تغییرات شتابزده از مرداد 1356 که هویدا رفت و آموزگار آمد و تنها پس از یکسال ازهاری بجای او نشست، تنیده تاری شد که هویدا در آن گرفتار آمد. امیرعباس هویدا را روز ۱۷ آبان ۵۷ در دولت ازهاری و به دستور شاه توقیف می‌کنند و نخست در منزلی در الهیه تحت نظر قرارش می‌دهند. پس از خروج شاه از ایران اما به جایی در زعفرانیه منتقل می‌شود.

علی امینی در مصاحبه خود با روزنامه اطلاعات شهریور 1357 به چند نکته اشاره دارد که امروز در بهمن 1403 برای اکثر مردم ایران ملموس است:
«…..  از آنجا که توزیع ثروت ناعادلانه بود، رفاه فقط برای گروهی از قشرهای جامعه میسر شد و این رفاهِ محدود فساد را به دنبال داشت و فساد نیز به طور طبیعی با ایجاد قدرت مرکزی و بستن راه‌های نفوذ به این قدرت، حصاری به وجود آورد که در آن مردم راه نداشتند، ولی از مضرّاتش آسیب می‌دیدند. به جای طبقه متوسط مرفه، مشتی دلّال و واسطه و بساز و بفروش در همه زمینه‌ها به وجود آمد، و بخت بیدارشده مردم دوباره به خواب رفتگروه مرفه، با روحیه دلّالی در همه زمینه‌ها فعالیت می‌کردند، در کار طب، در کار ساختمانی، در وزارت و امارت و حتی در کسوت شریف نمایندگی ملت یا استادی و معلمی. این عده همه جا خود را جلو می‌انداختند و به نمایندگی ملت سخن می‌گفتند. این گروه قیمت‌ها را صد برابر کردند، و خود از پشت پنجره قصرهایشان به ملت محروم و رنج‌دیده خندیدند. ارز مملکت را به خارج بردند و ساختمان‌های صد میلیونی خریدند، حال آنکه نود درصد از مردم کشور یک لانه برای خفتن، از خود نداشت. با درست کردن شرکت‌های خانه‌سازی که با مشارکت مستقیم دولت و صاحبان قدرت به وجود می‌آمد، شیرۀ‌ جان بیوه‌زن و یتیم و کارمند و معلم و کاسب را، به عنوان پیش قسط ویلاهای بهشتی گرفتند، و با حمایت شرکای دولتی‌شان از کشور خارج شدند و در «کت‌دازور» و «کالیفرنیا» سرمایه‌گذاری کردند. ارزش پول را به حدی رساندند که از طرفی یک کارمند ساده برای امرار معاش در عسرت و سختی نیازمند چندین هزار تومان بود، و از سویی به دست آوردن این پول مورد نیاز برای ادامه حیات را جز از راه‌های نامشروع، غیرممکن ساختند. اقلیت مرفه، بازی‌های رفاه جوامع غربی را به این سو آورد، چپ و راست کازینو و کاباره افتتاح شد، و صفحات رکن چهارم مشروطیت یعنی جراید و رادیو تلویزیون از مطالب بی‌مایه و تملق‌آمیز انباشته شد. با نمایش فیلم‌های تهوع‌آور و گسترش روابط نامشروع، به دشمنی با اعتقادات مردم برخاستند و دین و مذهب و آیین را به بازی گرفتند. بله، این اقلیت مرفه که مورد حمایت دولت‌ها بودند از هیچ پلیدی و دشمنی در حق مردم و کشور فروگذار نکردند و هر کدام مدتی در این چمن چریدند، بعضی نزد اربابان خود رفتند و گروهی همچنان به وظیفه شوم خود ادامه دادند. بله همه اینها را مردم شاهد بودند. وقتی جراید خبر از رفاه می‌دادند، مردم مرگ روح ملی خود را شاهد بودند. جوانان خود را می‌دیدند که بیخود و بیجهت از بین می‌روند. مردم مرگ آزادی‌ها را میدیدند. همه چیز در یک دایره کوچک جمع می‌شد، و معلوم بود که روزی بالاخره این مردم صبور هم به پایان خط می‌رسند. آنچه امروز به عنوان نارضایتی عمومی دیده می‌شود، نتیجه مستقیم برنامه‌ریزی غلط اقتصادی چند سال گذشته است.  …..»

امروز، حدودا 45 سال پس از بهمن 1357، گویی محمدجواد ظریف قرار است جا پای هویدا گذاشته و بمثابه گوسفند قربانی، تشنه به خون های افسارگسیخته را کمی آرام کند.

ظریف در مصاحبه ای برای آرام کردن جوّ حاکم علیه جمهوری اسلامی، غلطی اضافی کرده و از زنان «کشف حجاب» کرده است، که با تنش های مختلف از سوی امامان جمعه، گروه های فشار وابسته به دولت سایه، و حتی مجلس نشینان روبرو شده است. برخی پلاکارت «اعدام باید گردد» را بالا برده و شعار های تند ظریف خیانت می کند موساد حمایت میکند سر می دهند.

آیا پایه های نظام در سال 1403 قرار است همچون سال 1356 به لرزه درآمده و شاهد فروپاشی نظام باشیم؟

شاید عملیات آبدارچی و کشته شدن دو قاضی در دفتر کارشان، بتواند جرقه ابرای گسترش آتشی شود که ریش و عمامه را با هم بسوزاند. شاید هم نظام به شدت درونگرا شده و با قلع و قمع، همان کند که ازهاری کرد. هرکدام که پیش آید، پایه های نظام به لرزه درخواهد آورد.

بحران فروپاشی در حال بلوغ است.

سوالی که می ماند اینست: آیا قرار است بحران فروپاشی به بحران سرنگونی تغییر شکل و ماهیت دهد و یا اینکه آنارشیسم از دل آن زائیده خواهد شد؟