منصور انصاری
دونالد ترامپ به عنوان چهل و هفتمین رئیسجمهوری آمریکا، با تکبر و نخوتی آشکار و وصفناپذیر و چهره ای طلبکارانه و انتقام جویانه، روز یکم بهمن ماه برای مراسم تحلیف و نوعی تودیع و معارفه، به همراه لشکری از بزرگ سرمایهداران آمریکایی با کبکبه و دبدبه وارد کاخ سفید شد.
وی گرچه پیش از ورودش به این کاخ چند صد ساله کانون قدرت آمریکا و گرفتن سکان توانمندترین کشور جهان، نقش موثر خود را در وقایع مهمی چون غزه و چند رخداد مهم دیگر دورادور نشان داده بود، ولی به مثابه فاتحی که یک بار در جنگی سرنوشتساز شکست خورده بود، مغرورانه با قدرت و توانایی بسیار بیشتری از دوره قبلی انتخابات ریاست جمهوری با اختلاف قابل توجهی در آرای الکترال نسبت به رقیب دمکراتش خانم کامالا هریس وارد میدان نبردی سرنوشتساز در عرصه اداره امور کشور شد. میدانی که در آن، شمشیر خود را از رو بسته بود زیرا در آداب سنتی تحلیف که غالبا در چارچوب حفظ ارزشهای کهن آمریکا صورت میگیرد، بیش از حد متعارف به سرزنش رئیس جمهور بایدن که در گوشهای نزدیک به تریبون خطابه خزیده بود تاخت و انتقاداتی تند با استفاده از کلماتی چون خیانت و خائن در مورد وی بر زبان آورد. ترامپ، چنان «گربه را دم حجله کشت» که دمکراتها و بسیاری از کشورهای دوست و دشمن دنیا متوجه شوند که «این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست»، و شمشیرهای خود را غلاف کنند!
دونالد ترامپ با اینکه اعلام کرده بود که 200 فرمان دست به اجرا در تاریک خانه کاخ سفید به امانت گذاشته است که مرحله به مرحله یک به یک این فرمانهای دویستگانه را روی میز میگذارد، ولی در همین مراسم سنتی تحلیف که به روال سالهای گذشته – به جز برخوردهای توهین آمیز با بایدن- با آداب خاص خود برگزار شد، گویی نه برای سیاستورزی بلکه برای انتقامجویی آمده بود و به نوعی میخواست بگوید که پروندهسازی و دادگاهکشیهای مخالفان و رقبا نتوانسته است از دستیابی ایشان و حزب جمهوریخواه به قدرت و استقرار در کاخ سفید جلوگیری کند.
ترامپ در همان روزهایی که منتظر تخلیه کاخ سفید بود بارها گفته بود که بایدن پولهای مالیات دهندگان آمریکایی را به ایران داد تا صرف تقویت گروههای نیابتی کند و اگر این پولها در سایه سیاستهای مماشات بایدن به ایران نمیرسید واقعه 7 اکتبر و جنگ اسرائیل با حزب الله و حماس به وجود نمیآمد و به واقع تلویحا میخواست بگوید که در مورد ایران چنین سیاستی را دنبال نخواهد کرد، اما پختهتر از گذشته، با گفتار و رفتاری دیپلماتیک راجع به موضوعات حادی چون ایران سخن میگفت. کما اینکه در پاسخ خبرنگاری در کنفرانس مطبوعاتی پس از پیروزی در انتخابات و اعلام فرمانهای دویست گانه پرسیده بود: «برخورد نظامی شما با ایران چگونه خواهد بود» گفت: «در مورد مسائل نظامی در فضای عمومی سخن نمیگویم» و در واقع، زیرکانه از پاسخ صریح به این سوال شانه خالی کرد.
یعنی شاید میخواست بگوید که مسائلی در حوزه نظامی هست ولی مصلحت نیست که آشکارا و از پیش بگویم.
گویا دونالد ترامپ، طی 4 سالی که در قدرت نبوده، فرصت بیشتری پیدا کرده که به همراه مشاوران ابر سرمایهدارش چون ایلان ماسک و دیگران به سمت تئوریهای «سازه انگارانه» تحول یافته در آمریکا بعد از رخداد تعیینکننده حمله به برجهای دوقلو جهتگیری کند و ضرورتا از حوزه اخلاق مداری و مسئولیتهای جهانی بگذرد. هر چند به نظر میرسد که وی نیز در یک فرصت مطالعاتی و تجربه اندوزی، مانند دیگر روسای جمهوری متاخر دمکرات آمریکا به نظریه جوزف نای، کریستوفر لاین و جان مرشایمر که هر کدام به نوعی جنگهای کلاسیک سازمان یافته نظامی برای کشورگشایی توسط آمریکا را پایان یافته تلقی کرده و حفظ هژمونی برتر اقتصادی را مورد تاکید قرار دادهاند گرایش پیدا کرده است.
خوب است گفته شود که جوزف نای، در نظریه شطرنج سه بُعدیاش، بُعد سوم شطرنج را زباله دان تاریخ مینامد که شامل پولشویی، تامین منابع مالی تروریسم، قاچاق انسان به ویژه زنان و دختران از خاورمیانه، آمریکای لاتین، روسیه و اوکراین به غرب، گروههای هکری، جرائم سازمان یافته، گروههای مافیایی مواد مخدر یا نقل و انتقال گانگسترها، که آمریکا در سیاستهای داخلی و جهانی خود باید به جای جنگهای کلاسیک با آنها از طریق تصویب قوانین و مقررات مالی مقابله کند میشود.لذا برای درک نوع تفکر و عمل ترامپ جدید باید به عقبتر از آنچه میگوید و در اخبار انعکاس مییابد یعنی نظریههایی که نظام سیاسی آمریکا از جمله رئیسجمهور متکبر آن طی سه دهه گذشته به ویژه بعد از جنگهای کلاسیک و گسترده افغانستان و عراق و جمعبندی به آنها رسیده است نگریست و مداقه کرد.
سیاستهای کلی و اجرایی آمریکا طی سه قرن گذشته در وجه غالب در عرصه بینالمللی متاثر از نظریههای فلسفه سیاسی بوده است، البته نه تا آن اندازه که تبدیل به یک ایدئولوژی انعطافناپذیر گردد، بلکه نوعی فلسفه سیاسی که راهنمای عمل و تثبیت موقعیت این کشور در ژئوپولیتیکهای حساس جهان توام با آزمون و خطا و رفع اشتباهات بوده است.
با این توصیف و با این مقدمه طولانی، به حادترین مسئله کنونی کشورمان میپردازیم که مذاکره یا عدم مذاکره با آمریکاست، موضوعی که برای مردم بسیار مهم و سرنوشتساز تلقی میشود و به شدت و حدت در تمام سطوح سیاسی، فعالان سیاسی چه مخالف و چه موافق حاکمیت و سرمایهگذاران، بازرگانان و دل مشغولان اقتصادی مطرح است و تماما در جستجوی جوابی متقن و استدلالی برای آن هستند، در حالیکه شاکله حاکمیت یا نمیخواهد یا نمیتواند پاسخی در خور به آن بدهد و دچار چندگانگی و سر در گمی شده است.
علت این گنگی و ابهام و عدم پاسخگویی شاکله حاکمیت، علاوه بر تضاد منافع میان جناحهای سیاسی و مولفههای قدرت، بعضا درک ابتدایی و ساده لوحانه از مداکره است. درکی که شاخص تعیین کننده قدرت در مذاکره را اصلا به حساب نمیآورد و مذاکره را در این حد میداند که برود سر کوچه و با مغازه دار محل در مورد ارزان بودن یا گران بودن قیمت کالاهایش در جایگاه یک خریدار و مشتری بحث کند.
در حالی که مذاکره با آمریکا فراتر از این بحثهاست و در واقع یک اجتنابناپذیری تاریخی و نوعی دترمینیست فلسفی و تاریخی است که سیر تحول و تکامل آن از ابتدای انقلاب اسلامی تا روزهای اخیر تکوین یافته است.
ما به جایی رسیدهایم که مثال عامیانه «آش کشک خاله» را به میان میآورد: «بخوری پاته نخوری پاته». و در عین حال، باید دید قدرت هر طرف مذاکره کننده در ابعاد نظامی، اقتصادی، تاریخی و پایگاه مردمی چقدر است؟ به زبان دیگر هر کدام از دو طرف مذاکره کننده از نظر ژئوپولیتیک، ژئواستراتژیک و ژئواکونومیک در چه سطح و سطوحی هستند و هر کدام تا چه میزان از حمایت و رضایت مردم خود برخوردارند؟
مثلا رئیس جمهور ما از چند درصد آرای مردم برخوردار بوده و چه میزان تفاوت آرای معنیدار با رقیب انتخاباتی خود داشته و طرف مقابل یعنی ترامپ چطور؟ گذشته از این، آنچه در چارچوب تئوری مذاکره و انواع آن در روابط بینالملل تعریف میشود، از نوع نظریه مذاکره بُرد بُرد یا مذاکره انحصار دوگانه یا مذاکره ریاضی کلامی نیست. آنچه پیش روی ماست، اگر بخواهیم در چارچوب منافع ملی و شرایط حاد کنونی به آن بپردازیم بر مبنای نظریه بازیها یعنی مذاکره برنده و بازنده است. این نوع مذاکره را دونالد ترامپِ مغرور و پیروز میدان انتخاباتِ فشرده و تنگاتنگ آمریکا پیشاپیش و در محتوای آخرین فرمان خود به صراحت و روشنی و با ذکر مصادیق آشکار مثلا در قالب یک مذاکره «همه یا هیچ» بیان کرده است که در واقع، از موضع قدرت و برتری بلامنازعه است.
به عبارتی و بر خلاف نظر بعضی از مسئولان نظامی کشور که تاکنون نتوانستهاند روشی خلاق و منطقی از سیاست را که البته کارشان هم نیست، به منصه ظهور و موفقیت برسانند، ترامپ از موضع ضعف و اذعان به قدرت نظامی ایران برخورد نکرده است.
به رغم تاثیرپذیری نظام سیاسی آمریکا از جوزف نای و کریستوفر لاین که اجتناب از جنگهای کلاسیک جبههای را توصیه می کند، در ته ذهن ترامپ این است که علاوه بر فرمانهای صادره با هدف به صفر رساندن فروش نفت ایران، یک جنگ هوایی تمام عیار برای نابودی زیرساختهای انرژی یا مراکز هسته ای ایران سازماندهی کند.
در یک جمع بندی کلی، دریچهای که ترامپ برای مذاکره با ایران تلویحا گشوده است آنقدر تنگ و کوچک است که عبور از آن ناممکن مینماید.
به واقع، نظر ترامپ عقبنشینی ایران در تمامی عرصههاست و با تجاربی که طی 4 سال دوری از قدرت اجرایی به دست آورده است بر آن است که از بُعد سوم شطرنج نظریه جوزف نای وارد مذاکره با ایران شود و بدون شک موضوع ورود ایران به اف ای تی اف و قبول کنوانسیونهای سی اف تی و پارلمو را خواستار خواهد شد. ترامپ طبق آنچه در فرمانش در مورد ایران آمده است، خواستار حل اختلاف و گفتگو برای دستیابی به توافق نیست. این فرمان با چانه زنی برای منفعت گروهی یا منفعت دوجانبه مغایرت دارد. در چنین شرایطی در تئوری مذاکره که توصیف ابعاد آن طولانی و در حوصله این مقاله نیست نشانه ای از گفتگو برای سود متقابل هر کدام به نسبتی دیده نمیشود.
از این سو کسانی هستند که با اعتقاد و باور به مصیبت صحرای کربلا خواستار جنگی تا آخرین توان و منجر به شهادت و رستگاریاند و در مقابل «همه یا هیچ» ترامپ متکبر، «همه یا هیچ» نیستی بخش این دنیایی را به طور جدی و با عشق به دست یابی به دنیای معنوی باقی طلب میکنند.
در کنار این باورمندان و عاشقان شهادت، عدهای از فرصتطلبان دنیا دوست متنعم از لذایذ این جهان، با ثروتهای افسانهای که از طریق فساد و رانت کسب کردهاند نیز با ترویج و تبلیغ همین اندیشه حسینی بر آنند که جنگی همه جانبه و ویران گر در ایران در گیرد تا آنان از نعمت چند پاسپورت با نامهای مستعار و حسب آنچه خود، مصلحت نظام یا مسائلی از این دست مینامند برخوردار شوند و با پدیدار شدن نائره جنگ، بر سر دلارهایشان در حسابهای ناشناخته گوشه کنار جهان بروند و خود را از یک بازخواست احتمالی و محاکمه که این همه پول و ثروت را از کجا و به چه وسیله کسب کرده اید برهانند.
جنگ برای اینان رهایی بخش و شیرین است چرا که همه چیز به هم میخورد و کسی به کسی نخواهد بود.
این گروه از طالبان جنگ، منادیانی هستند از موضع مثلا خیلی انقلابی، آمریکا ستیزی و ضد استکبار جهانی که اهداف توصیف شده را در جنگی نابرابر و ظالمانه به قیمت قربانی کردن مردم و سرزمین ایران دنبال میکنند. لذا اینکه بعضی از سیاسیون، خواه اصول گرا یا اصلاحطلب و فراتر از آن، کسانی که به عقلانیت سیاسی مراجعه میکنند و در مورد یک مذاکره اصولی و چارچوب دار نظر میدهند باید گفت دچار نوعی توهم آگاهانه هستند.
مذاکرهای با همان تعاریفی که گفته شد در میان نیست. لذا با توجه به زمینههای اعتقادی باورمندان شهادت طلب در جنگی مهیب و خانمانسوز با آمریکا و یا تلاش فاسدان چند پاسپورته فرصتطلب که واقعا در قدرت موجود تعیین کننده و تاثیرگذار و در میان بعضی از اقشار مردم نفوذ دارند باید گفت احتمال نائره جنگ به رغم گفته ترامپ که در جستوجوی جنگ نیست وجود دارد، زیرا ترامپ، رئیس جمهور دور چهل و هفتم آمریکا، غیر قابل پیش بینی، انتقام جو، با تصور قدرت برتر جهان و اعتلای آمریکا و باور به از دست رفتن فرصتهای آمریکا در دولت بایدن، اهل مذاکره برای حقوق تطبیقی با منافع دو طرف نیست، بلکه فرمانش نوعی تقاضای عقب نشینی ایران بدون جنگ است.
ترامپ در دوره قبل ریاست جمهوری اش در مقابله با ایران از مکانیزم ماشه و حمایت کشورهای اروپایی برخوردار نبود، افکار عمومی جهان را در مقابل زورگوییهای خود میدید و گروههای مسلح سازمان یافتهای را در عراق، لبنان، غزه، یمن و غیره در برابر خود داشت، ولی اکنون گمان دارد که اینها دیگر توان مقابله با متحدش یعنی اسرائیل را ندارند. او، حوثیها را چندان قوی و سازمان یافته نمیبیند زیرا به زعم وی، حملات حوثیها به کشتیهای آبهای دوردست آنان را از حمایت افکار عمومی جهان و بسیاری از کشورهای منطقه محروم کرده و ضربهپذیری این جریان را افزایش داده است. به گونهای که کسی از آمریکا و انگلستان نمیپرسد که چرا حوثیها را زدید.
لذا ترامپ جدید را باید همانطوری که هست دید، نه آنگونه که ما میخواهیم. در عین حال، در میان جمهوری خواهان آمریکا نظرات عدالت محور و حق جو چندان بهایی ندارد. این جریان قدرتمند در آمریکا، همین که بتواند افکار عمومی را با کمک ابر رسانههای خود به جهاتی که میخواهند بکشاند، هر گونه اقدام غیر عادلانه و نابرابر در عرصه بینالمللی را مشروع و جایز میداند و از آن حمایت میکند. بنابراین به نظر میرسد که امکان نائره جنگ بر فراز دماوند خاموش وجود دارد و اسطوره آرش کمانگیر تداعی میشود: «مرز را پرواز تیری میدهد سامان، گر به نزدیکی فرود آید خانههامان تنگ آرزومان کور، ور بپرد دور، تا کجا تا چند؟ کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ایمان…».
وی گرچه پیش از ورودش به این کاخ چند صد ساله کانون قدرت آمریکا و گرفتن سکان توانمندترین کشور جهان، نقش موثر خود را در وقایع مهمی چون غزه و چند رخداد مهم دیگر دورادور نشان داده بود، ولی به مثابه فاتحی که یک بار در جنگی سرنوشتساز شکست خورده بود، مغرورانه با قدرت و توانایی بسیار بیشتری از دوره قبلی انتخابات ریاست جمهوری با اختلاف قابل توجهی در آرای الکترال نسبت به رقیب دمکراتش خانم کامالا هریس وارد میدان نبردی سرنوشتساز در عرصه اداره امور کشور شد. میدانی که در آن، شمشیر خود را از رو بسته بود زیرا در آداب سنتی تحلیف که غالبا در چارچوب حفظ ارزشهای کهن آمریکا صورت میگیرد، بیش از حد متعارف به سرزنش رئیس جمهور بایدن که در گوشهای نزدیک به تریبون خطابه خزیده بود تاخت و انتقاداتی تند با استفاده از کلماتی چون خیانت و خائن در مورد وی بر زبان آورد. ترامپ، چنان «گربه را دم حجله کشت» که دمکراتها و بسیاری از کشورهای دوست و دشمن دنیا متوجه شوند که «این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست»، و شمشیرهای خود را غلاف کنند!
دونالد ترامپ با اینکه اعلام کرده بود که 200 فرمان دست به اجرا در تاریک خانه کاخ سفید به امانت گذاشته است که مرحله به مرحله یک به یک این فرمانهای دویستگانه را روی میز میگذارد، ولی در همین مراسم سنتی تحلیف که به روال سالهای گذشته – به جز برخوردهای توهین آمیز با بایدن- با آداب خاص خود برگزار شد، گویی نه برای سیاستورزی بلکه برای انتقامجویی آمده بود و به نوعی میخواست بگوید که پروندهسازی و دادگاهکشیهای مخالفان و رقبا نتوانسته است از دستیابی ایشان و حزب جمهوریخواه به قدرت و استقرار در کاخ سفید جلوگیری کند.
ترامپ در همان روزهایی که منتظر تخلیه کاخ سفید بود بارها گفته بود که بایدن پولهای مالیات دهندگان آمریکایی را به ایران داد تا صرف تقویت گروههای نیابتی کند و اگر این پولها در سایه سیاستهای مماشات بایدن به ایران نمیرسید واقعه 7 اکتبر و جنگ اسرائیل با حزب الله و حماس به وجود نمیآمد و به واقع تلویحا میخواست بگوید که در مورد ایران چنین سیاستی را دنبال نخواهد کرد، اما پختهتر از گذشته، با گفتار و رفتاری دیپلماتیک راجع به موضوعات حادی چون ایران سخن میگفت. کما اینکه در پاسخ خبرنگاری در کنفرانس مطبوعاتی پس از پیروزی در انتخابات و اعلام فرمانهای دویست گانه پرسیده بود: «برخورد نظامی شما با ایران چگونه خواهد بود» گفت: «در مورد مسائل نظامی در فضای عمومی سخن نمیگویم» و در واقع، زیرکانه از پاسخ صریح به این سوال شانه خالی کرد.
یعنی شاید میخواست بگوید که مسائلی در حوزه نظامی هست ولی مصلحت نیست که آشکارا و از پیش بگویم.
گویا دونالد ترامپ، طی 4 سالی که در قدرت نبوده، فرصت بیشتری پیدا کرده که به همراه مشاوران ابر سرمایهدارش چون ایلان ماسک و دیگران به سمت تئوریهای «سازه انگارانه» تحول یافته در آمریکا بعد از رخداد تعیینکننده حمله به برجهای دوقلو جهتگیری کند و ضرورتا از حوزه اخلاق مداری و مسئولیتهای جهانی بگذرد. هر چند به نظر میرسد که وی نیز در یک فرصت مطالعاتی و تجربه اندوزی، مانند دیگر روسای جمهوری متاخر دمکرات آمریکا به نظریه جوزف نای، کریستوفر لاین و جان مرشایمر که هر کدام به نوعی جنگهای کلاسیک سازمان یافته نظامی برای کشورگشایی توسط آمریکا را پایان یافته تلقی کرده و حفظ هژمونی برتر اقتصادی را مورد تاکید قرار دادهاند گرایش پیدا کرده است.
خوب است گفته شود که جوزف نای، در نظریه شطرنج سه بُعدیاش، بُعد سوم شطرنج را زباله دان تاریخ مینامد که شامل پولشویی، تامین منابع مالی تروریسم، قاچاق انسان به ویژه زنان و دختران از خاورمیانه، آمریکای لاتین، روسیه و اوکراین به غرب، گروههای هکری، جرائم سازمان یافته، گروههای مافیایی مواد مخدر یا نقل و انتقال گانگسترها، که آمریکا در سیاستهای داخلی و جهانی خود باید به جای جنگهای کلاسیک با آنها از طریق تصویب قوانین و مقررات مالی مقابله کند میشود.لذا برای درک نوع تفکر و عمل ترامپ جدید باید به عقبتر از آنچه میگوید و در اخبار انعکاس مییابد یعنی نظریههایی که نظام سیاسی آمریکا از جمله رئیسجمهور متکبر آن طی سه دهه گذشته به ویژه بعد از جنگهای کلاسیک و گسترده افغانستان و عراق و جمعبندی به آنها رسیده است نگریست و مداقه کرد.
سیاستهای کلی و اجرایی آمریکا طی سه قرن گذشته در وجه غالب در عرصه بینالمللی متاثر از نظریههای فلسفه سیاسی بوده است، البته نه تا آن اندازه که تبدیل به یک ایدئولوژی انعطافناپذیر گردد، بلکه نوعی فلسفه سیاسی که راهنمای عمل و تثبیت موقعیت این کشور در ژئوپولیتیکهای حساس جهان توام با آزمون و خطا و رفع اشتباهات بوده است.
با این توصیف و با این مقدمه طولانی، به حادترین مسئله کنونی کشورمان میپردازیم که مذاکره یا عدم مذاکره با آمریکاست، موضوعی که برای مردم بسیار مهم و سرنوشتساز تلقی میشود و به شدت و حدت در تمام سطوح سیاسی، فعالان سیاسی چه مخالف و چه موافق حاکمیت و سرمایهگذاران، بازرگانان و دل مشغولان اقتصادی مطرح است و تماما در جستجوی جوابی متقن و استدلالی برای آن هستند، در حالیکه شاکله حاکمیت یا نمیخواهد یا نمیتواند پاسخی در خور به آن بدهد و دچار چندگانگی و سر در گمی شده است.
علت این گنگی و ابهام و عدم پاسخگویی شاکله حاکمیت، علاوه بر تضاد منافع میان جناحهای سیاسی و مولفههای قدرت، بعضا درک ابتدایی و ساده لوحانه از مداکره است. درکی که شاخص تعیین کننده قدرت در مذاکره را اصلا به حساب نمیآورد و مذاکره را در این حد میداند که برود سر کوچه و با مغازه دار محل در مورد ارزان بودن یا گران بودن قیمت کالاهایش در جایگاه یک خریدار و مشتری بحث کند.
در حالی که مذاکره با آمریکا فراتر از این بحثهاست و در واقع یک اجتنابناپذیری تاریخی و نوعی دترمینیست فلسفی و تاریخی است که سیر تحول و تکامل آن از ابتدای انقلاب اسلامی تا روزهای اخیر تکوین یافته است.
ما به جایی رسیدهایم که مثال عامیانه «آش کشک خاله» را به میان میآورد: «بخوری پاته نخوری پاته». و در عین حال، باید دید قدرت هر طرف مذاکره کننده در ابعاد نظامی، اقتصادی، تاریخی و پایگاه مردمی چقدر است؟ به زبان دیگر هر کدام از دو طرف مذاکره کننده از نظر ژئوپولیتیک، ژئواستراتژیک و ژئواکونومیک در چه سطح و سطوحی هستند و هر کدام تا چه میزان از حمایت و رضایت مردم خود برخوردارند؟
مثلا رئیس جمهور ما از چند درصد آرای مردم برخوردار بوده و چه میزان تفاوت آرای معنیدار با رقیب انتخاباتی خود داشته و طرف مقابل یعنی ترامپ چطور؟ گذشته از این، آنچه در چارچوب تئوری مذاکره و انواع آن در روابط بینالملل تعریف میشود، از نوع نظریه مذاکره بُرد بُرد یا مذاکره انحصار دوگانه یا مذاکره ریاضی کلامی نیست. آنچه پیش روی ماست، اگر بخواهیم در چارچوب منافع ملی و شرایط حاد کنونی به آن بپردازیم بر مبنای نظریه بازیها یعنی مذاکره برنده و بازنده است. این نوع مذاکره را دونالد ترامپِ مغرور و پیروز میدان انتخاباتِ فشرده و تنگاتنگ آمریکا پیشاپیش و در محتوای آخرین فرمان خود به صراحت و روشنی و با ذکر مصادیق آشکار مثلا در قالب یک مذاکره «همه یا هیچ» بیان کرده است که در واقع، از موضع قدرت و برتری بلامنازعه است.
به عبارتی و بر خلاف نظر بعضی از مسئولان نظامی کشور که تاکنون نتوانستهاند روشی خلاق و منطقی از سیاست را که البته کارشان هم نیست، به منصه ظهور و موفقیت برسانند، ترامپ از موضع ضعف و اذعان به قدرت نظامی ایران برخورد نکرده است.
به رغم تاثیرپذیری نظام سیاسی آمریکا از جوزف نای و کریستوفر لاین که اجتناب از جنگهای کلاسیک جبههای را توصیه می کند، در ته ذهن ترامپ این است که علاوه بر فرمانهای صادره با هدف به صفر رساندن فروش نفت ایران، یک جنگ هوایی تمام عیار برای نابودی زیرساختهای انرژی یا مراکز هسته ای ایران سازماندهی کند.
در یک جمع بندی کلی، دریچهای که ترامپ برای مذاکره با ایران تلویحا گشوده است آنقدر تنگ و کوچک است که عبور از آن ناممکن مینماید.
به واقع، نظر ترامپ عقبنشینی ایران در تمامی عرصههاست و با تجاربی که طی 4 سال دوری از قدرت اجرایی به دست آورده است بر آن است که از بُعد سوم شطرنج نظریه جوزف نای وارد مذاکره با ایران شود و بدون شک موضوع ورود ایران به اف ای تی اف و قبول کنوانسیونهای سی اف تی و پارلمو را خواستار خواهد شد. ترامپ طبق آنچه در فرمانش در مورد ایران آمده است، خواستار حل اختلاف و گفتگو برای دستیابی به توافق نیست. این فرمان با چانه زنی برای منفعت گروهی یا منفعت دوجانبه مغایرت دارد. در چنین شرایطی در تئوری مذاکره که توصیف ابعاد آن طولانی و در حوصله این مقاله نیست نشانه ای از گفتگو برای سود متقابل هر کدام به نسبتی دیده نمیشود.
از این سو کسانی هستند که با اعتقاد و باور به مصیبت صحرای کربلا خواستار جنگی تا آخرین توان و منجر به شهادت و رستگاریاند و در مقابل «همه یا هیچ» ترامپ متکبر، «همه یا هیچ» نیستی بخش این دنیایی را به طور جدی و با عشق به دست یابی به دنیای معنوی باقی طلب میکنند.
در کنار این باورمندان و عاشقان شهادت، عدهای از فرصتطلبان دنیا دوست متنعم از لذایذ این جهان، با ثروتهای افسانهای که از طریق فساد و رانت کسب کردهاند نیز با ترویج و تبلیغ همین اندیشه حسینی بر آنند که جنگی همه جانبه و ویران گر در ایران در گیرد تا آنان از نعمت چند پاسپورت با نامهای مستعار و حسب آنچه خود، مصلحت نظام یا مسائلی از این دست مینامند برخوردار شوند و با پدیدار شدن نائره جنگ، بر سر دلارهایشان در حسابهای ناشناخته گوشه کنار جهان بروند و خود را از یک بازخواست احتمالی و محاکمه که این همه پول و ثروت را از کجا و به چه وسیله کسب کرده اید برهانند.
جنگ برای اینان رهایی بخش و شیرین است چرا که همه چیز به هم میخورد و کسی به کسی نخواهد بود.
این گروه از طالبان جنگ، منادیانی هستند از موضع مثلا خیلی انقلابی، آمریکا ستیزی و ضد استکبار جهانی که اهداف توصیف شده را در جنگی نابرابر و ظالمانه به قیمت قربانی کردن مردم و سرزمین ایران دنبال میکنند. لذا اینکه بعضی از سیاسیون، خواه اصول گرا یا اصلاحطلب و فراتر از آن، کسانی که به عقلانیت سیاسی مراجعه میکنند و در مورد یک مذاکره اصولی و چارچوب دار نظر میدهند باید گفت دچار نوعی توهم آگاهانه هستند.
مذاکرهای با همان تعاریفی که گفته شد در میان نیست. لذا با توجه به زمینههای اعتقادی باورمندان شهادت طلب در جنگی مهیب و خانمانسوز با آمریکا و یا تلاش فاسدان چند پاسپورته فرصتطلب که واقعا در قدرت موجود تعیین کننده و تاثیرگذار و در میان بعضی از اقشار مردم نفوذ دارند باید گفت احتمال نائره جنگ به رغم گفته ترامپ که در جستوجوی جنگ نیست وجود دارد، زیرا ترامپ، رئیس جمهور دور چهل و هفتم آمریکا، غیر قابل پیش بینی، انتقام جو، با تصور قدرت برتر جهان و اعتلای آمریکا و باور به از دست رفتن فرصتهای آمریکا در دولت بایدن، اهل مذاکره برای حقوق تطبیقی با منافع دو طرف نیست، بلکه فرمانش نوعی تقاضای عقب نشینی ایران بدون جنگ است.
ترامپ در دوره قبل ریاست جمهوری اش در مقابله با ایران از مکانیزم ماشه و حمایت کشورهای اروپایی برخوردار نبود، افکار عمومی جهان را در مقابل زورگوییهای خود میدید و گروههای مسلح سازمان یافتهای را در عراق، لبنان، غزه، یمن و غیره در برابر خود داشت، ولی اکنون گمان دارد که اینها دیگر توان مقابله با متحدش یعنی اسرائیل را ندارند. او، حوثیها را چندان قوی و سازمان یافته نمیبیند زیرا به زعم وی، حملات حوثیها به کشتیهای آبهای دوردست آنان را از حمایت افکار عمومی جهان و بسیاری از کشورهای منطقه محروم کرده و ضربهپذیری این جریان را افزایش داده است. به گونهای که کسی از آمریکا و انگلستان نمیپرسد که چرا حوثیها را زدید.
لذا ترامپ جدید را باید همانطوری که هست دید، نه آنگونه که ما میخواهیم. در عین حال، در میان جمهوری خواهان آمریکا نظرات عدالت محور و حق جو چندان بهایی ندارد. این جریان قدرتمند در آمریکا، همین که بتواند افکار عمومی را با کمک ابر رسانههای خود به جهاتی که میخواهند بکشاند، هر گونه اقدام غیر عادلانه و نابرابر در عرصه بینالمللی را مشروع و جایز میداند و از آن حمایت میکند. بنابراین به نظر میرسد که امکان نائره جنگ بر فراز دماوند خاموش وجود دارد و اسطوره آرش کمانگیر تداعی میشود: «مرز را پرواز تیری میدهد سامان، گر به نزدیکی فرود آید خانههامان تنگ آرزومان کور، ور بپرد دور، تا کجا تا چند؟ کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ایمان…».
