سرمقاله نبردخلق شماره ۵۰۷ اول آبان ۱۴۰۵
منصور امان
امروز با گذشت سه سال از ۷ اُکتُبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲)، بسا بهتر میتوان تاثیرات و اهمیت آن را دریافت. تحولاتی که این رویداد در پی خود آورد، بدان اندازه پر شُمار و دامنگیر هستند که بهراستی از آن میتوان بهمثابه نُقطه عطف یاد کرد. همزمان ۷ اُکتُبر حامل درسهایی است که نه برای ثبت در تاریخ، بلکه برای کاربست، همین امروز ضروری است و از خبط تا تبهکاری سیاسی و از انتخاب غلط جبهه تا سوار شدن روی موج اشتباهی را دربر میگیرد.
قصد و نقشه حماس
بامداد ۷ اُکتُبر شُمار نامعلومی از نیروهای حماس از دیوار و منطقه حائل مرزی عُبور کرده و پس از پیشروی تا عُمق ۲۵ کیلومتری خاک این کشور، به مزارع اشتراکی (کیبوتص)، پایگاهها و جشنواره موسیقی نوا در جنوب اسراییل حمله بردند و دست به کُشتار و رُبایش گُسترده غیرنظامیان زدند. دستکم ۲۲ نُقطه گوناگون در طول نوار غزه و ۱۴ شهرک آماج این حمله قرار گرفت که براساس آمار دولت اسراییل، در نتیجه آن ۱۲۰۰ شهروند اسراییلی کُشته و ۲۷۰۰ تن دیگر مجروح شدند، همچنین ۲۵۱ نفر به غزه ربوده شدند.
پاسُخ اسراییل قتلعامی بود که بهگفته وزارت بهداشت غزه تا اُکتُبر ۲۰۲۶ بیش از ۷۴ هزار فلسطینی کشته بر جا گذاشته است. اکثریت این قربانیان را زنان و کودکان تشکیل میدهند. بیش از نیمی از ساختمانهای غزه با خاک یکسان و مناطق وسیعی غیرمسکونی شده و دو میلیون نفر در سرزمین خود آواره شدهاند. حملات اسراییل همچنان و بهطور روزانه ادامه دارد و قُربانی میگیرد و جمعیت غزه اجازه تردد و اقامت در مساحتی تا ۷0درصد کمتر از قلمرو پیشین این قطعه خاک را دارد.
هدف مُقدم حماس مُختل ساختن روند عادیسازی عربستان–اسراییل و زمینگیر کردن سیاسی تلآویو بود. همزمان اما ۷ اُکتُبر را بخشی از استراتژی وارد آوردن ضربات اساسی به اسراییل میدید. «اسماعیل هنیه» در سخنرانی خود در هفتم اُکتُبر گفت: «هدف آزادسازی زمین، قُدس و اُسرا است.» کمی بعدتر «غازی حمد» عُضو دفتر سیاسی حماس تاکید کرد: «اسراییل باید از بین برود، طوفان الاقصی فقط نوبت اول است و نوبتهای دُوُم و سوُم و چهارُم هم خواهد آمد.»
در راستای این استراتژی بود که «صالح العاروری»، مُعاون دفتر سیاسی حماس و فرمانده نظامی این گروه در کرانه باختری ورود زمینی اسراییل به غزه را «بهترین سناریو» میخواند چون براین گمان بود که اسراییل را وارد جنگ فرسایشی در شهر خواهد کرد و چنین جنگی به سود حماس است. حماس از «جنگ تمام عیار» سُخن میگفت و انتظار داشت که گروههای مُسلح در کرانه باختری وارد عملیات نظامی علیه اسراییل شوند و در شُمال، حزبالله به کُمک آن بیاید.
همانگونه که روند رویدادها نشان داد، تمامی این مُحاسبات بر فرضیات اشتباه بنا شده بود و نمیتوانست به واقعیت بپیوندد. فلسطین نه دیروز و نه امروز مساله حاکمان ایران نبوده و آنها حاضر نبودند به خاطر حماس بهگونه تمام عیار وارد جنگی شوند که در اساس «محور مُقاومت» را برای درگیر نشدن با آن ایجاد کرده بودند. حزبالله برای دفاع از آنها تشکیل شده بود و نمیتوانست خرج غیر شود. این جریان نیابتی در عمل نیز پُشت مرز ایستاد و در نقش پُشتیبان، به صورت مرحلهای به موشکباران شُمال اسراییل اکتفا کرد اما این درگیری هیچگاه به گُشایش یک جبهه جدید جنگ و درگیری تمام عیار با اسراییل تبدیل نشد. از طرف دیگر، گروههای مسلح کرانه باختری هم نمیتوانستند وارد جنگی شوند که نه از پیششرطهای تدارُکاتی و تشکیلاتی آن برخوردار بودند و نه حمایت اجتماعی برای پیشبرُد آن را داشتند.
بیلان
از حیث نظامی؛ هیچ «طوفان الاقصی» دیگری وزیدن نگرفت و هیچ جبههای در شُمال باز نشد، جنگ شهری و ورود زمینی اسراییل به غزه نه تنها حماس را در موقعیت بهتری قرار نداد، بلکه موجب حذف تمامی رهبران کلیدی آن همچون سنوار، العاروری، هنیه و ضیف و نابودی بخش اعظم تدارُکات، تجهیزات و تونلهای حماس شد. آزادی «حیفا» و «یافا» از اشغال بهدست نیامد، در عوض اما بخش بُزُرگی از قلمرو غزه از دست رفت. آزادی شُماری از زندانیان در جریان مُبادلات مُیسر شد، اما شُمار بیشتری به اسارت رفتند.
از نظر سیاسی؛ اسراییل به دلیل ارتکاب جنایات جنگی در غزه در پهنه بینالمللی بهمیزان زیادی مُنزوی شده، اما مساله پایان اشغال و تشکیل کشور و دولت فلسطین از حاشیه بیرون نیامده است. با تجاوزات مُکرر اسراییل به کرانه باختری و ادامه شهرکسازی، اُفق تشکیل کشور واحد فلسطینی حتی از نظر جُغرافیایی و عملی تیرهتر شده است.
شناسایی رسمی اسراییل از سوی عربستان به تعویق افتاد، اما کشورهای عُضو «پیمان ابراهیم» رابطه با اسراییل را قطع نکردند. اولین نشست رسمی آنها بعد از ۷ اُکتُبر در سال جاری برگزار شد.
حماس طرح ترامپ برای بازسازی غزه و خلع سلاح خود را پذیرفت، دولت حماس، وزارتخانهها و دوائر اداری و انتظامی آن مُنحل شد و این جریان اکنون در قالب یک قُدرت محلی بر بخش باقیمانده غزه حُکمرانی میکند. سرنوشت غزه به دست ژنرالهای اسراییلی، نزدیکان ترامپ، دلالان بینالمللی زمین و کرکسهای مالی سپرده شده که زیر تیتر «هیات صُلح» فعالیت میکنند.
امروز ارتش اسراییل در بیش از ۵۰ درصد مساحت غزه مستقر است که آن را «منطقه خط زرد» مینامد و هر شکل یا نشانهای از حیات در آن را ممنوع کرده. اسراییل بین ۶۰ تا ۷۰درصد غزه را در کنترل دارد و حدود دو میلیون نفر در این بخش باقیمانده و اغلب در چادر زندگی میکنند.
گروهها
در همان حال که رهبران حماس روی موج توهُمات و تمایُلات خود غزه را به چاه یک فاجعه میافکندند و حتی آنگاه که آشکار شد ادامه ماجراجویی آنها به قیمت مرگ بیهوده هزاران تن دیگر و ویرانی بیشتر تمام خواهد شد، چپ بازمانده از جنگ سرد این مسیر و سیاستی که راهنمای آن بود را تشویق و تبلیغ میکرد. رایجترین استدلالی که از این مُحیط عرضه میشد، این بود که حمله نظامی حماس به بُنبستی که در حل مساله فلسطین وجود دارد پایان میدهد و این پرونده را روی میز آمریکا و اُروپا از یکطرف و کشورهای عربی از طرف دیگر میگذارد. ادعا میشد که هُجوم حماس و ضربه نظامی آن به اسراییل، موجب جلب توجُه بینالمللی به مساله فلسطین میشود و موضوع آن را به صدر اخبار آورده و به تیتر اصلی روزنامهها تبدیل میکند.
آنچه که در صدر اخبار و موضوع توجُه قرار گرفت، یک جنگ وحشیانه با نمودهای غیرانسانی بود که حماس آن را آغاز کرد و قصابان اسراییلی امتداد بخشیدند. جنایات ارتش اسراییل علیه غیرنظامیان که بهویژه زنان و کودکان فلسطینی را دربرمیگرفت، اگرچه موجب برخاستن موجی از همدردی و همبستگی در سطح جهان گردید، اما این حمایت و برانگیختگی ترجُمان سیاسی پیدا نکرد و موجب تغییر سیاست دولتهای اُروپایی و کاخ سفید در برابر اسراییل نشد. آنها اگرچه اینجاو آنجا زبان به انتقاد از اسراییل گشودند یا سُخنی در حمایت از فلسطینیان گفتند، اما به مُوازات آن حمایت اقتصادی و تسلیحاتی از اسراییل را هم قطع نکردند.
چپ جنگ سردی در حمله حماس زایش دوباره جنگهای آزادیبخش دوران گذشته را فال زده بود؛ دورانی که جُنبشهای مُترقی و سوسیالیست در کشورهای تحت استعمار و امپریالیسم مُبارزه برای رهایی را پیش میبردند و در کشورهای متروپُل، افکار عُمومی به رهبری چپ سوسیالیست و لیبرال دولتهای خودی را به زانو درمیآورد و به سازش یا عقبنشینی وادار میکرد. مبنای تعریف سادهانگارانه این گرایش انحرافی از ۷ اُکتُبر به مثابه «یک لحظه مُهم در مُبارزه آزادیبخش» چنین ذهنیتی بود. اینان که به جای تحلیل مُشخص، به کلیشهبرداری از مُبارزات قرن بیستم مشغولند، وقتی نوبت به یافتن قالبی مُشابه و سازگار با ۷ اُکتُبر رسید، حتی در این کار نیز ناکام ماندند. جُنبشهای آزادیبخش دهههای ۶۰ و ۷۰ بیستم همگی سکولار بودند و رهبری آنها را گرایشهای مارکسیستی، سوسیالیستی یا دموکراتیک چپ تشکیل می داد. نیروی «رهاییبخش» اینان اما یک جریان ارتجاعی و بُنیادگرای مذهبی است که موجودیت خود را مدیون شکست پروژههای ناسیونالیسم عربی و راهحلهای ناکام غلبه بر اشغالگری است.
رژیم
تغییر دورانی تحوُلات پس از ۷ اُکتُبر بهتر از هر جایی خود را در تغییر مُدیریت تخاصُم بین رژیمهای ایران و اسراییل خود را به نمایش میگذارد. تا پیش از این سرفصل، سیاست اسراییل در برخورد به تهدیدهای پیرامون آن به گونه عُمده مبتنی بر بازدارندگی و واکُنش در صورت بُروز بود و در صورتی که احتمال مادی شدن تهدید وجود میداشت، دست به اقدامات پیشگیرانه میزد. ترسیم خط قرمزهایی با رژیمهای ایران و سوریه و نیز جریان نیابتی حزبالله و در کنار آن عملیاتهای محدود در غزه، این سیاست را در صحنه عمل نمایندگی میکرد. اسراییل افزایش تنش را به سود خود نمیدید و زیان آن را از منافعش بیشتر ارزیابی میکرد. این سیاست از یکطرف با نگاه به زرادخانه موشکی حزبالله که شهرهای شُمال این کشور را زیر تیررس خود داشت، ترسیم شده بود و از طرف دیگر به خطر فعال شدن همزمان نیروهای نیابتی ج.ا در غزه مینگریست.
در سوی دیگر این جبهه، رژیم ج.ا استراتژی بازدارندگی خود را بر پایه ایجاد و سازماندهی دستجات شبهنظامی در کشورهای بیثبات اما مُهمی مانند لُبنان، عراق، یمن و فلسطین بنا کرده بود. حوزه فعالیت این دستجات، «عُمق استراتژیک» رژیم خامنهای را تشکیل میداد که وظیفه آن در ابتدا تضمین بقای خود در برابر آمریکا و اسراییل بود. زمانی که در اوایل سال ۱۳۹۰ (۲۰۱۱) بشار اسد پای علی خامنهای، پاسداران وی و نیابتیهایش را به جنگ داخلی سوریه باز کرد، حوزه یاد شده نیز گُسترش بیشتری یافت و به مُوازات آن جاهطلبیهای خامنهای و شُرکا نیز اوج گرفت. اکنون آنها نه از دُکترین دفاعی «عُمق استراتژیک»، بلکه از موضع تهاجُمی «هلال شیعی» سُخن میگفتند.
استراتژی بازدارندگی اسراییل در ۷ اُکتُبر شکست خورد و نتانیاهو از فُرصتی که حماس در اختیارش گذاشته بود، برای چرخش بازدارندگی به اجبار و گُسترش جنگ سود جُست. مُعادلات پیشین اعتبار خود را ازدست دادند و در سایه آن جنگ نیابتی به جنگ مُستقیم تبدیل شد. حسن نصرالله و علی خامنهای از جدول روزگار حذف شدند، نظم پیشین بیاعتبار شد و نظم تازه هنوز در حال نوشته شدن است.
برآمد
مساله فلسطین که حماس از مبداء آن برای خلق ۷ اُکتُبر حرکت کرده بود، امروز در نُقطهای که پیش از این تاریخ بود، نیست. خاک فلسطین در غزه به یک سوم کاهش یافته، کرانه باختری زیر ضرب دائم اشغالگران شهرکنشین و نیروهای امنیتی اسراییل است و هر دم تکه دیگری از خاک آن به یغما میرود. در پهنه بینالمللی پرونده فلسطین مسکوت مانده و جُز اقدامات نمایشی هیچ تحرُک واقعی گرد آن صورت نمیگیرد. شرایط حاکم بر غزه و کرانه باختری حتی طرحهای صُلحی که دربرگیرنده دولت فلسطینی یکپارچه بودند را بیموضوع کرده است. در مجموع، ۷ اُکتُبر رسیدن به راهحل سیاسی برای ایجاد کشور فلسطین، بازگشت آوارگان و تشکیل دولت یکپارچه ملی را از دسترس دورتر کرد، بین حرکتها و جریانهای مُدافع فلسطین و مُخالف اشغال شکاف بهوجود آورد و آنها را در مجموع تضعیف کرد و اعتبار اخلاقی جُنبشها را نزد بخشهایی از مردُم از بین برد. با این همه، پایان اشغال و تشکیل کشور فلسطین در دستور کار حتی آنهایی که در پی نابودی فلسطین و فلسطینیان هستند، باقی خواهد ماند. تاریخ نزدیک به هشتاد سال خاورمیانه نشان داده است که بدون صلح و زمین برای فلسطینیان، ثبات و آرامشی وجود نخواهد داشت. از ۷ اُکتُبر این را هم میشود درس گرفت.
منبع: نبرد خلق شماره ۵۰۷ ، آدینه ۱ آبان ۱۴۰۵ – ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
