a
با ویدا گلی آبکناری، دانش‌آموز دبیرستان بهمنیار تهران، در سال تحصیلی ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ همکلاس بودیم. در کلاس کنار هم می‌نشستیم و بیرون از مدرسه نیز دوستی صمیمانه‌ای داشتیم. بارها به خانه‌شان رفت‌وآمد می‌کردم. پدر و مادرش انسان‌هایی مهربان و دوست‌داشتنی بودند و خواهرانش نیز با همان صفا و صمیمیت.
من و ویدا هر دو از خانواده‌های زندانیان سیاسی بودیم. داشتن عزیزانی در زندان‌های دیکتاتوری شاه، یکی از نقاط مشترک زندگی‌مان بود. یکی از محل‌های دیدارمان، خارج از مدرسه، سالن ملاقات زندان قصر بود؛ جایی که برای دیدار زندانیان سیاسی می‌رفتیم. بستگان ما در زندان از گروههای مبارز دیگر بودند.
اما ناگهان غیبت ویدا در مدرسه آغاز شد. نگران شدم و به خانه‌شان رفتم. مادرش گفت: «او را به شمال فرستاده‌ایم تا مدتی کنار مادربزرگ بیمارش باشد.» این توضیح برایم عجیب بود. با خودم می‌گفتم مگر می‌شود بدون آنکه حتی به من چیزی بگوید، برود؟
آن زمان من با سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران ارتباط داشتم. بعدها فهمیدم ویدا نیز با سازمان ارتباط داشته است، اما به دلایل امنیتی، هر دو این موضوع را از یکدیگر پنهان کرده بودیم. تیرماه ۱۳۵۴ برای بار دوم دستگیر شدم و با انقلاب ۱۳۵۷ و سرنگونی رژیم شاهنشاهی از زندان آزاد شدم.
پس از انقلاب، روزی در ستاد سازمان در خیابان میکده بودم که صدایی آشنا توجهم را جلب کرد. برگشتم و ویدای عزیزم را دیدم. آنجا بود که راز غیبتش برایم روشن شد. او مخفی شده بود و مادرش، برای حفظ امنیت، حقیقت را به من نگفته بود. سرنوشت ما چنین رقم خورده بود؛ من سال‌ها در زندان بودم و او در خانه‌های تیمی، تا اینکه پس از انقلاب دوباره به هم رسیدیم.
من و ویدا ــ که در تشکیلات با نام «لیلا» شناخته می‌شد ــ پس از انشعاب سازمان، هر دو به بخش اقلیت سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پیوستیم. مدتی نیز همراه دو رفیق دیگر در یک خانهٔ مخفی زندگی کردیم. خاطرات شیرین آن روزها هنوز در ذهنم زنده است.
خانه‌ای بزرگ نزدیک میدان ولی عصر تهران داشتیم، اما تقریباً هیچ وسیله‌ای در آن نبود. سال‌های جنگ بود و شیشه‌های پنجره را به بهانهٔ حفاظت در برابر حملات هوایی با کاغذ آلومینیومی پوشانده بودیم. لیلا با همه سختی‌ها، رفاقت و امید، فضای آن خانه را گرم می کرد.