مشروعیت از بنیادی‌ترین مفاهیم در فلسفه‌ی سیاسی است. مشروعیت نه تنها معیار سنجش یک حکومت، و شرط اساسی برای تداوم آن است؛ بلکه معیار سنجش هر نوع کنش و فعالیت اجتماعی و سیاسی است. بدون مشروعیت، هر کنشی می تواند به ستم عریان بدل می‌شود. مشروعیت سیاسی برآمده از شفافیت، و مشارکت آگاهانه‌ی مردم و در زمان دیکتاتوری برآمده از مبارزه و جنبش انقلابی است است.

پی‌یر بوردیو( 2002-1930) جامعه‌شناس و انسان‌شناس برجسته‌ی فرانسوی مبحثی دارد به نام “سرمایه نمادین”، او می گوید: سیاست میدان تقابل سرمایه‌های نمادین است؛ از منظر بوردیو، مشروعیت سیاسی زمانی شکل می‌گیرد که کنش‌گران در میدان سیاسی واقعی، با حضور فعال، رنج و خطرپذیری، سرمایه نمادین کسب کنند. مشروعیت‌های برساخته از طریق نسب خانوادگی یا نمایش‌های رسانه‌ای، فاقد اعتبار ساختاری‌اند. در شرایط امروز اپوزیسیون ایران، تفکیک میان سرمایه نمادین واقعی و نمایشی، ضرورتی نظری و سیاسی است. مشروعیت، یعنی پذیرفته شدن قانون یا حکومتی از طرف مردم و اطاعت آنها نه با زور،که سه پایه اخلاقی، اجتماعی و پایداری درازمدت داشته باشد. در سیاست، مشروعیت با “نسب خانوادگی” یا وراثت قدرت به‌دست نمی‌آید؛ زیرا او موجودی که تنها مزیتش، وارث‌بودن از یک نام فرسوده است. بلکه از طریق حضور فعال در میدان نبرد اجتماعی و پرداخت هزینه برای آرمان‌ها کسب می‌شود.

از عجایب سپهر سیاسی ایران که آن را پیچیده تر از هر زمان دیگر کرده است نقش آفرینی بقایای سلطنت گذشته با حمایت استعمار است. آنها در وقاحتی مثال زدنی خود را مبارز و انقلابی می خوانند.  وقاحت، نفی آگاهانه‌ی وجدان و معیاری‌ست که جامعه برای مرز میان اخلاق و بی‌اخلاقی وضع کرده است. وقاحت فقط این نیست که کسی دروغ علنی بگوید؛ کلاس پیچیده تر آن این است که کسی این دروغ را به جای استراتژی بفروشد، و آن را تا سطح “نجات ملی” ارتقا دهد.

در شرایطی که در میهن اسیر خون بر سنگفرش خیابان خشک نمی شود و جامعه همچنان از فریادهای سرکوب و بیداد پر است، چهره‌ای تکراری، بی بو و بی‌ریشه، بار دیگر از سایه بیرون آمده تا بازی تاج‌وتخت را این بار در قامت “پدر ملت” بازسازی کند. این پروژه، برخلاف فانتزی‌های رسانه‌ای و بسته‌بندی‌های مدرن قبلی، آدمی را یاد فیلم پدر خوانده! می اندازد. که در آن باندهای مختلف مافیا برغم اینکه دندان بر گوشت هم می نهند اما نهایتا همه به پدر خوانده سر می سپارند! آن‌چه در همایش مونیخ برابر نگاه مردم نقش بست، نه سیمای آلترناتیوی نو، که تصویری کاریکاتوری از گذشته‌ای مرده است که با گریم تازه، پدر خوانده ایی دست و پا چلفتی در تلاش برای بازگشت به تاج و تخت است.

آنچه در قلب این پروژه رسانه ایی – نمایشی بیگانه نهفته است: تضاد خون با تریبون، تضاد حافظه‌ی مقاومت و رزم در میدان با بازار مکاره سیاست، تضاد جنبشی متحد و فدا کار با گروهی کارچاق کن با روش کار مافیایی.

در همایش مونیخ، که در ظاهر با عنوان «همکاری ملی» برگزار شد، در واقع مراسمی بود برای نواختن شیپور اطاعت در برابر فردی که حتی حاضر نیست در صورت انتخاب مردم، بخشی از رفاه شخصی‌اش را فدای حضور در کشور کند. این رفتار، فراتر از ابتذال سیاسی، نماد یک بحران شخصیتی و ناتوانی از فهم موقعیت جایگاه خود است. در آنجا، هیچ‌چهره‌ جدی‌ای حضور نیافت. تنها حلقه‌ای از وفاداران ، مأموران بازمانده‌ امنیتی سابق و لاحق، و برخی فعالان مشکوک به دو جایخوری پادشاهی خواه. آنان که بر تاج، سجده کردند و شاهزاده را “کعبه” نامیدند، عملاً نشان دادند که چگونه استبداد می‌تواند با لباس نو بازگردد؛ بی آنکه معنای آزادی را فهمیده باشد. این بت‌سازی، همان بازتولید مجالس مداحی برای خامنه‌ای است، با این تفاوت که کت و شلواری و رنگ کراوات عوض شده است. در شهر فرنگِ مونیخ، شاید بتوان حضور سه مأمور امنیتی برون‌مرزی فاشیسم دینی (نوری‌زاده، مهدی نصیری و ایرج مصداقی)، در کنار شش–هفت نفر توبه‌کار از گروه اکثریت و حزب توده، که محفل آدم‌فروشان، خون‌فروشان و آرمان‌فروشان را بنیاد گذاشته‌اند، به‌عنوان مجمع دو‌جنسیتیِ «جمهوری‌خواهان سلطنتی!» و اتفاقی جدید و متمایز در مقایسه با سایر همایش‌ها دانست.

پروژه‌ای که در ذات خود چیزی جز تلفیق اقتدار فسیل‌شده و نوستالژی معیوب نیست. در جهانی که هستی سیاسی انسان، در انتخاب‌های او تجلی می‌یابد، هر انتخاب معنای خود را می آفریند. تقاطع شاه و شیخ، جایی‌ست که قطار آرمان‌فروشان توقف می‌کند؛ جایی که گذشته‌ی خونین، آینده را می‌بلعد.

همایش مونیخ نمایش کنشی بازمانده‌ از فرهنگی فئودالی و رابطه‌ای عمودی و ارباب‌مآب که در آن، نه فقط تمجید فردی از پهلوی، بلکه بازتولید ساختار اطاعت و تقدیس بود، جایی که فرهنگ رقابت جای خود را به مسابقه در چاپلوسی داده. تکرار شعارهایی مانند «جاوید شاه»، بازتاب نوعی میل جمعی به بازگشت به نظمی نمادین است که پیش‌تر در ولایت فقیه نیز تجربه شده است. در حالیکه بارها مرگ همه اپوزیسیون را فریاد می زدند مطلقا رهبر فاشیسم دینی را نخواستند.

از نگاهی دیگر پروژه مونیخ، اگر در آینه‌ تاریخ نگریسته شود، نمونه‌ای آشنا از «اپوزیسیون‌سازی کنترل‌شده» است: الگویی که در آن، قدرت مستقر تلاش می‌کند با خلق بدیل‌های قلابی، مسیر رهایی را منحرف کرده و تهدیدهای واقعی را مهار کند. ثبت‌نام گسترده‌ی عوامل سایبری رژیم از طریق آنلاین نه فقط رخدادی امنیتی، که شاهدی بر امنیتی بودن این پروژه در شمایل اپوزیسیونی بود.

علاوه بر کنفرانس، در دو تجمع خیابانی آنها آنچه به چشم می خورد، جمعیت کم (حدود 400 نفر) و پرچم زیاد کشور بیگانه ایی بود، که قرار است ناجی ایران زمین! شود تا هم بدهی تاریخی آن قوم به کوروش را  به وارث پهلوی بپردازد! و هم پروژه خاورمیانه بزرگ را نهایی کند! یک تیر و دو نشان! این روایت اما با خود حس ننگین ستایش “استعمار شدن” را همچون “رعیت شدن”، همراه آورده است. جماعتی بی هویت از عقب مانده ترین لایه سیاسی ایرانیان خارج کشور برایشان،  تکیه به قدرت خارجی یا حتی درخواست دخالت نظامی بیگانه عادی‌شده است. یکی از سخنران ها به نام “میترا بابک” که ظاهرا روانپزشک است! با افتخاری که بیشتر اثبات روانپریشی خود را بروز می داد، از تصمیم نتانیاهو برای تمام کردن کار سخن می گفت و جماعت نوستالژیک را بشارت آمدن گذشته، در آینده نزدیک را می داد!! این یک  پدیده‌ای تصادفی یا صرفاً ناشی از شکست سیاسی نیست؛ این پدیده، محصول ترکیبی از حذف ریشه‌ها، واژگونی حافظه‌ تاریخی، ضعف اخلاقی سیاسی و اختلال در درک از خود بیگانگی و در یک کلام “بی هویتی” را معنا می کند.

وقتی یک خانواده به ضمیمه رعایایش، از میدان اجتماعی واقعی جارو می‌شود و سال‌ها در سرزمین از مابهتران، ارتزاق می کند، برای اجرای ماموریت، جز به بیگانه نمی تواند تکیه کند. این، دقیقاً همان فرایندی‌ست که پیر بوردیو آن را «جایگزینی سرمایه نمادین با ابزار قدرت بیگانه» می‌نامد. در مورد رضا پهلوی، این وابستگی، نه فقط ابزاری برای ادامه حیات سیاسی، بلکه بخشی از هویت سیاسی او شده است. او خود را نه در میدانِ مردم ایران، که جزئی از دارایی ژئوپلیتیک همان بیگانه تعریف کرده است. این تعریف بدلیل پیامد اخلاقی، نیاز به وقاحتی ساختاری دارد ، عطف به توضیح بالا باید آگاهانه وجدان را کنار گذاشته باشد.

این پروژه نه برای نجات، که آیینی برای تدفین بود: تدفین عقل، اراده، و آخرین بقایای شرافت. نمایشی از نوستالژی تحقیر. سلطنت‌طلبان، اصلاح‌طلبانِ توبه‌کار، توابینِ غرق در حسرت، بسیجی‌های صادراتی، همه در حلقه‌ای جادویی گرد آمدند تا لاشه‌ای را ببوسند که دیگر حتی مرده هم نیست، پوسیده است. مونیخ ۲۰۲۵، زنگ آخر رعیت‌پروری بود.

 

نعمت فیروزی 12 مرداد404 برابر با 3 آگوست 2025