان  از تنش طبقاتی در پساویز صحنه یک جنگ هولناک، اعتراضات روز زن آغاز شد.

تظاهرکنندگان فوریه ۱۹۱۷ پتروگراد، از طبقه کارگر پایتخت امپراتوری بودند و منافع آن را نمایندگی می‌کردند. دغدغه‌های سیاسی آن‌ها نه بر مسائل سبک زندگی فردی، بلکه بر مسائل طبقه اجتماعی متمرکز بود. آن‌ها فریاد می زدند: «مرگ بر جنگ! مرگ بر هزینه‌های بالای زندگی! مرگ بر گرسنگی! نان برای کارگران!»‌‌(انقلاب روسیه ۱۹۱۷، توسط رکس ا. وید‌(کمبریج: ۲۰۰۰)، ص. ۳۱) زنان به ‌سوی کارخانه ها راهپیمایی کردند و از کارگران درخواست حمایت کردند. تا پایان روز، بیش از ۱۰۰٫۰۰۰ کارگر دست به اعتصاب زدند.

در روز چهارم، طبقه کارگر خود را متعهد به سرنگونی حکومت کرده بود. خشونت جنایت‌کارانه پلیس، که مسلسل‌ها را علیه تظاهرکنندگان به کار گرفت و صدها نفر را به خاک و خون کشید، با مقاومت سرسختانه روبرو شد.

نتیجه مبارزه اکنون به هنگ‌های مستقر در پتروگراد بستگی داشت. پروفسور رکس وید در روایت خود از انقلاب فوریه می نویسد:

سربازان ۱۹۱۷ همان کسانی نبودند که انقلاب ۱۹۰۵ را سرکوب کرده بودند. اکثریت آن‌ها مشمولان تازه بودند که  تا حدودی به نظم و انضباط نظامی عادت کرده بودند. بسیاری از آن‌ها اهل منطقه پتروگراد بودند… در خلال ۲۳ تا ۲۶ فوریه صدها مکالمه بین این سربازان و ازدحام  صورت گرفت که در آن منافع مشترک سربازان با کارگران، بی‌عدالتی عمومی و سختی‌های مردم‌(از جمله خانواده‌های خود سربازان) و تمایل مشترک برای پایان دادن به جنگ مورد یادآوری قرار گرفت. تجربه تیراندازی به جمعیت آن‌ها را به‌شدت آزرده خاطر کرد. در بسیاری از واحدها بحث‌های داغ درباره وقایع در جریان بود.‌(انقلاب روسیه ۱۹۱۷، توسط رکس ا. وید‌(کمبریج: ۲۰۰۰)، ص. ۳۹)

ماکس ایستمن در مستند از تزار تا لنین: «برای اولین بار در تاریخ سربازان تزار او را ناکام گذاشتند. آن‌ها به جای استفاده از تفنگ‌های خود برای برقراری نظم، با پیوستن به مردم در خیابان‌ها، این بی نظمی را تکمیل کردند.»

جنگ ایران و اسرائیل، هرچند در ظاهر ممکن است با اهداف امنیتی، مذهبی یا ژئوپلیتیک توجیه شود، اما در واقع بازتاب یک بحران عمیق‌تر در ساختارهای قدرت، شکست گفت‌وگو و بی‌توجهی به خواست مردم است. در این شرایط، مردم باید نیروی سوم باشند، نه قربانی خاموش- چه در تهران، چه در تل‌آویو.

از سوی دیگر، اسرائیل با خسارت‌های جانی، تخریب مسکن، تضعیف موقت دفاع موشکی و اختلال در زندگی شهری مواجه شده است. این وضعیت تنها آغازی بر چرخه‌ای از تشدید و واکنش است و دونالد ترامپ نیز به ایران هشدار داده و طرفداری از اسرائیل را رسما و علنا ابراز کرده‌ است.

چشم‌انداز جنگ ایران و اسرائیل در شرایط کنونی، به شدت پیچیده، خطرناک و پرابهام است، زیرا این نزاع نه‌فقط نظامی، بلکه دارای لایه‌های عمیق ایدئولوژیک، ژئوپولیتیک، و روانی است.

هر دوی این انقلاب‌های روسیه و چین در جنگ‌ها داخلی و خارجی به پیروزی رسیدند با اتکا به همین تجربه این کشورهای بزرگ، نیروهای انقلابی ایران و مردم آزادی‌خواه نباید از جنگ موجود سرخورده شوند و هم قربانی این جنگ باشند و همه نظاره‌گر حوادث آینده. چنین نگاهی غلط است چرا که دست روز دست گذاشتن و منتظر حوادث آتی‌بودن، عملا میدان را به نیروهای ارتجاعی و فاشیستی باز می‌گذارد که با حمایت حکومت‌های جنگ‌طلب، آن آینده‌ای برای ایران رقم بزنند که در ده‌های گذشته، برای مردم لیبی، عراق، مصر، افغانستان و… طراحی کرده و به مرحله اجرا درآورده‌اند.

پنج‌شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۴-نوزدهم ژوئن ۲۰۲۵

 

بهرام رحمانی

bahram.rehmani@gmail.com 

ضمیمه:

برنامە ویژە در رابطه با جنگ اسرائیل و ایران. مجری: آرام ملکشا

میهمانان»بهرام رحمانی- نویسندە و تحلیل‌گر سیاسی – جهانزیب بلوچ- روزنامەنگار – صلاح عباسی- تحلیل‌گر مسائل سیاسی – یحیی سرخانی- زندانی سیاسی سابق و کنشگر مدنی

لینک این برنامه: https://youtu.be/yCp2omLOS1c?si=GekWTeuj302YqS-Q